ویرگول
ورودثبت نام
عسل دیوی جان
عسل دیوی جاناینجا همه مرده بودیم؛ اما در پس اندوه شکوفه دادیم.!🪽 -انجمن نویسندگان امیدوار.
عسل دیوی جان
عسل دیوی جان
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

"به امید دیدار آهو"

(پارت دوم)
(پارت دوم)

روز هایم را با جملات و دست خط هایش شروع میکردم و با مرور خاطرات پایان میدادم .

نوشته ی صفحه ی ۱۹ را صبح یکشنبه وقتی که رایحه ی گل ها از حیاط به مشام می‌رسید خواندم :

« مهرآفرین ، تو و بودنت و عشق ات به من نشان دادی زندگی زیبایی هایی هم دارد .

تو همانند انسان با من رفتار کردی

تو به من نشان دادی لایق احترام و دوست داشته شدن م. »

آخ که نامم با صدای تو جور دگری دلنشین بود .

کاغذی برداشتم و شروع به نوشتن کردم انگار که در جواب کتاب او باشد .

《سهراب ِ قصه ی نا تمام من آیا امروز حالت خوب است؟ البته باید خوب باشد چون که ما هنوز به مراد نرسیده ایم و من حرف دلم را برایت نگفتم! و لبخندِ یک قابِ آخر داستان مان ثبت نشده . 》۲۹ اردیبهشت ۱۲۹۴ ، مهرآفرین تو.

آن ساعت آنقدر نوشتم که دستم از جوهر سیاه شد ، و در مطلب نمی گنجد که اینجا هم بنویسم ، برگه ها را زیر کمد درون جعبه ای پنهان کردم .

روز ها ماه ها می‌گذشتند و فصل ها پس از دیگری خودی نشان می‌دادند.

زمستان از راه رسید .

و شب یلدا قرمزی انار را با خود آورده .

سوز سرما استخوان ها را در هم میشکست .

کاغذی برداشتم .

《 سهراب جان یا به لحن خودت سهراب گیان

هشت ماه است که از هم دور هستیم

سرما و برف بلای جان شده

میدانم قوی هستی و مقاوم اما مراقب خودت باش مریضی به دامت نیوفتد ،

غذا بخور

لباس گرم بپوش

و زود برگرد .

راستی امشب بلند ترین شب سال است میخواهم بیشتر به فکرت باشم تو هم ماه را ببین و تصور کن مثل هر روزه دارم نگاهت میکنم .》

به کنار خانواده زیر کرسی نشستیم مادربزرگ هم با کتاب حافظ نشسته بود خانم جان صدایش میکردیم. گفتم فالی برایم بگیرد .

بعد از نیت چشمانم را بستم و صفحه ای از دیوان را باز کردم و دادم به خانم جان تا بخواند :

دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم، دیدار آشنا را

حتی نیازی به تفسیر نبود همه چیز واضح و روشن بود ، گونه هایم گل انداختن سعی کردم ظاهر را حفظ کنم که خانواده حرفی نزند و چیزی نفهمند .

آن شب گرمایی بود میان سردیِ شروع زمستان .

ولی آخر شب دلشوره ای به جانم افتاد ؛ گویی که هر آن ممکن بود ناگوار ترین اتفاق بی افتد آنگونه قلبم تند می‌زد. عرق سرد بر کمرم نشست افکار زشت می رفتند و می آمدند و ذهنم را از امید و شادمانی تهی می‌کردند. یعنی واقعا قرار بود چه رخ دهد؟!

صبحی بود آرام، اما دل من طوفانی‌تر از همیشه. صدای کلاغ‌ها روی بام خانه می‌پیچید و بوی نان تازه از تنور همسایه به کوچه سرازیر می‌شد. ولی من هیچ‌کدام را درست نمی‌شنیدم . تنها چیزی که گوش و جانم می‌خواست، خبری از او بود.

دست نوشت اش بر روی دامانم گشوده بود.

نور کم سوی آفتاب از لابه‌لای پنجره می‌تابید و کلمات خط‌خوردگی‌هایش را برجسته می‌کرد.

با انگشت روی جمله‌ای کشیدم:

«اگر روزی برگشتم، از تو چیزی نمی‌خواهم جز همان نگاه. نگاهی که برای من همه‌چیز بود و هست.»

سرم را به چهارچوب پنجره تکیه دادم.

درخت ها داشتند لباس سفید تن میکردند .

گنجشکی نبود که آواز بخواند .

در همان حین صدای همهمه‌ای از کوچه بلند شد. زن‌ها فریاد می‌زدند، بچه‌ها می‌دویدند.

دلم فرو ریخت. از اتاق بیرون رفتم ؛ پله ها را گذشتم و وارد کوچه شدم .

جمعیتی گرد هم آمده بودند.

سربازانی با لباس‌های خاکی، چهره‌های آفتاب‌سوخته و قدم‌های خسته باز گشته بودند. مردم به دورشان حلقه زده ؛ فریاد شادی و گریه در هم آمیخته شده بود.

میان جمعیت خودم را جلو کشیدم، نفسم تنگ شده بود. یکی از سربازها که نگاهم را دید، لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش غریبانه نرم شد. به سمتم آمد و با صدایی آرام، اما قاطع طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرد:

— «نگران نباش… سهراب زنده است.»

برای لحظه‌ای جهان ایستاد. صدای قلبم بلندتر از فریادهای جمعیت بود. زبانم بند آمد. اشک، بی‌اجازه، روی گونه‌هایم جاری شد. او زنده است!… همین جمله مثل چراغی تاریکی روزهایم را شکافت.

زانوهایم لرزیدند، اگر دست زنی از همسایه‌ها نبود، حتماً بر زمین می‌افتادم. تنها توانستم زیر لب نجوا کنم :

— «خدایا شکرت…»

آن روز تا شب، لبخند از لبانم نمی‌افتاد. در دل با خود می‌گفتم: او بازمی‌گردد. دیر یا زود، اما برمی‌گردد.

کتابش را دوباره گشودم.

صفحه ی ۱۰۰ نوشته بود:

«وقتی از جنگ بازگشتم، شاید چیزی نداشته باشم جز همین قلب خسته. اما همان هم برای توست. اگر تو بخواهی…»

شروع نوشتنکلاسیکنویسندگیرمان
۶
۰
عسل دیوی جان
عسل دیوی جان
اینجا همه مرده بودیم؛ اما در پس اندوه شکوفه دادیم.!🪽 -انجمن نویسندگان امیدوار.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید