ویرگول
ورودثبت نام
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

زوال

«زوال»

این تن خسته و بی‌جان را،

این دل گم‌شده در خزان را،

این روح آزرده از زخم زبان را،

این چشم از خواب گریزان را،

لنگ‌لنگان،

کشان‌کشان،

می‌برم

تا حیاط خانه،

تا خیال محو باغچه؛

می‌روم

نزدیک نارنج و گیلاس.

آنجا که گل سرخ، سربلند ایستاده،

به دیدار کفشدوزک زیبا،

به ضیافت غنچه.

آنگاه که اناری بر زمین افتاده،

دانه‌هایش پر از نیستی،

پر از هراس؛

نکند که رسیدن،

تاوانش سقوط باشد،

و آنکه نارس است و خام،

در بلندای آسمان.

دلم پرواز می‌خواهد؛

رهایی،

آزادی،

نور...

اما اینجا،

تا چشم کار می‌کند،

تا بی‌کران،

تاریکی است و تاریکی.

ستاره‌ها چه معصومانه

به پای انارها افتاده‌اند؛

چه بی‌صدا به سوگ باغچه نشسته‌اند.

چه غریبانه غم غربت شبانه را

می‌کشند در آغوش.

آسمان شهر هم،

خاموش خاموش.

در این شب‌نشینی کرم‌ها،

میان سمفونی ملخ‌ها،

پروانه‌ای سفید می‌شود پیدا،

در پی شعله نوری ناپیدا؛

بی‌قرار،

در آرزوی بهار،

می‌گریزد از من و باغچه،

به سوی دوردستی بی‌انتها.

«هیچ»

«هیچ»

شعر نوشعر سپیدشعر کوتاه
۰
۰
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید