ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

آخرین میخ عَکّا(برگرفته از داستان های آئندورا)

عَکّا

بهار 1291

من از چوب، در می‌سازم.

و در، همیشه تصمیم می‌گیرد چه چیزی وارد شود و چه چیزی بیرون بماند.

نامم «متیاس» است.

نه آن‌قدر مهم که در تاریخ بماند،

و نه آن‌قدر بی‌اهمیت که بی‌گناه باشم.

در شهر، بوی آهک و عرق اسب و ایمان می‌آید.

ایمان بویی شبیه خون دارد وقتی گرم است.

من در محله‌ای زندگی می‌کنم که دیوارهایش ترک خورده‌اند. ترک‌هایی که مثل خطوط کف دست‌اند؛ آینده را نشان نمی‌دهند، فقط فرسودگی را ثابت می‌کنند.

صبح‌ها ناقوس کلیسا با اذان دوردست در هم می‌پیچد. صداها با هم نمی‌جنگند؛ آدم‌ها می‌جنگند.

کارگاه من در سایه دیوار جنوبی شهر است. جایی که کاروان‌های مسلمانان از دروازه می‌گذرند و شوالیه‌ها با زره‌های براق‌شان قدم می‌زنند.

من برای هر دو طرف کار می‌کنم.

چوب، مذهب ندارد.

اما خون دارد.

چوب خون را به خاطر می‌سپارد.

اگر دستی با خشم بر آن فرود آید، الیافش منقبض می‌شوند. اگر با ترس لمس شود، ترک برمی‌دارد.

من سال‌هاست که با ترس کار می‌کنم.

اولین بار که فهمیدم شهر در حال پوسیدن است، نه از فریاد دشمن، که از خنده‌ی اشراف بود.

آن شب دربار ضیافتی داشت.

به من سفارش داده بودند میزی بسازم از چوب گردو؛ بزرگ، سنگین، شبیه غرور.

وقتی میز را تحویل دادم، صدای خنده‌شان را شنیدم.

یکی گفت:

«دشمن پشت تپه‌هاست، اما ما هنوز شراب داریم.»

دیگری پاسخ داد:

«تا وقتی دیوار هست، ایمان هست.»

من به دست‌هایم نگاه کردم.

این دست‌ها دیوار را نگه نمی‌دارند.

این دست‌ها فقط در می‌سازند.

آن شب فهمیدم امپراتوری‌ها با خنده سقوط می‌کنند، نه با فریاد.

پدرم نجار بود.

او می‌گفت:

«چوب راست نمی‌شود مگر اینکه پیش از خشک شدن، هدایتش کنی.»

من اما دیر به دنیا آمدم؛

وقتی شهر دیگر خشک شده بود.

پدرم برای شوالیه‌ها صلیب می‌تراشید. صلیب‌هایی که بر سینه می‌دوختند و با آن می‌کشتند.

یک‌بار از او پرسیدم:

«اگر خدا بر چوب میخ شده، چرا ما با همان چوب می‌کشیم؟»

گفت:

«پسرم، مردم خدا را نمی‌کشند. مردم به نام او می‌کشند.»

آن زمان نفهمیدم فرقش چیست.

حالا می‌دانم:

فرقش در مسئولیت است.

روزی مردی مسلمان وارد کارگاهم شد.

نه با ترس، نه با تکبر.

گفت برایش درِ خانه‌ای بسازم در محله بازرگانان.

نامش «یوسف» بود.

چشمانش آرام بود؛ آرامشی که از یقین نمی‌آید، از پذیرش می‌آید.

پرسید:

«تو برای هر دو طرف کار می‌کنی؟»

گفتم:

«من برای چوب کار می‌کنم.»

لبخند زد.

گفت:

«پس تو بی‌طرفی؟»

گفتم:

«بی‌طرفی یعنی چه؟ وقتی هر سکه‌ای که می‌گیری، خرج جنگ می‌شود؟»

او سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«گاهی بی‌طرفی فقط بهانه‌ای‌ست برای زنده ماندن.»

آن جمله مثل میخی در ذهنم فرو رفت.

خبر بیماری پادشاه همه‌جا پیچیده بود.

می‌گفتند بدنش می‌پوسد اما اراده‌اش نه.

می‌گفتند او آخرین ستون شهر است.

من هرگز او را از نزدیک ندیدم.

اما تصویرش در ذهنم مثل چوبی ترک‌خورده بود که هنوز سقف را نگه داشته.

شهر بر شانه‌های بیماری ایستاده بود.

و بیماری، فقط در بدن پادشاه نبود.

در بازار رشوه رد و بدل می‌شد.

در کلیسا بخشایش فروخته می‌شد.

در میدان، سربازان مست می‌خندیدند.

