راستش میخواستم نقاشی ،که نه همون نقشه بکشم .
اما چُرت بعد از ظهر سنگینی کرد و
رومبل دراز کشیدم و خوابیدم ولی یه دفعه متوجه شدم
که تو اتاق پشتی ، صدای خوردن میاد .
یه چیزی که انگار سالهاست ،گرسنه ست .
باورم نمیشد ،باصدای خوردن بیدار شدم ...
مایرِل بود .
انگار از قحطی برگشته بود.
منم گیرِش آوردم و رفتم تو اتاق .
هرچی خوراکی بود رو یه جا زیر تخت قایم کرده بود
اون زیر ،زیر وسایل ها .
همه رو در آوردم و مجدد منتقل کردم یخچال .
و نشستم پای کامپیوترش.
و مشغول پاک کردن بازی مورد علاقه ش شدم .
هرچی اصرار کرد فایده نداشت .
دیدم یه دفعه غیب شد .
خوب نگاه کردم ،دیدم رفت سمت گلدون مورد علاقه م .
منم گفتم یه گلدونه دیگه، میخواد چی بشه مگه ؟
که دیدم خوشبختانه به گلدون کاری نداشت .
درواقع نمیدونم چی شد که
یه دفعه دختر خوبی شد و رفت نقاشی بکشه .
ودیگه منم خوش حال و شاد، مشغول کارام شدم .
که ناگهان در واشد فکر کردم، مایرل روصورتم پرید .
اما جلینا بود با کلی خبر خوب از اجرای جذابش، اومده بود .
دودقیقه که گذشت ،ایندفعه خود مایرل بود وپرید رو صورتم .
هردفعه هم همینه .
وقتی تو املا ۲۰ میشه باسر میاد تو صورتم .
تا ۲۰ شو بچسبونم رو دیوار اتاقش .
در واقع اول ۲۰ رو ،رو صورت من میچسبونه بعد رودیوار...
ودیگه منم چسبوندم به دیوار اتاق ولی چسب نواری تموم شده بود
و جای دیگه هم رو دیوار اتاق نبود که بچسبونم .بنابراین تصمیم گرفت ۲۰ تا شو ،تو اتاق من بچسبونه .نمیدونم
چرا واقعا علاقه شدیدی به چسبوندن ۲۰ هاش رو دیوار ، داشت ؟
آخه اتاق جلینا رو هم پراز ۲۰ کرده بود .و هرروز بهشون سر میزد و نگاشون میکرد.
حالا نوبت اتاق من بود.
ولی من خوشم نمیومد پس بنابراین تصمیم گرفتم
بهش نه بگم .
و اونهم دست از دیوار اتاقم برداره اما طولی نکشید که همه ی ۲۰ تاشو چسبونده بود رودیوار پذیرایی .
جالب بود که جلینا هم کمکش میکرد .آخه تو دیگه چرا جلینا ؟
همینکه جلینا رفت منم همه رو کندم و گذاشتم رو تختش .
اما یک لحظه طول نکشید که دیدم همه ی ۲۰ تاش رو، رو دیوار اتاق من چسبونده .اونم با چسبی که هیچ جوره کنده نمیشه .ولَکِش رودیوار میفته .
دیگه هیچی بهش نگفتم .کلید دراتاقمم دادم بهش
گفتم اتاق تو یه دیگه. هروقت دوست داشتی منم راه بده.
اونم گفت راست میگی ؟
گفتم چی ؟
گفت اتاق ها عوض ؟
انگار منتظر همین لحظه بود ...
راستش اولش تودلم مخالفت داشتم ،اما بعد دیدم
تصمیم خوبیه .حداقل میتونم نقشه هامو اونجا عملی کنم .پس به مدت یک شب اتاق ها عوض شد .
و سه سوت رفتم تو اتاقش ...
هرچی ۲۰ چسبونده بود رو دیوار رو کندم .
چرا باید دیوار پراز کاغذباشه، آخه ...
برخلاف جلینا و مایرل ،من مخالف این ریخت و پاشای
رو دیوارم ،دیوار هرچی ساده تر و یکدست تر بهتر ...
همه ی عروسکای رو دیوار وهم جمع کردم و حالا یه اتاق درست و درمون شد .دیوار های تمیز و مرتب .مطابق میل خودم.و اما نقشه م .
اونو توکیفش گذاشتم.
فردای اونروز شد و رفتم تو اتاقم .
دیدم چه دختر خوبی شده .
چقد اتاقم مرتبه .
چقد تمیزه و جالب اینکه ۲۰ تا شو هم کنده بود از دیوار .
البته لَکِش مونده بود ولی اونو بعدا خودم درستش میکردم .
خلاصه که خیلی همه چی خوب بود .
راستش اولش فکر کردم کار جلیناست اما در واقعیت
کار خودش بود ،مایرِل.
یه لحظه حس کردم عجب خواهری دارم .حتی یه کادو هم رو تخت من بود .خیلی برام جالب بود .
نوشته بود از طرف مایرِل به خواهر عزیزم نِلین .
یعنی چی میتونه باشه .
آیا مایرِل صلح کرده ؟
راستش همه چی همینو میگفت .
مایرل خیلی دختر خوبی شده بود .
حتی کمد لباسامم مرتب کرده بود .
حتی گلدونامم دستمال کشیده بود .و برگ هاشون از تمیزی برق میزد..
کادو شو باز کنم ؟
نکنه نقشه باشه ؟
که یه دفعه مایرل پرید تو صورتم .
ایندفعه رو نمیدونم چرا ؟
چون میدونم ۲۰ نشده بود ...
ولی باز پرید تو صورتم .
کلی بوسم کرد .
و کلی هم برام نقاشی کشیده بود و همه رم چسبوند رو
دیوار اتاقم .ولی خوب نقاشی یا شو دوست داشتم هرچی بود از برگه های امتحانی بهتر بود .
منم کلی نوازشش کردم و بهش محبت کردم
و اونم کلی حال کرد و تشکر کرد .
ولی هنوز از کادو مطمئن نبودم .
بنابراین بازش نکردم ...
یه دفعه دیدم صدا از رو پشت بوم اومد ...
توپ پرتاب شده بود رو پشت بوم و اینم رفته بود
توپ رو بیاره ولی حالا در پشت بوم بسته شده بود
و همونجا گیر کرده بود .
دیگه توپشو آوردم پایین و درو هم باز کردم ...
خوب اومد پایین و روپله هاسر خورد
و رسید خونه .
و حالا تو خونه مشغول بازی شد .
تصمیم گرفتم باهاش والیبال بازی کنم و خوب خیلی اینجوری بهمون خوش میگذشت .
که جلینا هم اومد و سه تایی باهم بازی کردیم .
من و مایرل یک تیم ،جلینا هم یک تیم .
تو بازی هم تو گروه و تیم من شد و این خیلی عجیب بود
خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و جلینا رفت سرکارش و بازی تموم شد
بعد ما دوتا کلی والیبال بازی کردیم ،فیلم دیدیم و خندیدیم .
ولی هنوز کادو رو باز نکردم ....
تا شب شد ...