ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

افسانه ‌‌‌آرسون در جهان آرخال

می‌گویند هر جهان، آهنگی دارد؛
بُعد اول با زمزمه‌ی خاک می‌نالد، بُعد دوم با آتش می‌رقصد، بُعد سوم با باد می‌خواند؛
اما تنها یک بُعد هست که سکوت را فرمانروایش کرده:
بُعد ششم… سرزمین سایه‌های بی‌نام.

جهان آرِخال همیشه بوی بارانِ رسوب‌کرده و خاک‌های پیر می‌داد.
این جنگل قدمتی چنان طولانی داشت که می‌گفتند ریشه‌هایش تا بُعدهای دیگر فرو رفته؛
انگار در سکوت شبانه‌اش، صدای جهان‌های پشت‌سرِ جهان را پنهان می‌کرد.
در چنین شبی، مه به شکل خاصی غلیظ‌تر بود.
باد نمی‌وزید.
آبِ رود نمی‌جنبید.
حتی پرندگان، بال‌هایشان را باز نمی‌کردند.
انگار همه چیز منتظر یک چیز بود… یا یک نفر.
در دل این خاموشی، تنهٔ یک درخت عظیم آرام آرام ترک برداشت. نه مثل شکستن، بلکه مثل نفس‌کشیدن کسی که بعد از خواب طولانی بیدار می‌شود.
و از دل آن نور کم‌رنگی بیرون زد.
نوری آبی، آرام، اما قدیمی… مثل حضور یک یاد فراموش‌شده.
پیکری میان مه آشکار شد.
آرسون.
آخرین بازماندهٔ سلسله‌ای که نامشان سال‌هاست در افسانه‌ها گم شده:
چکمه‌داران نور.
چهره‌اش حالت کسی را داشت که خاطراتی بسیار بزرگ‌تر از ظرفیت یک انسان را به سختی نگه داشته. نفس‌هایش سنگین بود، اما نگاهش آرام.
او تازه متولد نشده بود.
او به‌زور از خواب بُعدی بیرون کشیده شده بود — خوابی که شاید صدها سال طول کشیده باشد.
اولین چیزی که حس کرد، سردی خاک بود.
انگار جهان قصد داشت بگوید:
«به موقع برگشتی.»
اما آرسون هنوز نمی‌فهمید چرا بازگشته.
در ذهنش تکه‌های نامفهومی برق می‌زد: نور… سقوط… شمشیری که نامش را فراموش کرده… و سایه‌هایی که در حال نزدیک شدن بودند.
او زمزمه کرد:
«من… آخرینم؟»
هیچ‌کس جواب نداد.
جنگل جواب نمی‌داد.
اما این سکوت سنگین چیزی بیش از بی‌پاسخی بود.
این سکوت ترسیده بود.
آرسون دستش را روی پوست ترک‌خوردهٔ درخت گذاشت. ریشه‌ها لرزیدند.
در آن لحظه، تصویری کوتاه در ذهنش روشن شد:
صدها مرد و زن نورپوش، در بُعدهای مختلف، در حال جنگ با موجوداتی بی‌چهره.
و آخرین جمله‌ای که شنید، زمزمه‌ای از یکی از آن‌ها بود:
«اگر ما افتادیم… تو باید بیدار شوی.»
آرسون نفسش را بیرون داد.
هنوز خودش را نمی‌شناخت، اما می‌دانست جهان او را به‌زور برگردانده.
همین‌جا… درست وقتی که سعی می‌کرد سرپا بایستد…
زمین یک‌بار دیگر لرزید.
نه شدید، اما عمیق.
مثل اینکه کسی از زیر خاک نزدیک می‌شود.
آرسون دستش را مشت کرد، اما هیچ سلاحی نداشت.
نورِ آبی برای لحظه‌ای از میان انگشتانش بیرون زد، اما هنوز شکل مشخصی نگرفت.
از میان خاک، ریشه‌ها عقب رفتند… و زنی آرام آرام از زمین بیرون آمد.
نه با خشونت، نه با عجله؛
مثل بلندشدن شعله‌ای از میان خاکستر.
موهایش به رنگ سرخ‌ِ نیمه‌خام بود، و پوستش بوی آتشِ تازه می‌داد.
چشمانش طلایی… اما غمگین.
او زایرا بود — نگهبان بُعد سوم، شکارچی بادها، و کسی که صدای جهان‌ها را می‌شنود.
و آرام گفت:
«بالاخره بیدار شدی، آرسونِ نورزاد.»
آرسون نگاهش کرد. هنوز نمی‌دانست او کیست.
زایرا آهی کشید؛ آهی که معلوم بود قرن‌ها منتظرش بوده.
«چیزی داری که همهٔ ابعاد به‌خاطرش به لرزه افتادن… حتی سایه‌ها.»
آرسون با صدای آرام اما سنگین پرسید:
«چی رو؟»
زایرا به قلب او اشاره کرد.
«جرقه.»
مکث کرد.
«جرقه‌ای که اگر خاموش بشه، ما سقوط می‌کنیم.
و اگر روشن بشه… جنگ آغاز می‌شه.»
هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که از دور، جنگل صدایی شبیه شکستن استخوان شنید.
پرندگان با وحشت از شاخه‌ها پریدند.
مه کنار رفت.
و میان درختان، سایه‌هایی بلند، فلزی‌پوست، بی‌چهره آشکار شدند.
اُسترال‌ها.
شکارچیان ترس.
بلعندگان نور.
آرسون ناخودآگاه قدمی عقب رفت.
اما زایرا شمشیرش را کشید و در کنار او ایستاد.
«ما وقت زیادی نداریم.
ولی قبل از اینکه بجنگیم…
باید بفهمی کی هستی.»

از هزاران سال پیش، پیش از آنکه ابعاد دیوارهای آهنین میان خود بکشند، جهان‌ها هنوز با هم نفس می‌کشیدند.
نور و سایه مثل دو رودخانهٔ موازی، بی‌کینه و بی‌دشمنی، از کنار هم عبور می‌کردند.
زمان آرام بود… اما آرامشی که همیشه پیش از طوفان می‌آید.
در چنین عصر خاموشی، ستاره‌ها ناگهان در آسمان لرزیدند؛
نه از سر وحشت، بلکه از احترامی عمیق.
زیرا در دل جهان اول، قرار بود چیزی متولد شود که در هیچ بعدی سابقه نداشت.
در دهکدهٔ بادنشین، زنی زندگی می‌کرد به نام آلرین؛
نه جنگجو بود، نه جادوگر، اما چشمانش همیشه چیزی را می‌دید که بقیه نمی‌دیدند.
می‌گفتند نگاهش نور را می‌کشد، و نور پاسخ می‌دهد.
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
هیچ‌کس نمی‌دانست قلب او توان حمل چیزی فراتر از یک روح انسانی را دارد.
آن شب که تلاقی سه سپیده‌گاه رخ داد—رویدادی که شاید هر هزار سال یک‌بار اتفاق می‌افتد—آسمان به شکل عجیبی از هم شکافت.
سه نور از سه جهت آمدند:
نور آبیِ بُعد سوم، نور سفید بُعد چهارم، و نور طلایی بُعد پنجم.
مثل سه نیزه که قصد داشتند قلب کسی را پیدا کنند.
این نیزه‌های نورانی به سینهٔ آلرین فرو رفتند، نه برای کشتن او، بلکه برای انتخاب.
زنان بسیاری در تاریخ نور زیسته بودند، اما تنها چند نفر توانسته بودند این انتخاب را تحمل کنند.
تنش افتاد، زمین زیر پاهایش لرزید، اما او ایستاد…
و نور آرام‌آرام در وجودش آشیانه کرد.
در ماه‌هایی که گذشت، دهکده هر شب در روشنایی عجیبی می‌خوابید؛
نور ملایمی که از خانهٔ آلرین می‌تراوید و ساکنان را هم می‌ترساند، هم ساکت می‌کرد.
هیچ‌کس جرئت نزدیک‌شدن نداشت.
همه می‌دانستند چیزی بزرگ‌تر از یک کودک در حال شکل‌گیری است.
زمان زایش که فرا رسید، آسمان بُعد اول سیاه شد.
ابرها دو نیم شدند…
باد ایستاد…
و همهٔ موجودات زنده لحظه‌ای حس کردند زمین دارد نفسی را در سینه‌اش حبس می‌کند.
نور از بدن آلرین فوران کرد، و نوزادی در میان هاله‌ای آبی‌رنگ آشکار شد؛
نوزادی که نه گریه می‌کرد، نه بی‌قرار بود.
چشمانش بسته بود، اما نفسش…
نفسش مثل نفس کسی بود که جهان را می‌شناسد.
آلرین، با چهره‌ای خسته اما لبخندی آرام، بازوانش را دور او حلقه کرد و گفت:
«تو از این دنیا نیستی…
اما برای این دنیا لازم بودی.»
نامش را آرسون گذاشت—به معنای جرقه‌ای که میان جهان‌ها سفر می‌کند.
و از همان لحظه، جهان نوری تازه یافت.
اما هر نوری که متولد می‌شود، سایه‌ای هم در جایی بیدار می‌کند.
در بُعد ششم، در سرزمینی که نام حقیقی ندارد و صدا در آن می‌میرد، سایه‌ها ناگهان به لرزه افتادند.
ظرفیت نور آرسون چنان قوی بود که تا دورترین لایه‌های تاریکی نفوذ کرده بود.
اُسترال‌ها—موجودات آهنین‌پوست و بی‌چهره—همه با یک‌دیگر چرخیدند.
شکاف‌های باریکی در زمین شان باز شد.
آن‌ها چیزی نمی‌گفتند، اما تاریکیِ دورشان زمزمه‌ای سرد سر داد:
«جرقه‌ای تازه زاده شده…
جرقه‌ای که می‌تواند ما را خاموش کند.»
از آن شب، شکار آغاز شد.
سال‌ها گذشت.
آرسون بزرگ می‌شد اما کندتر از انسان‌ها.
کودکی‌اش آرام بود، اما در چشمانش همیشه چیزی موج می‌زد؛
چیزی شبیه فهمیدن آینده.
او با جانوران صحبت نمی‌کرد، اما آن‌ها بدون ترس نزدیکش می‌شدند.
نور اطراف او می‌چرخید، گاهی حتی بدون دلیل.
وقتی پنج ساله شد، صداهایی از سایه‌ها پدید آمدند.
دهکده شب به شب تاریک‌تر می‌شد، مردم خسته‌تر، و آلرین نگران‌تر.
می‌دانست لحظه‌ای که از زایش او گذشته بود، سایه‌ها مسیرشان را پیدا کرده بودند.
در شبی که ماه کاملاً خاموش بود، سایه‌های بی‌چهره وارد دهکده شدند.
اما برای پس‌گرفتن جرقه نیامده بودند؛
آمده بودند که مادرش را از او جدا کنند.
چون می‌دانستند مادری که از نور نمی‌ترسد، خطرناک‌تر از هر سلاحی است.
آلرین، که حالا نور در رگ‌هایش ته‌نشین شده بود، کودک را بغل کرد و به جنگل آرِخال گریخت؛
جایی که میان ابعاد شکاف پنهان داشت و می‌شد نور را در آن مخفی کرد.
درخت عظیم‌الجثه‌ای که نگهبان هزارسالهٔ مرزها بود، شاخه‌هایش را خم کرد و ریشه‌هایش را مانند دستان یک موجود زنده گشود.
آلرین کودک را در قلب ریشه‌ها گذاشت، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد، و گفت:
«تو روزی که بیدار می‌شی… یا ما را نجات می‌دهی… یا جهان را خاموش می‌کنی.
این تصمیم همیشه با توست، نه با نور.»
ریشه‌ها کودک را در آغوش گرفتند، نور آبی روی پوستش نشست، و درخت بسته شد.
آرسون در خواب بُعدی فرو رفت؛ خوابی که زمان در آن بی‌معنی بود.
وقتی آلرین برمی‌گشت، موجودی در سایه‌ها منتظرش بود.
نه اُسترال…
بلکه کسی از بُعد هفتم—چشمانی آتشین، صدایی چون تیغهٔ سرد، و حضوری که مرگ را هم می‌ترساند.
و او جمله‌ای گفت که بعدها سرنوشت آرسون را مثل شمشیر شکافت:
«نور را مخفی کردی…
اما سایه راهش را بلد است.»
آلرین همانجا سقوط کرد.
و جهان، برای هزار سال، آرسون را فراموش کرد—
تا روزی که جنگل دوباره نور را حس کرد…
و در سکوت مرزها بیدارش ساخت.

جهاننورمرد زنموجود زنده
۲۶
۶
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید