لیندابه گلدون های کنار پنجره آب داد و از بیرون
هوای خوب صبحگاهی رو استشمام کرد
عطرغنچه های تازه روییده هوای تازه صبح رو خوش آب و رنگ کرده بود .
نگاهی به دفترچه ش کرد و گفت
آخ جون
جونمی جون
امروز وقت رفتن به خونه ی کایلا ست اون گفت
امروز پدربزرگ مهربونش میاد ....
وبعد روبه عروسکش تیلا کردو گفت
تو میدونی ما قراره یه قایق بزرگ درست کنیم
و بزنیم به دل رود خونه ؟
من فکر نکنم تو میدونستی ؟
چون من تابه حال به تو نگفتم ،راستش این یه رازه تیلا ..
ولی خوب چی با خودم ببرم ؟
تیلا قطعا تو با من نمیای ..
می خوای بیای ،خیل خوب باشه
پس برو تو کیف لطفا...
یکمی خرت و پرت
و یه خوراکی خوشمزه و ...
تموم شد ساکمون آماده ست ...
پیش به سوی خونه کایلا ....
خوب رسیدیم .
کایلا لطفا درو باز کن منم لیندا ..
ما قرار بود با پدر بزرگت بریم رودخونه ..
که یه دفعه مادر کایلا درو باز کرد
رود خونه ؟
پس بگو چرا اینقد وسیله آماده می کرد ..
ولی اون گفت یه تفریح ساده ست ..همین دور وبر
نگو که ...
_صبح بخیر مامان کایلا ،من لیندام
کایلا خونه نیست ؟
مامانش گفت والا مثل اینکه تو بهتر از من میدونی اون کجاست ..
نه خونه نیست ...
اگه دیدیش بهش بگو که اون وسیله بازی رو به خاطر دروغاش دیگه ، براش نمیخرم ...
لیندا خداحافظی کرد و رفت
لیندا گفت آره خودشه
کایلا رفته سر محل قرارمون ..
وقتی رسید دید
پدر بزرگ با قایق بزرگ قدیمیش منتظر لیندا نشسته بود .
کایلا هم توی قایق مشغول خوردن خوراکی بود .
لیندا که رسید کایلا گفت سلام خوش اومدی
خیلی وقته منتظرتیم .
_لیندا گفت :مگه قرار نبود قایق بسازیم ؟
پدربزرگ گفت : بله ولی من اینو از تو انباری پیداکردم
و کلی تعمیرش کردم ...و شد یه قایق جذاب ..
لیندا سوار شد و زدن به دل رود خونه ...
قایق پدربزرگ موتوری بود و اونا باسرعت گذشتن ...
تا رسیدن به یه جای پراز درخت ...
پراز گل ...
و صدای پرنده ها ...
کایلا و لیندا مشغول گشت و گذار تو طبیعت زیبای اونجا شدند ...
پدر بزرگ هم شروع کرد به ماهیگیری ...
بچه ها چوب جمع کردن
وبالاخره بعد از ساعت ها انتظار یه ماهی چاق و چله
افتاد توی قلاب پدربزرگ ...
پدربزرگ و بچه ها مشغول آشپزی تو طبیعت شدند ...
لابه لای صدای پرنده ها ،
شرشر آب رود خونه ،
خش خش برگ ها ،
ونوازش نسیم ...
و سرخ شدن و طعم دار کردن ماهی بسیار لذت بخش بود ...
ماهی که پخت شد ...
ناگهان همه جا تیره و تار شد
و باران گرفت ...
بچه ها سریع سوار قایق پدر بزرگ شدند ...
ولی آب رود خونه خیلی خروشان بود و اجازه برگشت به
خونه رو نمیداد .
اونا ازدور یه کلبه درختی دیدند و نزدیکترین پناهگاه
اتفاقا همونجا بود ...
بنابراین در کلبه رو زدند ...
یه خانم و یه آقای جوون که باهم زن و شوهر بودند
جواب دادند ..
پدربزرگ گفت خواستیم بیایم به کلبه تون تا بارون بند بیاد ...
زن و شوهر گفتن البته خوش اومدین ..
وقتی وارد شدن ...بارون خیلی شدید شده بود
ولی کلبه آروم ترین نقطه دنیابود
وسط اون همه هیاهو بیرون ..
به خصوص که اون گوشه
دوتا بچه کوچولو کنار شومینه کلبه غرق خواب بودن ...
پدر بزرگ سفره رو پهن کرد و ماهی رو گذاشت وسط،
خانم خونه هم از غذایی که پخته بود پدربزرگ رو تعارف کرد .
وغذارو خوردن ولی هنوز بارون سر بند اومدن نداشت که نداشت ...
اون خانم و آقای جوون گفتن که ما تواین منطقه باغ داریم و هرسال همین موقع برای جمع آوری محصولات
میایم باغ و تو همین کلبه درختی اقامت می کنیم .
کارگر داریم و خودمونم دست به کمک میشیم تا سریعتر کارای باغ تموم بشن ،تا بتونیم محصولاتمون روبفروشیم .وبعد هم بریم سراغ زندگی مون ...
شما چرا اینجا هستین ؟
پدر بزرگ نگاهی به بچه ها کرد و لبخندی زد و گفت
خوب کایلا نوه دوست داشتنی منه ،من و اون خیلی باهم خاطره داریم و ایشونم دوست کایلا هستن ،
و اسمشون لینداست ...
ما اومدیم بگردیم و با قایق موتوریم که زمانی ماهیگیری می کردم ،چندتا ماهی بگیرم ولی به جای چندتا
فقط یه ماهی گرفتم که انصافا هم خیلی خوشمزه است ...خوب ما اومدیم باهم خوش بگذرونیم .
که یه دفعه هوا حوصله ش سر رفت و شروع کرد به غر غر ...بعدهم حسابی گریه کرد وحالا نمی دونیم دقیقا تاکی قراره این گریه ادامه داشته باشه ...؟
راستش دخترم ،مادر کایلا هم چیزی نمیدونه و الآن احتمالا داره دنبالمون می گرده، شایدم نگرده ....
نمی دونم ...
که یه دفعه برق ها رفت ..
خانم خونه شمع روشن کرد .
بچه ها کنار پدر بزرگ جمع شدن ..
و پاهاشونو بردن زیر پتو ...
پدربزرگ از تو کیفش یه کتاب قصه ی بزرگ در آورد
و اون عینک گرد با نمکش رو به چشماش زد
بچه ها خندیدن ...
خانم و آقای خونه هم روی مبل نشستن و غرق گوش دادن به قصه ی پدر بزرگ شدن ....
پدر بزرگ که خیلی شیرین قصه رو تعریف میکرد
همگی کم کم دل هاشونو امانت سپردند به دنیای خواب .
و پدربزرگ هم که تازه گرم دنیای قصه بود
شروع کرد به خوندن یه قصه ی دیگه که اونم آروم آروم
خوابید ...
وقتی بیدار شدن ...
عجیب بود ولی بارون هنوز میبارید
ولی شدتش خیلی کمتر شده بود ...
کایلا و لیندا و پدر بزرگ از خانم و آقای خونه و بچه هاشون خدا حافظی کردن و راهیه خونه شدن...
قایق موتوری روشن شدو بالاخره رسیدن ...
پایان.