ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

خاطره ماشینی

ماشینها اگه جون داشتند قطعا شبیه صاحبشون میشدند

ماشین سارا قطعا خرو پف میکرد

ونای تکون خوردن و رفتن تا مقصد رو نداشت

اونوقت سارا باید پیاده میرفت محل کارش که خوب ،خواب از سرش می پرید ...

.سارا دختری بود که از بچگی تو ماشین تا خود مقصد رو میخوابید ،ماشین گهواره ی سارا بود .حتی در زمان نوجوانی ...

فرقی نمیکرد

چه زمانی از روز باشد

او به ماشین و بوی ماشین که میرسید

غرق در آرامش خواب میشد .

حالا تصور کنید

روزی رو که سارا رفت رانندگی یاد بگیره

خوب اوایل

به دقت گوش میداد و انجام میداد

وقتی میشینی تو ماشین

اول صندلی ،بعد آینه

راهنما چپ،پاروی کلاچ

و تاته فشارش میدی

دنده یک ترمز دست پایین

کمربند بسته

ماشین روشن

نیم کلاج و حرکت .....

اما از یه زمانی به بعد که خیلی همه چی عادی شده

بود و چیز جدیدی برای یاد گرفتن نبود ....

دوباره خواب ...

و این بار مربی می گفت :خانم مسعودی

خوابین موقع رانندگی ؟

و اون با یک خمیازه می گفت نه نه یه لحظه فقط چشمام رو هم شد .

مربی گفت اگه خوابتون میاد کلاس و به وقت دیگه ای موکول کنیم و سارا گفت :نه نیازی نیست

من رابطه م با ماشین کلا همینجوریه ...

خلاصه همه ی اینا رفت و گذشت و سارا به روز

امتحان رانندگی رسید

خیلی راحت رانندگی کرد

و خوب خوبیه امتحان این بود که زود تموم شد

و گرنه سارا چشماش تازه داشت گرم میشد

که بخوابه ...

و همون امتحان و اول دفعه ،قبول شد .

اون برای خودش یه ماشین خرید

وبرای اینکه خوابش نبره توراه، تا رسیدن به مقصد ،صدای موزیک و تا آخر بلند کرد

وصورتش رو با آب سرد شست .

وبالاخره رسید محل کار ...

و سر برگشت هم همین کارو کرد ...

ازنظرسارا

و کودکی که در صندلی عقب ماشین سارا خواب بود

ماشین ها ،گهواره های کوچکی هستند

که تارسیدن به مقصد ،با گرما و تکان های منظم تو را

به اقیانوس خواب میفرستند ....

دنده عقب با اتو ابزارداستانداستانک
۶
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید