ویرگول
ورودثبت نام
نجوا
نجواشعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
نجوا
نجوا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

قلبت را بِکُش1

*بخش اول: شادی *

*فصل ١*

(ادامه)

شعبده باز سکه را در هوا گرفت و سوالی نگاهش کرد.

آرابلا جواهر سبزی را به سمت شعبده باز گرفت و گفت: «برام غیب و ظاهرش کن.» شعبده باز به سرعت نور جواهر را از روی دستان آرابلا برداشت و گفت: «با کمال میل انجامش میدم. بانوی جوان.»

جواهر را داخل دستش گذاشت و بعد مشتش کرد. با حالت نمایش وارانه مشتش را جلوی لبهایش گرفت و آرام فوت کرد جوری که انگار نسیمی گرم را به داخل دستش می فرستاد.

«و حالا این جواهر رو غیب می کنم» مشتش را آهسته باز کرد. حیرت  آرابلا به سرعت جایش را به خشم داد؛ با اخم به دست خالی شعبده باز خیره شد. شعبده‌باز که انگار منتظر همین واکنش بود، کلاهش را از روی سرش برداشت و چپکیش کرد. جواهر سبز آرابلا با صدای "تقی" آرام، روی زمین افتاد. آرابلا خم شد و جواهر را برداشت. بدون اینکه به شعبده باز نگاهی کند راهش را گرفت و رفت. شعبده باز از پشت سرش فریاد زد: «از اینکه نمایشم را تماشا کردید متشکرم بانوی جوان»

زمانی آرابلا از شعبده باز و شیرینی فروشی دور شد. دستش را باز کرد و به جواهر سبز خیره شد. در ذهنش بارها و بارها تمام حرکات شعبده باز را مرور کرد.اما باز هم راز پشت کار های او را نفهمید. ناگهان متوجه چیز دیگری شد، جواهر داخل دستش قلابی بود!

به سرعت روی  پاشنه ی پایش چرخید و به سمت محلی که شعبده باز نمایش اجرا می کرد، رفت.

ادامه دارد....

شعبدهداستانکتابفانتزیرمان
۰
۰
نجوا
نجوا
شعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید