ویرگول
ورودثبت نام
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

وطن

«وطن»

از میان آسفالت خیابان،
لاله‌ها روییده‌اند غریبانه.
پیاده‌رو
با یاقوت سنگ‌فرش شده؛
سرخ‌سرخ،
لاله‌ها پرپر شده‌اند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.

چه سیاوش‌ها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،
برای شکوه شهامتشان
سر خم کردند.

چه آرش‌ها
که دلاورانه از جان گذشتند،
آخرین نفس را
بر زه کمان خرد نهادند،
تاریکی شب را شکافتند،
راه خورشید را
بر پهنه فردا
نشان کردند؛
و در آسمان اندیشه
پرواز می‌کنند.

گرگ خون‌خوار،
پنجه‌هایش
به خون کودکان آغشته؛
کودکان بی‌گناه،
طعمه‌ی عطش گرگ شده‌اند.
خاک مدرسه
لاله‌گون گشته؛
دیوارها
مرثیه‌ی خاموش الفبا را
بر سینه کشیده‌اند،
و زنگ شکسته‌ی فردا
در ماتم رویاهای کوچکشان
به سوگ نشسته؛
امیدهایشان را
در گهواره خاک
کشته‌اند.

سایه عقابی بلندپرواز
بر کرکس پیر افتاده.
شغال‌ها به ضیافت کفتارها آمده‌اند.
بزم مردارخواران برپاست؛
سیمرغ،
در بلندای آتش و دود،
بال می‌گشاید؛
شیر،
در سایه‌های پنهان بیشه،
بیدار است،
و خورشید خرد
از پس تاریکی برمی‌خیزد،
تا نور رهایی
بتابد بر این خاک اهورایی.

از گلدسته،
آوای اذان پیچید.
ققنوس
از خاکستر خاموش شب
آواز برمی‌آورد.


«هیچ»

شعر نوشعر سپیدشعر کوتاهشعر معاصر
۰
۰
علی پورزارع «هیچ»
علی پورزارع «هیچ»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید