ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

فصل چهارم : انعکاس کلمات

او استادِ همه‌چیز بود؛ همِ حقوق، هم شعر، هم مشاوره. انگار بلد بود چطور کلمه‌ها را مثل شطرنج‌بازی ماهر روی صفحه بچیند. بعد از آن اتفاقِ کوچک با «کشِ ساعت» و دیدنِ پیجِ اینستاگرامش، دیدارها برایم دیگر آن جلساتِ خشک و رسمی نبود. یک حسِ نامحسوس، یک کششِ کلامی بین‌مان شکل گرفته بود.
او خیلی هوشمندانه عمل می‌کرد؛ آرام‌آرام داشت خودش را شبیه من نشان می‌داد. می‌دانست من به چه چیزهایی حساسم، پس همان‌ها را در کلامش می‌آورد. یک روز در دفترِ مشاوره‌ی دانشگاه، وقتی کارِ مراجعین تمام شد، با همان لحنِ شاعرانه و آرامش گفت: «می‌دانی؟ بعضی‌ها می‌گویند روح فقط یک‌بار در بدن دمیده می‌شود، پس عشق هم باید فقط یک‌بار اتفاق بیفتد. چیزی که بیش از یک‌بار تکرار شود، دیگر عشق نیست؛ عادت است.»
زل زد به چشم‌هایم. انگار می‌خواست ببیند آیا با این جمله، در من چیزی تکان می‌خورد یا نه. بعد، بدون اینکه بگذارد سکوت سنگین شود، مسیرِ بحث را به سمتِ خودش چرخاند: «به عنوان کسی که در همایش‌هایِ مشاوره و خانواده زیاد دیده شده، همیشه برایم سوال بوده زن‌ها دنبالِ چه هستند. تو بگو… به عنوانِ یک خانم، معیارت برایِ انتخابِ یک مردِ مطلوب چیست؟»
سوالش مستقیم بود، اما لایه‌ای از تله داشت. انگار می‌خواست بداند «من» چطور آدمی را می‌پسندم تا همان‌طور جلوه کند. تامل کردم. نفسم را حبس کردم و سعی کردم صادقانه، همان‌قدر که درونم می‌جوشید، بیرون بریزم:
«اولین چیز، ایمان است. نه آن ایمانی که در کتاب‌هاست؛ ایمانی که فرد باور دارد کسی نظاره‌گرش است. وقتی این را باور داشته باشد، حتی اگر خودش بخواهد، نمی‌تواند بدی کند؛ مراعات می‌کند. و اگر هم باور داشته باشد و باز خطا کند، لااقل با خودش در جنگ است. این تضادِ درونی از بی‌خیالی شرافتمندانه‌تر و البته دردناک‌تر است.»
او سر تکان داد، طوری که انگار حرفِ دلش را زده‌ام. ادامه دادم: «دومین چیز، ذاتِ خیر است. این که فرد در انتهایِ وجودش خوبی جوانه زده باشد. خبیث نباشد. سومین چیز، فهمیدن است. اینکه معقول باشد و اهل اندیشیدن. انسانی که تفکر را دوست دارد، بدی را نه یک امتیاز، که یک نقص و کاستی می‌بیند. او می‌فهمد که ظلم، ضعفِ آدم است، نه قدرتِ او.»
لحظه‌ای سکوت کردم و تیرِ آخر را زدم: «و در نهایت، چیزی که اشتیاق را شروع می‌کند: عشقی بدونِ چشم‌داشت. عشقی که بخواهد فقط در کنارت باشد، نفس کشیدنت را ببیند و جز این، هیچ‌چیزِ دیگری نخواهد. فقط همین.»
او سکوت کرد. نگاهش را طوری تنظیم کرد که انگار دقیقاً همان «ایمان»، همان «خیر» و همان «عشقِ بی‌چشم‌داشت» است که من توصیف کردم. با همان لحنِ لفاظانه و آرامش گفت: «تعریفِ بی‌نظیری بود. انگار دقیقاً همان چیزی را گفتی که دنیا از یاد برده است.»

او به همین راحتی، همه‌ی آن ویژگی‌ها را—که من در یک مردِ ایده‌آل می‌جستم—به خودش چسباند. او باهوش بود؛ آن‌قدر باهوش که می‌دانست برای شکارِ روحِ من، باید لباسِ همان مفاهیمی را بپوشد که من برایشان ارزش قائلم.

آن روز، وقتی از دفترش بیرون آمدم، ذهنم درگیر بود. خوشحال بودم که کسی هست که این حرف‌ها را می‌فهمد، اما یک سایه‌یِ تردید هم تهِ دلم بود: آیا او واقعاً «همین» بود، یا فقط داشت آینه‌ای از آرزوهایِ من می‌شد تا خودش را در آن به من نشان دهد؟
برحرف‌همی‌فهمد، اما یک سایه‌یِ تردید هم بوددهد؟

باورسکوتعشقنویسندگی
۷
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید