
عزیزتر از جان من ، سیگار های برگ از درخت می افتادند...
گلوله ها از کما بیرون می زدند و عروسک های مرده ، روی آب می آمدند و کسی نمی دانست،
پس از اتمام جنگ، آنگاه که صلیب ها در دو طرف به یکسان در سینه ها و سرزمین ها کاشته می شد،
تو تنها بهانه صلح یک نفر با دنیا بودی ...
برای بیژنی که دست های خسته اش را از ماشه ها به کلاویه ها برگرداند و اسم زیبای تو را بر تک تک سلول ها و نت هایش نشاند، تا زمانی که تو را دوباره در آغوش بکشد و این گونه با عشقش به تو از روزگار انتقام بگیرد...