اولش باور کرده بودم.
نه کامل، نه بیقید، اما آنقدر که دلم بخواهد حرفهایش را جدی بگیرم.
آدم وقتی با کلمات زیبا روبهرو میشود، مخصوصاً اگر آن کلمات از دهان کسی بیرون بیاید که شاعر است، استاد است، باوقار راه میرود و بلد است نگاهش را درست در لحظهی مناسب آرام کند، ناخودآگاه دلش میخواهد باور کند.
او بلد بود حرف بزند.
بلد بود جملهها را طوری کنار هم بگذارد که هر کدام شبیه دری نیمهباز باشند؛ دری رو به معنا، رو به عمق، رو به چیزی که آدم خیال میکند حقیقت است.
میگفت:
«من تا حالا از هیچکس خوشم نیومده.»
و من، در سکوت خودم، با سادهدلیِ کسی که هنوز میخواهد خوبی را زودتر از بدی ببیند، چند لحظهای باور میکردم.
اما آدمها فقط با جملههایی که میگویند شناخته نمیشوند؛
با تناقضهایی که میان جملهها و رفتارشان میافتد شناخته میشوند.
بعدتر از عشق جوانیاش گفت.
از گذشتهای که انگار باید همزمان هم وجود میداشت، هم نداشت.
از علاقههایی که اگر لازم بود، انکارشان میکرد، و اگر لازم بود، با افتخار روایتشان.
بعد در یک جلسه، از زنی زیبا عکس گرفت. زنی که مجری برنامه بود. بعد هم بیهیچ تردیدی به کسی گفت برود برایش خواستگاری.
این اتفاق، بهخودیخود، برایم مسئله نبود.
هر آدمی حق دارد ازدواج کند.
حق دارد کسی را بپسندد.
حق دارد گذشته داشته باشد، انتخاب داشته باشد، حتی تغییر نظر بدهد.
مسئله از جایی شروع شد که همان آدم به من میگفت:
«من دیگه ازدواج نمیکنم.»
و بعد، با همان لحن نرم و حسابشده اضافه میکرد:
«تو رو میخوام.»
آنجا دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
سکوت کردم.
نه از ترس.
نه از ضعف.
نه از اینکه جوابی نداشته باشم.
از شدت آشکار بودنِ دروغ، سکوت کردم.
گاهی دروغ آنقدر بزرگ نیست که آدم را عصبانی کند؛
آنقدر بیشرمانه است که آدم فقط نگاه میکند.
مثل وقتی کسی روبهروی پنجرهی روشن ایستاده و اصرار دارد شب است.
در آن روزها کمکم فهمیدم بعضی آدمها برای هر مخاطب، تصویری تازه از خودشان میسازند.
برای یکی مردی بیعلاقه به گذشتهاند.
برای دیگری عاشق زخمیِ جوانی.
برای زنی دیگر، خواستگاری پنهان.
و برای من، مردی که میگفت دیگر ازدواج نمیکند، اما مرا میخواهد.
او فقط دروغ نمیگفت که حقیقتی را پنهان کند.
دروغ میگفت تا برای خودش در هر دل، جایگاهی جدا بسازد.
با کلمات.
با کتوشلوار.
با موقعیت اجتماعی.
با نگاه سنگین.
با شعر.
با سکوتهای حسابشده.
با همان وقاری که از دور، آدم را به اشتباه میانداخت.
اما وقار، اگر پشتش صداقت نباشد، فقط یک پوشش است.
و کلمات، اگر پشتشان حقیقت نباشد، فقط صداهایی زیبا هستند.
من دیر، اما بالاخره فهمیدم.
فهمیدم او بیشتر از آنکه عاشق باشد، شیفتهی تأثیری بود که روی دیگران میگذاشت.
دوست داشت دیده شود.
دوست داشت انتخاب شود.
دوست داشت همه، به شکلی، به او واکنش نشان بدهند.
انگار همیشه توقع داشت هر دری که مقابلش قرار میگیرد، باز شود.
هر دلی که از کنار آن عبور میکند، بلرزد.
هر زنی که نگاهش میکند، دیر یا زود تسلیم همان تصویری شود که او از خودش ساخته بود.
اما من تسلیم نشدم.
نه چون احساسی نداشتم.
اتفاقاً چون احساس داشتم.
چون آنقدر احساس برایم جدی بود که نمیتوانستم آن را خرج آدمی کنم که حقیقتش با حرفهایش یکی نبود.
من از آن آدمهایی نبودم که با چند جملهی شاعرانه، نقش یک رابطه را بازی کنم.
از آن آدمهایی نبودم که فقط چون کسی گفت «تو را میخواهم»، طوری رفتار کنم که انگار قلبم مطمئن شده است.
قلب من برای باور کردن، فقط کلمه نمیخواست.