دیوارها از سنگ بودند،

اما روح شهر از موم.

یک شب سربازی زخمی به کارگاهم آوردند.

خواستند تختی بسازم که بتواند روی آن بخوابد.

وقتی زره‌اش را باز کردم، دیدم جوان است؛ تقریباً هم‌سن من.

گفت:

«ما برای خدا می‌جنگیم.»

پرسیدم:

«خدا کجاست وقتی تو می‌میری؟»

گفت:

«در بهشت.»

پرسیدم:

«پس چرا این‌همه عجله داری که او را ببینی؟»

خندید، اما خنده‌اش بوی ترس می‌داد.

آن شب فهمیدم ایمان، گاهی فقط ترس از بی‌معنایی است.

درِ خانه‌ی یوسف را ساختم از چوب زیتون.

چوبی نرم، اما مقاوم.

وقتی نصبش می‌کردم، او گفت:

«می‌دانی چرا زیتون را دوست دارم؟ چون دیر می‌سوزد.»

پرسیدم:

«یعنی این شهر خواهد سوخت؟»

نگاهم کرد.

گفت:

«هر شهری که بیش از عدالت، به غرورش تکیه کند، می‌سوزد.»

آن روز صدای دوردست طبل‌های جنگ شنیده می‌شد.

می‌گفتند سپاه شرق در حال پیشروی است.

من به دست‌هایم نگاه کردم.

دست‌هایی که نه شمشیر داشتند، نه سپر.

فقط میخ.

درباریان باز هم سفارش دادند.

این بار سکوی اعدام.

اتهام مردی که قرار بود اعدام شود:

«خیانت به ایمان.»

او را پیش از اعدام دیدم.

گفت بازرگانی بوده که می‌خواسته میان دو طرف صلح برقرار کند.

پرسیدم:

«چرا قبول کردی؟»

گفت:

«چون جنگ، سودش برای شاهان است، نه مردم.»

پرسیدم:

«می‌ترسی؟»

گفت:

«از مرگ نه. از این‌که بعد از من، کسی حقیقت را نگوید.»

من سکوت کردم.

چون می‌دانستم من آن کسی نیستم.

شهر کم‌کم بوی محاصره گرفت.

آذوقه کم شد.

قیمت نان بالا رفت.

اشراف همچنان شراب می‌نوشیدند.

یک شب یوسف به کارگاهم آمد.

گفت:

«وقتش رسیده تصمیم بگیری.»

پرسیدم:

«میان چه و چه؟»

گفت:

«میان ساختن در، یا باز کردنش.»

نفهمیدم.

تا وقتی خبر رسید دروازه جنوبی قرار است به روی کاروانی بسته شود که زنان و کودکان در آن‌اند.

گفتند:

«امنیت شهر مهم‌تر است.»

امنیت همیشه بهانه خوبی‌ست.

آن شب به دروازه رفتم.

نگهبان‌ها مست بودند.

کلید در را می‌شناختم؛ خودم ساخته بودم.

چوب زیر دستم لرزید.

انگار می‌دانست چه می‌کنم.

برای اولین بار، در را نه برای سفارش،

که برای وجدانم لمس کردم.

بازش کردم.

نه کاملاً.

به‌اندازه‌ای که عبور ممکن باشد.

آن لحظه فهمیدم:

بی‌طرفی، دروغی‌ست که انسان به خودش می‌گوید تا مجبور به انتخاب نشود.

صبح، شهر فهمید.

خشم مثل آتش پخش شد.

مرا دستگیر کردند.

اتهام: «همدستی با دشمن.»

در دادگاه پرسیدند:

«برای که کار می‌کنی؟»

گفتم:

«برای انسان.»

خندیدند.

یکی گفت:

«انسان وجود ندارد. فقط مؤمن و کافر هست.»

آن‌جا فهمیدم جنگ، قبل از آن‌که در میدان باشد، در زبان است.

در سلول، به چوب فکر می‌کردم.

چوب وقتی شکسته می‌شود، صدایی کوتاه می‌دهد.

شهر اما با صدایی طولانی می‌شکند.

نمی‌دانم سرنوشت شهر چه شد.

می‌گویند دیوارها سقوط کردند.

می‌گویند پرچم‌ها عوض شدند.

اما من چیز دیگری دیدم:

انسان‌ها همان ماندند.

فقط نام خدا عوض شد.

اگر روزی کسی این روایت را بخواند، بداند:

من قهرمان نبودم.

من فقط نجاری بودم که دیر فهمید

هر در، مسئول عبورش است.

چوب، خون را به خاطر می‌سپارد.

و تاریخ، بی‌طرفان را.

اما وجدان—

وجدان فقط یک‌بار فرصت می‌دهد.

میشهر
۲۰
۹
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید