من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشتنها چیزی که یادم میآید 3بخش سوم : روز سوم«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد؛به بینی مرد نزدیک شد و با…
من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشکمی زندگی لطفا!کمی زندگی لطفا! از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حال…
من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشتنها چیزی که یادم میآید 2و مرد فقط یک چیز را به یاد می آورد. او یک قاتل بود. این داستان را از دست ندهید
من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشتنها چیزی که یادم میآید 1مردی که فقط قاتل بودنش را بیاد می آورد. این داستان رو از دست ندید.
من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشراز زیرِ زمین 12بخش دوازدهم : آبیک ماه از همه ی آن اتفاقات تلخ و شیرین گذشت. حالا دیگر آناهیتا در نوش آباد زندگی می کرد. اسفند و مهرداد با خوشحالی…
من کارآگاه نویسنده ام·۲ ماه پیشراز زیرِ زمین 11بخش یازدهم: جایی که آتش، آب را نجات می دهدآناهیتا و سهراب هنوز کامل از شهر خارج نشده بودند که اسب سواری، راهشان را بست. هردو با دیدن اسب سو…
من کارآگاه نویسنده ام·۳ ماه پیشراز زیرِ زمین 10بخش دهم: فرستاده ی واقعیآناهيتا با سرعت می تاخت. خورشید کم کم بالا آمد.و او بالاخره به کاشان رسید. یکم ایستاد تا نفسی تازه کند و بعد دوباره…
من کارآگاه نویسنده ام·۳ ماه پیشراز زیرِ زمین9بخش نهم: سرنوشت پیغام مرد چشم سبز پارچه ای که بینی و دهانش را پوشانده بود پایین کشید و با پوزخند گفت: « درسته پیغام رسیده. ولی کسی اون پیغا…
من کارآگاه نویسنده ام·۳ ماه پیشراز زیرِ زمین 8بخش هشتم: گنج، می رودماه تازه بیرون آمده بود. آناهیتا هنوز سنگ نوشته را برسی می کرد. آنقدر مشغول کار بود که متوجه مردی که روبه رویش ایستاد،…