ثبات میخواست.
صداقت میخواست.
رفتاری میخواست که وقتی کنار حرفها قرار میگیرد، شرمنده نشود.
اما او این را نمیفهمید.
یا شاید میفهمید و خوشش نمیآمد.
بعد از دانشگاه شمارهام را پیدا کرد.
نمیدانم از کدام بخش، از کدام پرونده، از کدام راه.
فقط یک روز دیدم شمارهای ناشناس روی گوشیام افتاده است.
بعد پیامها آمدند.
بعد تماسها.
سه سال.
سه سال، گاهبهگاه، رد حضورش از صفحهی گوشیام عبور میکرد.
گاهی با پیامی کوتاه.
گاهی با تماسی بیمقدمه.
گاهی با لحنی که انگار هنوز توقع داشت جواب بدهم.
یکبار پرسید:
«چرا پاسخ نمیدی؟»
و من نوشتم:
«اگر صحبتی هست، حضوری در دانشگاه میبینمتون. نیازی به مکالمهی مجازی نیست.»
این جمله را نه از بیادبی گفتم، نه از لجبازی.
از مرز گفتم.
از همان مرزی که آدم باید برای قلبش بکشد، وقتی میفهمد طرف مقابل بیشتر از آنکه صداقت داشته باشد، مهارت نزدیک شدن دارد.
من نمیخواستم وارد مکالمههای پنهانی شوم.
نمیخواستم رابطهای بینام، بیتعهد، بیوضوح و پر از جملههای دوپهلو بسازم.
نمیخواستم در فضایی قرار بگیرم که او هر وقت خواست نزدیک شود، هر وقت خواست دور شود، و هر بار با کلمات، همهچیز را به نفع خودش تعبیر کند.
اگر حرفی داشت، دانشگاه بود.
روشن.
حضوری.
در فضایی که نه خیال میتوانست بیش از اندازه بزرگ شود، نه دروغ بیش از اندازه نرم.
اما قرار؟
مکالمههای طولانی؟
رفتاری شبیه کسی که دل داده و پذیرفته؟
نه.
من تا وقتی قلبم واقعاً مطمئن نشود که فردی هماندازهی من دوست دارد، هماندازهی من صادق است، هماندازهی من حرمت احساس را میفهمد، هیچوقت مثل کسی رفتار نمیکنم که وارد رابطه شده است.
آدم اگر خودش را جدی بگیرد، احساسش را هم جدی میگیرد.
و احساس جدی را نباید به آدمی سپرد که با حقیقت، بازی میکند.
او کمکم فهمید.
فهمید من از آنهایی نیستم که ظاهر فریبشان بدهد.
فهمید کتوشلوار، عنوان، جایگاه، شعر، نگاه و جملههای زیبا برای من کافی نیست.
فهمید اگر چیزی در من تکان خورده، کور نشده است.
من دیده بودمش.
نه آنطور که خودش میخواست دیده شود؛
آنطور که بود.
مردی با کلمات بسیار، اما صداقتی اندک.
مردی که از خودش تصویری ساخته بود و توقع داشت دیگران آن تصویر را بپرستند.
مردی که فکر میکرد چون میتواند خوب حرف بزند، میتواند حقیقت را هم جابهجا کند.
اما حقیقت، جابهجا نمیشود.
فقط دیر دیده میشود.
آن روزها برای من تمام شد، نه با فریاد، نه با انتقام، نه با شکستن چیزی در بیرون.
همهچیز در سکوت تمام شد.
همان سکوتی که روزی از شدت دروغ آمده بود، حالا از شدت فهم آمده بود.
من دیگر لازم نداشتم ثابت کنم او چه کسی است.
لازم نداشتم به او نشان بدهم کجاها تناقض داشت.
لازم نداشتم بپرسم چرا گفتی هیچکس، وقتی گذشتهای داشتی؟
چرا گفتی ازدواج نمیکنی، وقتی دنبال خواستگاری بودی؟
چرا گفتی مرا میخواهی، وقتی خواستن تو بیشتر شبیه تملک بود تا عشق؟
دیگر پرسشی نمانده بود.
چون پاسخ، در خود رفتارها بود.
من فقط پذیرفتم.
پذیرفتم که آدمها همیشه آن چیزی نیستند که در شعرهایشان نشان میدهند.
پذیرفتم که ممکن است کسی از عشق بنویسد، اما حرمت آن را نداند.
پذیرفتم که ممکن است کسی از حقیقت حرف بزند، اما در سادهترین نسبتهای انسانی، صادق نباشد.
و شاید بزرگ شدن، همین باشد؛
اینکه یک روز بفهمی همهی آدمهایی که عمیق حرف میزنند، عمیق نیستند.
همهی آدمهایی که از عشق میگویند، عاشق نیستند.
همهی آدمهایی که در نگاه اول بزرگ به نظر میرسند، در حقیقت بزرگ نیستند.
بعضیها فقط بلدند خودشان را بزرگ نشان بدهند.
من دفترچهام را بستم.
همان دفترچهای که روزی پر از شعرهای او بود.
پر از پلها.
چشمها.
سایهی مردی که صورتش کامل نبود.
حالا میدانستم چرا هیچوقت نتوانسته بودم صورتش را کامل بکشم.
چون حقیقتش کامل نبود.
چون تصویری که از او داشتم، از همان ابتدا با خلأ ساخته شده بود.
با چیزهایی که خودش نشان داده بود، و چیزهایی که من از امید، خیال و معنا به آن اضافه کرده بودم.
اما دیگر وقتش بود تصویر را ناتمام رها کنم.
همهی داستانها لازم نیست با رسیدن تمام شوند.
بعضی داستانها با نرسیدن، آدم را نجات میدهند.
من نرسیدم.
و شاید همین، نجات من بود.
چون اگر رسیده بودم، شاید سالها طول میکشید تا از میان کلماتش راهی به حقیقت پیدا کنم.
اما من زودتر دیدم.
زودتر ایستادم.
زودتر سکوت کردم.
زودتر پاسخ ندادم.
و این بار، برخلاف گذشته، سکوت من از ناتوانی نبود.
سکوت من، انتخاب بود.
انتخابِ زنی که فهمیده بود هر احساسی ارزش دنبال شدن ندارد.
هر دستی ارزش گرفتن ندارد.
هر صدایی ارزش جواب دادن ندارد.
و هر مردی که شعر میگوید، لزوماً پناهگاه قلب نیست.
گاهی بزرگترین شجاعت این نیست که عاشق شوی.
گاهی بزرگترین شجاعت این است که وقتی حقیقت را دیدی، دیگر به خیال برنگردی.
من حقیقت را دیدم.
و این بار، برخلاف تمام شعرهایی که نوشته بود،
حقیقت از کلماتش بیرون نیامد.
از تناقضهایش بیرون آمد.
از توقعهایش.
از تماسهایی که جواب ندادم.
از مرزهایی که نگه داشتم.
از لحظهای که فهمیدم اگر کسی واقعاً مرا بخواهد، لازم نیست برای داشتنم دروغ بگوید.
آن روز، داستان او در من تمام شد.
نه چون دیگر هیچ اثری از او نبود.
آدمها وقتی میروند، گاهی ردشان میماند.
اما فرق بزرگی هست میان رد داشتن و راه دادن.
ردش ماند.
اما راهش ندادم.
و این، پایان من نبود .
آغاز برگشتنم به خودم بود .
پایان رمان ( تا تن، نه تا روح )
تن در موضوع به معنای ظواهر و چیزی است که مانند اشیای مادی عیان است ، می توانی با هر رنگ و نظر و پوششی آن را آراسته کنی
در واقع نقش بازی کردن برای جسم است ،زیرا ماده می تواند هر حالتی به خود بگیرد
پس انسان اگر چه در عالم مادی دارد زندگی می کند اما باید سعی اش را در آن بگذارد که زندگانی اش روحانی باشد ، به تعبیری خودش باشد .
زیرا انسان هنگامی که خودش باشد می تواند افرادی را بیابد که آرامش را حتی ذره ای در جانش و روحش بگذارند در این عالم واقع بسیار ناخوشایندی ها است زیرا زندگی همین است مگرنه که زندگی نبود اما باید ما بتوانیم حداقل در دوستی هایمان و دوست داشتن هایم هم با خودمان اول و هم با طرف مقابل صادق باشیم اینگونه هم ما آسوده تر هستیم و هم طرف مقابلمان و هر دو وقت مان را دیگر برای صداقت یابی نمی گذاریم بلکه برای راهی که بیشتر هم را دوست بداریم و خوشحال کنیم تا لذت ببریم لذتی از جنس بی پایانی و تمام نشدنی چون در جایی ثبت می شود چیز های واقعی که فقط با جان به ظاهر از بین می روند .
از شما عزیزان، که در این هفت فصل، همسفرِ لحظههای بیم و امید و شاهدِی از کوچههای فریب به شاهراهِ حقیقت بودید، صمیمانه سپاسگزارم. هدف از روایت این سالها، نه فقط بازگویی یک تجربه، بلکه ستایشی از قدرتِ «نه» گفتن و ارج نهادن به «بینش» در برابر «ظواهر» بود. ممنونم که وقت و نگاهتان را به این کلمات سپردید؛ به امید آنکه هیچگاه درخششِ اعتبارها و موقعیتها، چشمِ دلمان را بر حقیقتِ آدمها نبندد.
آغاز برگشتنم به خودم بود.