
*بخش اول: شادی*
*فصل: 1*
آرابلا مثل هر روز در خیابان قدم می زد.
لباس زرشکی و موهای طلاییاش ترکیبی ساخته بودند که توجه مردان جوان و حسادت بانوان را برانگیخته می کرد.
آرابلا بدون لحظه ای توقف به سمت شیرینی فروشی "رویالی" رفت.وارد شیرینی فروشی شد. گرما اطرافش را پر کرد و بوی دارچین و میوه های بهاری بینیاش را قلقلک دادند.
مردی که پشت پیشخوان نشسته بود با ورود آرابلا ایستاد و جعبه کیکی را به طرفش گرفت. آرابلا جعبه را در سبدی که همراهش بود گذاشت و بدون هیچ حرفی از شیرینی فروشی خارج شد.
«و حالا این یاقوت را غیب می کنم»
آرابلا به سمت صدا چرخید؛ در فاصله کمی از شیرینی فروشی، مردی با کلاه استوانه ای شعبده بازی می کرد.
مرد یاقوتی را داخل کلاهش انداخت و بعد کلاه را چپه کرد. تماشاگرانش با شگفتی به کلاه خیره شدند. شعبده باز دستش را داخل کلاه برد و با حالتی نمایشی یاقوت را بیرون آورد. مردمی که اطرافش جمع شده بودند دست زدند.
شعبدهباز یاقوت را به مردی که در میان جمعیت ایستاده بود برگرداند و تعظیم کرد. اینبار زنی با لباس آبی مرواریدش را داد تا شعبده باز با آن نمایش اجرا کند. آرابلا چشمانش را تنگ کرد و به دستان شعبده باز خیره شد، می خواست از چگونگی کار او سر در بیاورد.
شعبده باز با مهارت حواس تماشاگرانش را پرت کرد و مروارید را با مروارید دیگری جابجا کرد.آرابلا پوزخند زد.
تماشاگران شعبده باز فکر می کردند که این یک نمایش مجانی است در حالی که شبده باز دستمزد خودش را بدون آنکه چیزی بفهمند، بر می داشت. نمایش شعبده باز که به اتمام رسید، آرابلا به سمتش رفت و سکه ای برایش انداخت.
ادامه دارد..