
*بخش اول: شادی*
*فصل: ١*
به محلی که شعبده باز نمایش اجرا می کرد رسید اما او را ندید. چرخی زد؛ تا بالاخره کلاه استوانه ای مشکی شعبدهباز را در میان شلوغی خیابان پیدا کرد. به سمتش رفت و روبه رویش ایستاد.
شعبده باز از دیدن آرابلا شوکه شد تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت. آرابلا دستش را جلو برد و سرد و بیتفاوت گفت: «جواهرم رو پس بده» شعبده باز سوالی نگاهش کرد ابرویش را بالا انداخت و گفت: «تا جایی که حافظه من یاری میکنه جواهرتون رو پس دادم بانوی جوان.» آرابلا تکرار کرد: «جواهرم رو پس بده. جواهر واقعیم رو پس بده. دیدم مال بقیه رو هم جابهجا کردی.»
شعبده باز که انگار اصلا برایش مهم نبود دستش رو شده است. آه عمیقی کشید و با خنده گفت: «اگه بتونید بهم یه جای خواب و یه وعده ی غذایی بدید. جواهرتون رو پس میدم.» آرابلا با همون لحن بی تفاوت پرسید: «مشکلی ندارید تو اتاقم بخوابید؟» شعبدهباز یکه خورد : «فکر نمی کردم بانوی جوانی مثل شما از درست کردن شایعه برای خودش خوشش بیاد.» آرابلا بدون پلک زدن جواب داد: «علاقه ای هم به این کار ندارم. اما تنها جایی که میتونم بهتون پیشنهاد بدم اتاق خودمه.» شعبده باز شانه بالا انداخت و دستانش را پشت سرش قفل کرد. با بیخیالی گفت: «قبوله. هر چند امیدوارم خواستگارهاتون ناراحت نشن.»
آرابلا گفت: «خواستگاری ندارم » شعبدهباز تقریبا فریاد زد: «امکان نداره!..... امکان نداره بانویی به زیبایی شما هیچ خواستگاری نداشته باشه.!!» آرابلا دوباره تکرار کرد که خواستگاری ندارد. شعبده باز پوزخند زد و گفت: «شرط می بندم خودتون خواستگاراتون رو پروندید. چون حتی همین الان هم چند مرد جوان بهتون خیره شدن.» آرابلا به سمتی که او اشاره کرد برگشت و با نگاه ترسناکی مردان جوان را از خودش دور کرد. ناگهان شعبده باز روبرو ی آرابلا ایستاد و همانطور که عقب عقب راه می رفت از جیب داخلی کتش گل رز مشکی را بیرون آورد و گفت: «اگه خواستگاری نداشتین پس من اولین خواستگارتون میشم بانوی جوان.»
آرابلا گل را از شعبدهباز گرفت و با بی رحمی گلبرگهایش را پاره کرد. ساقه ی گل را هم روی زمین انداخت. با لحنی سرد گفت: « یه دزد لیاقت هیچ دختری رو نداره» شعبده باز دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «آه بانوی جوان شما واقعا تو ی شکستن قلب خواستگارهاتون تخصص دارین.» آرابلا قدم هایش را تندتر کرد تا از شعبده باز جلو بیفتد و نتواند این کارهای او را ببیند.
همچنین باید بر وسوسه اش برای پرت کردن شعبده باز جلوی ارابه های وسط خیابان، را هم می گرفت.
ادامه دارد.....