
مرد جوان کلاه استوانه ای اش را روی سرش گذاشت.
یک دور دیگر کت مشکیاش را جلوی آینه مرتب کرد. از روی میز چوبی کنارش. چاقوی دست نقره ای را برداشت.
به سمت دختر بچه ای که روی تختش نشسته بود برگشت. دختر بچه زانوهایش را داخل شکمش جمع کرده و از ترس می لرزید.
دیوارهای اتاق که به سرخی لباس دختربچه بودند مانند هیولای قصه ها قصد بلعیدن او را داشتند. دختر بچه با چشمان سبزش به صورت زیبای مرد جوان خیره شد. چهره مرد زیبا بود. آنقدر زیبا که حتی دشمنانش هم نمی توانستند آن را انکار کنند.
مرد جوان به چشمان دختر بچه زل زد و در کسری از ثانیه چاقویش را از کنار گوش او گذراند.
نفس دختر بچه بند آمد. قلبش طبلی شده بود که صدایش را مرد جوان هم می توانست بشنود. چاقوی مرد، سایه سیاهی را که پشت سر دختر بچه ایستاده بود را ناپدید کرد. با ناپدید شدن سایه، دختر بچه حس رهایی و راحتی عجیبی به دست آورد.
مرد جوان چاقویش را درون جیب داخلی کتش گذاشت و با چهره ای بیاحساس گفت: « برو. آن سمت خیابان پدر و مادرت منتظرت هستند. » دختر بچه با شک و تردید به مرد جوان نگاه کرد؛ با احتیاط از تخت پایین آمد و به سرعت از اتاق خارج شد.
ناگهان صدای ساعت دیواری سکوت شب را شکست.
مرد جوان به سمت قابی رفت که نقاشش یک شعبده باز بدون چهره را به تصویر کشیده بود. قاب را برداشت و با کلید طلایی در پشت قاب را باز کرد.
وارد راهروی طولانی شد. فانوسی را که کنار در بود برداشت و روشن کرد.
طرح های شعبده بازها و هنرمندانشان که سالها پیش توسط نقاشان، با رنگ طلایی کشیده شده بودند، با نور فانوس درخشیدند. مرد به انتهای راهرو رسید، دستگیره در روبرویش را پایین کشید و به عنوان شعبده باز وارد صحنه نمایش شد.
ادامه دارد....