
کمی زندگی لطفا!
از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حالم رو بفهمه. هرکسی نظری میداد. سرم از غُرغُر ها و نظر های الکیشان درد می کرد. زندگی برایم تمام شده بود. دیگه امیدی نداشتم. همه ی اطرافیانم در دریای زندگی دست و پا می زدند اما من.......
اما من نیازمند کمی زندگی بودم. حاضر بودم تمام دارایی هایم را بدهم، تا کمی زندگی، بگیرم. زمان به سرعت می گذشت و من هنوز به دنبال قطره از زندگی بودم.
روز ها و هفته ها می گذشتند و من هیچ کاری به جز زل زدن به دیوار سفید خانه، نداشتم. منتظر بودم کسی زندگی را در ظرف من هم بریزد. فقط کمی زندگی میخواستم. فکر می کردم بالاخره روزی در ظرف من هم زندگی ریخته می شود. اما........
اما اشتباه می کردم. من دنبال معجزه بودم. دنبال زندگی نبودم. من معجزه میخواستم. روزی که این را فهمیدم. صف معجزه را ترک کردم و به سمت صف زندگی راه افتادم.
ولی صف زندگی خیلی طولانی تر از حد انتظارم بود. باید زمان زیادی رو صبر می کردم، تا کمی زندگی بگیرم.
باز هم باید غرغر های اطرافیان، سرکوفت ها و تنبیه هایشان را تحمل می کردم، تا کمی زندگی در ظرفم ریخته شود.
خسته تر از این بودم که صبر کنم. من زیاد صبر کرده بودم ولی هیچ کس توجهی نکرد. دلم زندگی میخواست اما حاضر نبودم چنین بهایی برایش به پردازم.
من میخواستم با نشستن و زل زدن به دیوار خانه، زندگی دریافت کنم. ولی کم کم متوجه شدم همه ی آنهایی که مثل من، به دنبال زندگی می گشتند. از صف خارج شدند. جایشان بود اما خودشان نبودند. از کسی پرسیدم آنها کجا رفتند؟
جواب گرفتم: « آنها به دنبال بهای زندگی رفتند. تا بتوانند کمی زندگی بگیرند.»
دوباره پرسیدم: « برای کمی زندگی هم باید بهایی داد؟»
جواب داد: « هر چیزی بهایی دارد. بهای زندگی سخت و دشوار است. اگر زندگی میخواهی به دنبال بهایش برو. اگر بهایی نمیدهی، به صف دیگری برو. این صف جای تو نیست. »
با دلی گرفته به صف دراز زندگی خیره شده بودم. چاره ای نداشتم باید بهایش را میدادم. از اول هم میدانستم برای "کمی زندگی" هم باید بهایی داد. اما نمیخواستم باور کنم.
درست زمانی که شروع کردم به کار کردن،تا بهای "کمی زندگی" را به دست آورم. شخصی از سر صف فریاد زد: « هر کسی هر چقدر که زندگی میخواهد، فریاد بزند.»
تمام بهایی را که جمع کرده بودم در مشتم گذاشتم و با صدایی بلند فریاد زدم: « کمی زندگی لطفا!»
پایان
نجوا