
نور در چشمانش میرقصید. صدای هزاران سال در گوشش میپیچید، مثل وزش باد میان ستونهای بیپایان پرسپولیس.
موجودات نورانی حلقه را تنگتر کردند، و یکی از آنها ــ قامتش چون ستارهای خمیده ــ جلو آمد.
چشمانش، دو آینهی آبیرنگ بودند که ارتوخش در عمقشان، سپاه جاویدان را میدید؛ صف در صف، چون سایههای ابدی.
صدا گفت:
«تو از نسل آتش هستی، ارتوخش. از خاک برخاستی، اما خونت از ستارگان است.»
ارتوخش دست بر شمشیر گذاشت.
«من از خون داریوشام، از گوشت پارس، از استخوانِ خاک شوش. مرا چه با ستاره؟»
موجود، بیهیچ حرکت لب، پاسخ داد:
«خاک، فراموشی است. ستاره، یاد.
تو فرزند میان این دوئی. ما از آن سویِ زمان آمدهایم، از جایی که فرمان شاهان، فرمان کهکشان است.
شاهان پارس روزی در کنار ما نشستند، و سوگند خوردند که نور را در خاک نگاه دارند.
اما آن پیمان شکسته شد…»
ارتوخش پیش رفت.
«پیمان؟ چه پیمانی؟!»
نور اطرافش لرزید. چهرههای دیگر موجودات به رنگهای گوناگون درآمد ــ زر، لاجورد، انارگون ــ و صدای همگیشان یکی شد:
«پیمانِ جاویدانان.
هرگاه که خاک، نور را فراموش کند، آتش بازمیگردد.
و تو، آخرین حامل آن نوری.»
ارتوخش نفس کشید، و لرزه در جانش دوید.
«من سربازم، نه حامل آسمان!»
و ناگهان، از دل یکی از موجودات، شهابی از نور بیرون جَست و در سینهی او نشست.
ارتوخش زانو زد. بدنش میسوخت، نه از درد، از روشنایی.
صدا گفت:
«اکنون، درونت دو خون جاریست ــ خاک و ستاره.
به هر سو که بایستی، جهان خواهد لرزید.
انتخاب کن:
با ما بیا و آتش را بازگردان…
یا بمان، و خاک را در فراموشی بسوزان.»
سکوت افتاد.
باد از درهی شوش گذشت و بوی نخل و گرد خون در فضا پیچید.
ارتوخش سر بلند کرد، و نگاهش را به آسمان دوخت.
«اگر تقدیر من میان خاک و ستاره است،
پس بگذار هر دو بسوزند در یک نام: ایران.»
نورها لرزیدند.
آسمان شکافت.
و فریاد هزاران جاویدان در دل کهکشان پیچید
نورِ موجود فروکش کرد، و صدایش چون صدای موجی از هزار زبان درآمد:
«ارتوخش، اکنون که دو خون در تو میجوشد، باید بدانی از کجا آمدهای…
پدری که میشناسی، سنگتراشِ شوش، تنها نگهبانِ راز بود، نه زادگاهِ خونت.
تو از پیوندِ ما و خاک زادهای — از ستارهای که به زمین افتاد.»
صدای نور محو شد، و جهان درون ذهن ارتوخش در هم شکست.
همهچیز به عقب رفت — تا پیش از جنگ، پیش از گارد، پیش از یادها...
سالها پیش، در دل کوههای زرینِ پارسوماش، شبی بود بیماه و سنگین.
سنگتراشی پیر از دل معبدی ویران میگذشت، چکش بر دوش، و دلی خسته از بیفرزندی.
باد از شکاف صخرهها زوزه میکشید، و ناگهان نوری از دل کوه برخاست — نوری نه چون آتش، نه چون ماه، بلکه زنده و تپنده، گویی کوه نفس میکشید.
پیر، لرزان پیش رفت.
در میان سنگها، شکاف کوچکی بود که از آن نوری گرم بیرون میزد.
و آنجا، در آغوش سنگ، نوزادی میدرخشید — آرام، با چشمانی بسته و پوستش چون مرمر شبتاب.
نوزاد نفس میکشید، اما هر دم با نور میدرخشید و خاموش میشد، گویی میان دو جهان در نوسان بود.
پیر دستش را دراز کرد، و با ترس نوزاد را برداشت.
در همان لحظه، نوری بر چهرهاش تابید و صدایی در کوه پیچید:
«او فرزندِ پیمان است. نگهبانِ رازِ ستاره و خاک. اگر بماند، جهان دو پاره خواهد شد؛
اگر نابود شود، آسمان فرو خواهد افتاد.»
پیر گریست.
«من فرزندی نداشتم... بگذار این بار، تقدیر را پدر باشم.»
و نوزاد را با خود به شوش برد، بیآنکه بداند چه در آغوش گرفته است.
او نامش را ارتوخش گذاشت؛ به معنی زادهی راستینِ آتش.
نور باز به حال بازگشت. ارتوخش میان موجودات ایستاده بود، اما نفسش تند شده بود، گویی هزار سال خواب دیده.
صدای موجود گفت:
«اکنون میدانی که سنگتراش، پدرِ خونت نبود.
پدرِ تو از میان ماست.
و تو آخرین پل میان دو نژاد.
از تو، یا نجات زمین زاده خواهد شد، یا نابودی آسمان.»
ارتوخش نگاهش را بالا آورد.
اشک در چشمانش جمع شده بود، اما نه از اندوه — از حیرتِ حقیقت.
«پس من هرگز از خاک نبودم... و اکنون باید بین آسمان و وطن، یکی را برگزینم.»
نور گفت:
«یا هر دو را بسوزان، تا از خاکسترشان جهانی تازه برخیزد.»
کوهها در مه فرو رفته بودند و ستارهها، یکییکی خاموش میشدند، چنانکه گویی آسمان نفس میکشید تا چیزی را پنهان کند.
در دوردست، نوری از شکم ابرها بیرون زد — نه همچون برق، که چون نغمهای از جنس نور، لغزان و نرم.
زمین زیر آن لرزید، و دشت، در برابر چشمان باد، دو نیم شد.
آنگاه سفینهای از جنس شیشه و صدا در میان چمنزارِ نمناک فرود آمد.
سطحش نه فلز بود و نه سنگ، بلکه از مادهای ساخته شده بود که انگار «زمانِ فشرده» بود؛ درخشان، ولی بیحرکت.
از دل آن، مردی بیرون آمد.
قدی بلند داشت، با چشمانی به رنگ نقرهایِ مات، و پوستش همچون مرمر، اما گرم.
لباسش، رشتههایی از نور بود که چون باد در اطرافش میرقصید.
در دستش ابزاری بود که صدا را به شکل موجهای رنگی درمیآورد — و هر رنگ معنایی داشت:
آبی برای حافظه، سرخ برای فرمان، سپید برای یادآوری.
او نام خود را از ذهنش بیرون کشید: اِلیان.
دانشمند قوم «آلتاس»، وارثان نخستین تمدن نوری در حاشیهی خوشهی ستارهای پرویما.
وظیفهاش ساده بود:
پژوهش در مورد انرژیهای زیستیِ سیارات کمهوش، و بازگرداندن دادهها به مرکز.
اما از لحظهای که هوای زمین در ریههای مصنوعیاش دوید، چیزی درون او شکست.
گرما...
حسی که در جهانشان مرده بود، در این سیاره هنوز زنده بود.
در گزارشش نوشت:
«کُرهی سوم، ناهمگون و خام، اما دارای نظمی شاعرانه در بینظمیِ خود.
اینجا، نور، معنای دیگری دارد — نور، نفس میکشد.»
او تصمیم گرفت چند شب بماند.
سیستم ارتباطیاش خاموش شد، نه از خرابی، بلکه از تردید.
نوری از آسمان افتاد، به رنگ طلاییِ مرطوب، و او با دستانش خاک را لمس کرد.
ذرات خاک به پوستش چسبیدند، و برای نخستینبار، چیزی حس کرد که در هیچ آزمایشگاهی ثبت نشده بود:
احساس زنده بودن.
آن شب، از دل جنگل، صدایی آمد.
صدای زنی که با باد سخن میگفت.
نه فریاد، نه نغمه — چیزی میان دعا و خواب.
الیان، صدا را دنبال کرد، تا به دشتی رسید که پر از شعلههای ریز نور بود؛ کرمهای شبتاب، مثل ستارههایی که از آسمان فرار کرده باشند.
در میانهی دشت، زنی ایستاده بود، با موهای بلند و چشمانی به رنگ خاکِ خیس.
دستش را بر زمین گذاشته بود و زمزمه میکرد:
«نخواب ای خاک، هنوز در تو ریشههایی هستند که نفس میکشند…»
الیان، بیآنکه بداند چرا، جلو رفت.
زمین زیر پایش ترک خورد، اما زن نترسید.
چهرهاش را بالا آورد، نگاهش با او تلاقی کرد، و در آن نگاه، چیز عجیبی بود — چیزی که در هیچ منظومهای وجود نداشت:
آگاهی از درد.
زن با صدایی آرام گفت:
– تو از این خاک نیستی… بوی باد از تنت نمیاد.
الیان سکوت کرد. تنها لبهایش را تکان داد، و واژهها به جای صدا، در هوا چون نوارهای نور پدیدار شدند.
او گفت:
– من از آن سوی ستارگانم، از جایی که عشق دیگر معنا ندارد.
زن لبخند تلخی زد:
– پس تو از جهانی بیجان اومدی.
و ادامه داد:
– اینجا عشق هنوز میمیره… ولی هنوز هست.
باد میانشان پیچید، بوی نم و خاک بلند شد، و در همان لحظه، الیان فهمید که مأموریتش تمام شده.
نه از نظر علمی، بلکه از نظر روح.
در دفتر ذهنیاش نوشت:
«این سیاره آلوده است به چیزی که نمیتوان اندازه گرفت.
چیزی که میسوزاند، اما نابود نمیکند.
چیزی که نامش را هنوز نیافتم.»
زن گفت نامش آرالیاست.
نگهبان خاکهای کهن، از نسل زنانی که با گیاهان سخن میگفتند.
او از تبار روح زمین بود، اما تنها.
و آن شب، دو تنهایی در زیر باران به هم رسیدند.
الیان به آسمان نگریست —
ستارهها در حال چرخیدن بودند، بینظم و بیقانون،
و در قلبش چیزی به نام “دگرگونی” شکل گرفت.
احساسی شبیه ترس، اما با طعم زیبایی.
آرالیا گفت:
– از آسمون اومدی که چی؟
الیان پاسخ داد:
– اومدم یاد بگیرم چطور چیزها زنده میمونن.
زن خندید، خندهای که مثل موج برگشت.
– و چی یاد گرفتی؟
– اینکه مردهها همیشه اون بالا نیستن… گاهی روی زمینن.
باد، دشت را پر کرد.
کرمهای شبتاب خاموش شدند.
و در تاریکی، نوری طلایی در میان آن دو ایستاد — نورِ زندگی، یا شاید آغاز گناهی کهنه.
در دفترچهی مأموریتش نوشت:
«خطا کردم. نور، آلوده به خاک شد.»