ویرگول
ورودثبت نام
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
حسین زارعی
خواندن ۶ دقیقه·۵ ماه پیش

چوپانهای کوزره

دشت کوزره صاف و کشیده بود، گویی فرش سبزی تا بی‌کران پهن شده باشد، و آسمان، خودش را با تمام وسعتش روی زمین پهن کرده بود. باد که از سمت قره‌قان می‌آمد، گاهی بوی خاک خیس باران‌خورده را با عطر تند علف تازه در هم می‌آمیخت و تا میدانچه‌ی پر رفت‌وآمد وسط روستا می‌آورد. آفتاب سوزان تابستان، گاهی دشت را به رنگ طلایی درمی‌آورد و گاهی مه صبحگاهی، آن را در هاله‌ای از رمز و راز فرو می‌برد.

در آن سال‌ها، دو دوست صمیمی بودند: کوثر و پیرعلی. هر دو چوپان، هر دو ساده‌دل، و هر دو فرزندان کوزره. یکی قد بلندتر، با قامتی کشیده که زیر آفتاب دشت به سختی خم می‌شد؛ دیگری قدی کوتاه و پُر جنب‌وجوش، با کلاه پشمی چشمک‌دار بر سر که هرگز از سرش نمی‌افتاد. کوثر، کلاه نمدی کرم‌رنگ به سر داشت که از پدربزرگش به ارث برده بود.

هر بامداد، پیش از آن‌که آفتاب از لبه‌ی دشت بالا بیاید و سوز اولین اشعه‌اش بر تن زمین بیفتد، مردم گوسفندهایشان را به میدانچه می‌آوردند. صدای بع‌بع گوسفندان، پارس سگ‌ها و همهمه‌ی مردمان، هوای صبحگاهی را پر می‌کرد. کوثر و پیرعلی، چوب‌دست‌ها را به دوش می‌انداختند و گله را به دل دشت می‌بردند. گاهی سمت «دشت شور»، جایی که خاکش نمکی بود و علف‌هایش مقاوم؛ گاهی پای کوه، جایی که سایه‌ها دیرتر رخت برمی‌بستند؛ گاهی هم دورتر، تا لب تپه‌ی «خیرآباد»، که در دوردست‌ها مثل کوهانی کوچک از زمین سر برآورده بود.

آن روز، نیمه‌ی اردیبهشت بود. هوا لطیف و پر از بوی پونه‌های وحشی بود، و جوانه‌های تازه بر شاخه‌ها می‌درخشیدند. کوثر، در حالی که چوب‌دستش را در زمین فرو می‌برد، گفت:

  • امروز ببریم سمت کیپی‌داغ. اون‌جا علفش تازه‌تره. آب چشمه‌ها هم پر و گواراست.

پیرعلی که همیشه موافق ماجراجویی بود و چشمانش برق می‌زد، گفت:

  • باشه، سنگ‌داغ هم می‌زنیم. شیر هم از گوسفندان می‌دوشیم، قوت بگیریم. نان تازه‌ای که دیروز از تنور بیرون آمد هم همراهمان است.

گله راه افتاد. زنگوله‌ها با هر قدم گوسفندان، ریتمی آرام و دلنشین در دشت می‌نواختند، سگ‌های گله با وفاداری پارس می‌کردند و با هوشیاری اطراف گله را می‌پاییدند، و آفتاب با تنبلی خودش را روی شانه‌ی کوه می‌کشید، انگار که نمی‌خواست زودتر طلوع کند.

ظهر که رسید، گله زیر سایه‌ی تپه‌ای کم‌ارتفاع(قره تپه) پخش شده بود. باد ملایمی می‌وزید و صدای خش‌خش علف‌ها در گوش می‌پیچید. کوثر از خورجینش یک کاسه‌ی لب‌پَر درآورد، کاسه‌ای که نشان از سال‌ها استفاده داشت. چند سنگ سیاه و صیقلی را از کنار جوی شست، آتش با گون خشک روشن کرد. دود گون‌ها بوی خاصی داشت که با بوی دشت می‌آمیخت. با کمک پیرعلی، شیر چند میش را دوشیدند—شیر داغ، چرب، و بخاردار که عطرش در فضا پیچید.

سنگ‌ها را گذاشتند در آتش. وقتی سرخ شدند و از آن‌ها حرارت شعله‌ور می‌شد، یکی‌یکی با احتیاط داخل کاسه‌ی شیر انداختند. شیر به قل‌قل افتاد. بخار غلیظی بالا رفت، بوی داغ و شیرین شیر در هوای دشت پیچید و اشتهای آن‌ها را برانگیخت.

پیرعلی دراز کشید روی زمین، دستش را زیر سر گذاشت:

  • وقتی جوش آمد بیدارم کن… یه چرت کوچیک …

چشمانش را بست. صدای زنگوله‌ی گوسفندان آرام بود. کوثر نشست و به بخار شیر نگاه کرد. ناگهان مگسی سبز از سوراخ بینی پیرعلی بیرون آمد. رنگش عجیب بود، مثل سبز روغنیِ صیقلی، که در نور آفتاب می‌درخشید. در هوا چرخید و با حالتی مرموز نشست روی لبه‌ی کاسه.

کوثر دستش را بلند کرد، زد. مگس افتاد داخل شیر، شنا کرد، بعد با تقلایی عجیب بالا آمد. کوثر خواست دوباره بزند، که مگس ناگهان پرید و با سرعتی باورنکردنی رفت. مستقیم تا پای یک صخره‌ی بزرگ و در شکافی تاریک و کوچک ناپدید شد.

کوثر آرام، در حالی که کنجکاوی تمام وجودش را فرا گرفته بود، به سمت صخره رفت، شکاف را نگاه کرد. تاریک بود، انگار که دهان غاری کوچک به دنیایی ناشناخته باز شده باشد. با چند سنگ‌ریزه‌ی کوچک درِ شکاف را گرفت و برگشت. نشست سر کاسه، و دید مگس دوباره برگشته، و این بار آرام و بی‌صدا رفت داخل بینی پیرعلی.

پیرعلی عطسه کرد و با هراس از خواب پرید. نفسش بند آمده بود، چشمانش گشاد شده بود. کوثر با تعجب گفت:

  • چی شد؟ خواب دیدی؟ رنگت پریده.

پیرعلی، در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زد و به اطرافش نگاه می‌کرد، گفت:

  • انگار تو خواب داشتم پرواز می‌کردم… رسیدم به دریایی از شیر… خواستم بخورم، که دستی از آسمون زد پس گردنم، افتادم داخل… داشتم خفه می‌شدم… احساس می‌کردم تمام بدنم در حال سوختن است.

بعد خودم رو کشیدم بیرون… یه مرد اون‌جا بود، بلند… سرش توی ابرها، پاش روی زمین بود.

از ترس، پر کشیدم سمت کوهی سیاه… تو دلش شکافی بود، رفتم داخل… راهروهایی تو در تو و تاریک.

همه‌چی تاریک بود… ولی بعدش دیدم اون تو پره از گنج… سکه، سنگ قیمتی، طلا… همه چیز برق می‌زد، نور از آن‌ها ساطع می‌شد، ولی نمی‌تونستم چیزی بردارم. فقط تونستم خودم رو بکشم بیرون… مثل اینکه چیزی مرا به عقب می‌کشید.

کوثر ساکت ماند. نه سوالی کرد، نه واکنشی نشان داد؛ فقط به افق خیره شد. انگار که در افکار خود غرق شده بود، و معنای خواب پیرعلی را در ذهن خود مرور می‌کرد.

فردا صبح، کوثر نیامد. پس‌فردا هم. گفتند مریض شده. تب دارد. اما مدتی نگذشت که از کنار روستا، صدای بیل و کلنگ بلند شد.

کوثر عمارت می‌ساخت. دیواری بلند با پنجره‌های رنگی، که از دور هم به چشم می‌آمد. از شهر همدان آجر آورد، آجرهایی که قبل از آن در کوزره دیده نشده بود. بنا و معمار هم همدانی بود. بعد از چند ماه، با دختر ارباب ازدواج کرد و زندگی‌اش دگرگون شد. دیگر چوپان نبود. به بازار می‌رفت و با بازاری‌ها بود. کارش شده بود نشستن در کوچه و تمسخر مردم. صورتش دیگر آن سادگی چوپانی را نداشت، ردی از غرور و شاید طمع در آن دیده می‌شد.

پیرعلی چوپان ماند. تنها. ساکت. همیشه با همان کلاه چشمک‌دار، تنها گله را می‌برد و می‌آورد. قدم‌هایش سنگین‌تر شده بود، اما نگاهش هنوز همان سادگی و عمق دشت را داشت.

سال‌ها گذشت. دشت کوزره مانند مردمش تغییرات زیادی را به خود دید، اما پیرعلی همان پیرعلی ماند.

عصرِ یک روز تابستان، پیرعلی نشسته بود زیر سایه دیوار داخل میدانچه‌ی روستا، جایی که خاطرات بسیاری در آن دفن شده بود. کنارش پسرش، تربت‌علی، که حالا خودش چوپان شده بود، از گذشته و حال می‌گفت. صدای باد ملایم، خش‌خش برگ‌ها و صدای دوردست ماشین‌ها در هم آمیخته بود.

پیرعلی با صدای گرفته گفت:

  • این روزها همه در کوزره کامیون دارند. فلان‌کس که هیچی نداشت، حالا تو همدان سه تا مغازه داره. اون یکی، بچه‌ش با شاسی بلند رفت‌وآمد می‌کنه. اون یکی تو بازار تهران، معروف شده.

می‌گن از باغ‌های قدیمی گنج درآورده… اون یکی می‌گن از تپه‌ی کوزره. همه‌چی از خاک درآمده، نه از عرق. ممکنه همه‌ش شایعه باشه پسرم، ولی تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

تربت‌علی، در حالی که به دشت دوردست نگاه می‌کرد، گفت:

  • گنج واقعی تو کار کردنه، بابا؟

پیرعلی آهی کشید و گفت:

  • گنج تو دل آدماس، پسرم. ولی بعضیا کلیدشو گم کردند. کلیدی که شاید فقط با صداقت و قناعت پیدا شود.

تربت‌علی پرسید:

  • بابا، کوثر واقعاً گنج پیدا کرد؟

پیرعلی نگاهی به کیپی‌داغ کرد، جایی که خاطره‌ی مگس سبز و خواب عجیب در ذهنش زنده شد. گفت:

  • شاید… من میگم شانسه پسرم. ولی شاید شانس ما خوابیده، شانس کوثر بیدار بود و راه افتاده… مثل جوی آبی که مسیرش را تغییر می‌دهد.

باد دوباره از سمت کوه آمد. همان بویی را آورد که سال‌ها پیش، روزی در اردیبهشت، در هوا بود؛ بوی خاک و علف تازه و رمز و راز دشت. پیرعلی چشم بست و آرام ولی عمیق نفس کشید… انگار که می‌خواست تمام خاطرات آن روز را دوباره در ریه‌هایش حس کند.

داستانداستان کوتاه
۳
۰
حسین زارعی
حسین زارعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید