«سلوک»
شبی در بهار،
در دل کوههای بلند و سرسبز البرز،
در میان خنکای سحرآمیز بهاری،
هوا آکنده بود از بوی شکوفههای وحشی،
آلوچه، ولیک، گلابی.
مردی مشوش، پریشان و خاموش،
خرامان میگذشت
در این شب زیبا و مهتابی.
در پاییندست، جاری
رود آبی.
سرودش چون نوازش، لالایی؛
رود پرخروش،
مرد مدهوش.
به یکباره،
بر روی مهتاب نشست نقابی.
تاریکی شب،
چون ردایی سیاه،
کوه را در آغوش کشید.
از آسمان خیال،
گذشت شهابی.
زمزمهی باد،
سکوت شب را درید.
از روی شاخهای بلند،
پر کشید کلاغی،
به هوا پرید.
شب را در بر گرفت تاریکی.
مرد گام برمیدارد،
بیتفاوت، رو به افق؛
خستهتن، خستهجان، خستهدل.
نوری نیست در این نزدیکی.
در دل آن سیاهی،
از دور نمایان، راه باریکی.
سوسو میزند در دوردست آن،
شاید چراغی.
گاه،
زوزهی گرگی
گوشخراش و وهمناک،
از حوالی آبادی
به گوش میرسید.
گاه،
هلهله و هیاهوی شغالها
سکوت و سیاهی شب را میشکافت؛
و گاه،
بانگ جغدی پرشور
از خرابههای دوردست
به سوی تنهایی مرد میتاخت.
زمین،
فرشی از شبنم برایش گسترده؛
گویی سپیده برایش گریسته.
چمنزار، چون فرشی مخملی،
میزبان گامهایش.
او میرفت،
آرام،
چنانکه پنداری میخرامد.
سگی ولگرد،
آزرده، ژولیده و سالخورده،
در پی او شد روان،
همراه و همگامش.
گهی جستوخیزی میکرد،
گهی به دورش میگردید،
گاهی مرد
دست نوازشی بر سرش میکشید؛
و گاهی سگ،
خود را به او میسایید.
نسیمی خنک وزید؛
مهتاب شد نمایان.
روشنایی بامداد دمید.
جیکجیک گنجشکها،
چهچهی چلچلهها،
نوید بامدادی روشن میدادند.
«هیچ»