«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،
آن ساقی سیمینساق شکرریزی،
که هنوز ننوشیدهام آن را.
تو آن راهی،
پر از مه و بارانی،
آن مسیر سرسبز سحر آمیزی،
که هنوز نرفتهام آن را.
تو آن لبخندی،
شکفتن گل سرخی،
آن بهار مهرخیزی،
که هنوز نزیستهام آن را.
«هیچ»