ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

اگر....

اگر همان روز باران نمی‌آمد،

شاید جهان تصمیم دیگری می‌گرفت.

باران همیشه بی‌گناه به نظر می‌رسد؛

چیزی که می‌آید تا بشوید،

اما گاهی فقط زمان را خیس می‌کند

و ردِ پاها را از بین می‌برد

پیش از آن‌که کسی بفهمد

کجا باید می‌ایستاد.

او زیر سایبان ایستاده بود

و به این فکر می‌کرد که چرا انسان‌ها

همیشه دیر می‌فهمند

کدام لحظه

آخرین لحظه‌ی امن است.

گوشی در جیبش لرزید

اما لرزش‌ها در این شهر

آن‌قدر زیاد بودند

که هیچ‌کدام مهم به نظر نمی‌رسیدند:

مترو، باران، قلب.

اگر پیام را همان لحظه می‌دید،

می‌فهمید که عشق

همیشه شبیه جمله‌های بزرگ نیست؛

گاهی فقط یک ترس ساده است

که جرأت کرده

خودش را بنویسد.

«می‌ترسم نیای.»

انسان‌ها عجیب‌اند؛

وقتی کسی می‌گوید می‌ترسم،

یا فرار می‌کنند

یا دیر می‌رسند.

او دیر رسید.

نه از روی بی‌عشقی،

بلکه از روی این تصور احمقانه

که همیشه زمان هست.

ما با همین جمله

تمدن ساختیم،

جنگ راه انداختیم،

و کسانی را از دست دادیم.

اگر زن چند دقیقه بیشتر صبر می‌کرد،

اگر غرورش خسته‌تر بود،

اگر یاد گرفته بود

آدم‌ها همیشه بلد نیستند

به‌موقع برسند،

شاید هنوز زنده بود.

اما زندگی

با «شاید» قرارداد ندارد.

تصادف

نه ناگهانی بود

نه عجیب؛

فقط نتیجه‌ی دقیقِ

چند تصمیمِ کوچک

که هیچ‌کدام

به‌تنهایی مرگبار نبودند.

مرگ

همیشه جمعِ اشتباهات است.

بعد از آن،

زمان شکلش عوض شد.

دیگر خطی نبود؛

دایره شد،

و هر بار که باران می‌بارید

او دوباره به همان عصر برمی‌گشت

بی‌آنکه چیزی را بتواند تغییر دهد.

او فهمید

جهنم الزاماً آتش ندارد؛

گاهی فقط یک لحظه است

که مدام تکرار می‌شود

و تو در هر تکرار

می‌فهمی

می‌توانستی انسان بهتری باشی.

سال‌ها بعد،

وقتی کسی از او پرسید

«عشق یعنی چی؟»

گفت:

عشق یعنی باور کنی

که بعضی چیزها

فقط یک‌بار اتفاق می‌افتند

و جهان هیچ تعهدی ندارد

که دوباره فراهم‌شان کند.

او دیگر عجله نمی‌کرد.

نه چون عاقل شده بود،

بلکه چون چیزی نداشت

که از دست بدهد.

هر وقت باران می‌آمد

می‌ایستاد،

نه زیر سایبان،

بلکه وسط خیابان؛

جایی که زمان

کمتر دروغ می‌گوید.

و با خودش فکر می‌کرد

اگر همان روز باران نمی‌آمد،

آیا واقعاً خوشبخت‌تر می‌شد؟

یا فقط

دلیلِ دیگری

برای اندوه پیدا می‌کرد؟

شاید زندگی

همیشه یک «اگر» کم دارد

تا قابل تحمل شود.

و شاید

ما نه به خاطر اتفاق‌ها،

بلکه به خاطر

معناهایی که به آن‌ها می‌دهیم

زنده می‌مانیم.

بعضی عشق‌ها

تمام نمی‌شوند؛

فقط تبدیل می‌شوند

به سؤالی

که هیچ‌وقت

نباید جواب داده می‌شد.

بارانمی
۲۶
۱۸
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید