
نور آبی ضعیف دستگاه، تنها روشنایی واقعی در آن دخمهی پر از تاریکی بود. اسکات به الیاس نگاه کرد که با حیرت به تصویری که از ذهنش نقش بسته بود، خیره شده بود. تصویری از یک گل سرخ؛ نماد زندگی، زیبایی، و گذشتهای که گویی متعلق به جهانی دیگر بود. این تصویر، برای الیاس، دریچهای بود به سوی خود. هر بار که دستگاه فعال میشد، او برای لحظاتی به کانون حافظهاش بازمیگشت، گویی که قطعهای از وجودش که گم شده بود، باز یافته میشد.
اما اسکات میدانست که این کافی نیست. یک تصویر، یک خاطرهی گنگ، نمیتوانست تمدنی را نجات دهد. او مشتاقانه به یادداشتهای پروفسور ایهام چشم دوخت. چشمش به کلماتی افتاد که زیر یادداشت "منبع تغذیه" نوشته شده بود:
"نیاز به سوخت (یا انرژی – کد X-7). سوخت موجود، تنها برای یک یا دو بار فعالسازی کافی است. اگر بخواهیم این دانش را پایدار کنیم، نیاز به یک منبع انرژی قویتر داریم. یک منبع انرژی که در دوران قبل از 'نفس غبار'، در قلب شهر، در 'برج نور' پنهان شده بود. اما اکنون، برج نور تحت کنترل 'سایهها' است."
"سایهها؟" الیاس پرسید. انگار که کلمهای بیگانه به گوشش خورده باشد.
اسکات دستش را روی شانه الیاس گذاشت. "سایهها، الیاس. آنها کسانی هستند که از این تاریکی سود میبرند. کسانی که حافظه ندارند، اما قدرت دارند. آنها در شهر میگردند و هرچه را که ارزش دارد، غارت میکنند. و برجی که پروفسور از آن حرف میزند، 'برج نور'، زمانی مرکز انرژی شهر بود. حالا... شاید منبع انرژی ما در آنجا باشد."
الیاس با چشمانی گیج به اطراف نگاه کرد. "شهر؟ من... چیزی بخاطر نمیآورم."
اسکات آهی کشید. "عیب ندارد. مهم این است که ما باید برویم. ما باید به برج نور برسیم."
برج نور، در زمان اوج تمدن، نماد امید و پیشرفت بود. حالا، در این دنیای پسا-آخر زمانی، سازهای عظیم و غبار گرفته بود که از میان دیگر ساختمانهای نیمه ویران سر برآورده بود. شایعه شده بود که بقایای نیروگاه هستهای آن هنوز کار میکند، اما تحت کنترل موجوداتی که دیگر انسان نبودند.
رفتن به برج نور، به معنای ورود به قلمرو "سایهها" بود. این موجودات، نه انسان بودند و نه ربات. آنها افرادی بودند که ویروس فراموشی، آنها را به موجوداتی بیذهن و غریزی تبدیل کرده بود. تنها منطقشان، بقا و تملک بود. آنها در تاریکی میخزیدند، شبیه به سایههایی زنده، و هر کسی را که مزاحمشان میشد، از بین میبردند.
اسکات و الیاس، با کولهباری از کنسروهای کهنه و دفترچه یادداشتهای پروفسور، آمادهی سفر شدند. اسکات، با کولهپشتیاش پر از ابزارهای کوچک و دفترچههای کوچکتر برای یادداشتبرداری سریع، راه افتاد. الیاس، با چشمانی که بین هوشیاری لحظهای و فراموشی مطلق در نوسان بود، اسکات را دنبال میکرد.
مسیرشان از میان خیابانهای متروکه و غبار گرفتهی شهر میگذشت. سکوت، سنگین و خفقانآور بود. تنها صدای باد که در میان خرابهها میپیچید، و گاهی صدای زوزهی دوردست حیوانات یا موجوداتی نامعلوم، این سکوت را میشکست. اسکات هر قدم، نقشهی شهر را که روی تکهای کاغذ کهنه کشیده بود، مرور میکرد. یادداشت پروفسور در جیبش بود: "**برج نور – انرژی عظیم – کنترل با 'کلید نور' – باید یافت شود.**"
"کلید نور؟" اسکات با خودش زمزمه کرد. "این دیگر چیست؟"
در طول مسیر، آنها با بقایای زندگی سابق روبرو شدند. بقایای ماشینهای له شده، فروشگاههای غارت شده، و خانههایی که انگار ساکنانشان یک شبه ناپدید شده بودند. هر گوشه، احتمال خطر کمین کرده بود. یک بار، صدای خشخش عجیبی از کوچهای تاریک شنیدند. اسکات بلافاصله الیاس را پشت خود کشید و با چاقوی کوچکش آمادهی دفاع شد. اما چیزی جز باد نبود که در میان زبالهها میپیچید.
ساعاتی گذشت. خورشید خاکستری، در نهایت غروب کرد و تاریکی شب، با سردی و وهم بیشتری، شهر را در آغوش کشید. چارهای جز توقف و یافتن مکانی برای استراحت نبود. آنها وارد یک کتابفروشی ویران شدند. قفسههای کتاب، به زمین افتاده بودند و صفحات پراکنده، شبیه به برف، کف اتاق را پوشانده بود.
اسکات چراغ قوهی کمسویش را روشن کرد. برقی روی یکی از قفسههای باقیمانده، توجهش را جلب کرد. تکهای فلزی بود که از لای کتابها بیرون زده بود. آن را بیرون کشید. یک جعبهی فلزی دیگر. شبیه به جعبهی دفترچه، اما بزرگتر.
"این هم یک جعبهی دیگر!" اسکات با هیجان گفت. "شاید این همان 'کلید نور' باشد!"
اما جعبه قفل بود. و هیچ کلیدی دیده نمیشد. درست همان لحظه، الیاس، که در گوشهای نشسته بود و به نقاشی روی دیوار خیره شده بود، با صدایی گنگ گفت: "من... من یک نور را بخاطر میآورم. یک نور خیلی روشن. مثل... خورشید. و بعد... تاریکی."
اسکات به الیاس نگاه کرد. این همان چیزی بود که پروفسور از آن حرف میزد. لحظات شفافیت. "الياس، این نور... آیا در جایی بود؟ در یک برج؟"
الیاس سرش را تکان داد. "شاید... شاید در... یک جعبه. پر از... نور."
اسکات به جعبهی فلزی در دستش نگاه کرد. "خب، اگر تو نور را بخاطر میآوری، شاید بتوانیم این را باز کنیم."
او شروع به جستجوی یادداشتهای پروفسور کرد. در یکی از صفحات، پروفسور نوشته بود: "برای فعالسازی مجدد دستگاه 'ضبطکننده خاطرات' در زمان اضطرار، نیاز به انرژی متمرکز است، حتی اندکی. نور، اگر به اندازه کافی متمرکز شود، میتواند مانند کلید عمل کند."
اسکات فهمید. "کلید نور" یک شیء نبود. بلکه انرژی بود. یک نور متمرکز.
او دستگاه "ضبطکننده خاطرات" را از کولهپشتیاش بیرون آورد. شبیه به یک گوشی کوچک بود، با یک صفحه نمایش و سنسور. به سمت جعبهی فلزی رفت و دستگاه را روبروی آن گرفت. سپس، از الیاس خواست تا دوباره آن نور، آن خاطرهی واضح را به یاد بیاورد.
الیاس چشمانش را بست. عرق روی پیشانیاش نشست. "آره... نور... روشن... خیلی روشن..."
دستگاه شروع به زمزمه کرد. صفحه نمایشش نور آبی ضعیفی از خود ساطع کرد. نور از دستگاه به سمت جعبهی فلزی متمرکز شد. و ناگهان، صدای کلیک خفیفی شنیده شد. جعبه باز شد.
داخل جعبه، نه یک کلید، بلکه یک قطعهی کریستالی کوچک و شفاف بود. درست شبیه به یک لنز، اما با درخششی درونی. آریا آن را با دقت بیرون آورد.
"این... این 'کلید نور' است!" اسکات با شگفتی گفت. "پروفسور درست میگفت. این کریستال، نور را متمرکز میکند. و برج نور، منبع نور عظیمی است. این جا، تنها یک قطعهی کوچک از آن است."
با داشتن این کریستال، آنها شجاعت بیشتری برای رفتن به سمت برج نور پیدا کردند. سفر در شب، پرمخاطرهتر بود، اما آنها میدانستند که منبع انرژی مورد نیازشان، آنجاست.
زمانی که به نزدیکی برج نور رسیدند، منظرهای هولناک و در عین حال باشکوه پیش رویشان قرار گرفت. برج، مانند یک هیولای فلزی، در تاریکی قد علم کرده بود. نورهای قرمز و آبی کمرنگ، از پنجرههای شکسته و شکافهایش بیرون میزد. و در اطراف برج، موجوداتی شبیه به سایه، در حال حرکت بودند. "سایهها".
"آنها... اینجا هستند،" الیاس زمزمه کرد. صدایش از ترس میلرزید.
اسکات نفس عمیقی کشید. "ما باید وارد شویم. ما باید آن منبع انرژی را پیدا کنیم."
آنها مخفیانه به سمت برج حرکت کردند. سایهها، گویی حس میکردند کسی در حال نزدیک شدن است، شروع به واکنش نشان دادن کردند. صورتهایشان، اگر بتوان به آنها صورت گفت، خالی و بیحالت بود، اما حرکاتشان، غریزی و کشنده بود.
با استفاده از کریستال "کلید نور" که نور را متمرکز میکرد و یک پرتو نور ضعیف اما آزاردهنده برای سایهها ایجاد میکرد، اسکات و الیاس توانستند خود را به ورودی برج برسانند. در، عظیم و فلزی بود. اما در کنار آن، دریچه کوچکی برای عبور هوا دیده میشد.
"این راه ورود ماست،" اسکات گفت. "اما باید مراقب باشیم."
آنها از دریچه عبور کردند و وارد برج شدند. فضای داخلی، شبیه به یک هزارتوی فلزی بود. راهروهای تنگ، پلکانهای شکسته، و اتاقهای پر از دستگاههای ناشناخته. نور آبی ضعیف دستگاه "ضبطکننده خاطرات"، تنها راهنمایشان بود.
سایهها در داخل برج نیز حضور داشتند. آنها سریعتر و خطرناکتر بودند. اسکات مجبور شد از تمام هوش و ذکاوتش استفاده کند تا از آنها دوری کند. گاهی اوقات، وقتی گیر میافتادند، الیاس، در آن لحظات شگرف شفافیت، خاطرهای از "یادآوری" را به خاطر میآورد که به اسکات کمک میکرد تا راه خود را پیدا کند. انگار که حافظهی از دست رفتهی الیاس، در لحظات بحرانی، به شکل یک چراغ راهنما ظاهر میشد.
در یکی از اتاقهای مرکزی، جایی که به نظر میرسید مرکز کنترل برج بوده است، آنها با تهدید بزرگتری روبرو شدند. نه یک سایهی معمولی، بلکه چیزی شبیه به یک "سایهی بزرگ". موجودی عظیمالجثه، که گویی از تاریکی خالص شکل گرفته بود. چشمانش، نورهای قرمز وحشتناکی داشت و دهانش، شکافی بیانتها در تاریکی بود.
"این... این 'نگهبان سایه' است،" اسکات زمزمه کرد. "پروفسور در یادداشتهایش اشاره کرده بود. آنها از انرژی برج محافظت میکنند."
نگهبان سایه، متوجه حضور آنها شد. صدای غرش وحشتناکی از گوی تاریکی خارج شد. اسکات میدانست که با این موجود نمیتوان جنگید. تنها راه، فرار و یافتن منبع انرژی بود.
او به سمت صفحهی کنترل اصلی برج دوید. صفحهای پر از دکمهها و نمادهای ناشناخته. او کریستال "کلید نور" را بیرون کشید و سعی کرد آن را در یکی از شکافهای صفحه قرار دهد.
"الیاس! خاطرهای از نور! هر نوری که بخاطر میآوری!" اسکات فریاد زد.
الیاس، با تمام توانش، به نور خیره شد. "نور... خیلی روشن... در... آنجا!" او با دست به یکی از پنلهای بزرگ برج اشاره کرد.
اسکات کریستال را در شکاف قرار داد. سپس، دستگاه "ضبطکننده خاطرات" را فعال کرد و جهت سنسورش را به سمت پنلی که الیاس اشاره کرده بود، گرفت. دستگاه شروع به زمزمه کرد. نور آبی از آن ساطع شد و با کریستال ترکیب شد.
ناگهان، صدایی غرشکنان بلند شد. پنل کنارشان شروع به درخشیدن کرد. نوری سفید و خیرهکننده، از آن ساطع شد. نور، آنقدر قوی بود که سایهها و حتی "نگهبان سایه" را عقب راند.
"این... این همان منبع انرژی است!" اسکات فریاد زد. "ما آن را فعال کردیم!"
نور، شروع به شارژ کردن دستگاههای برج کرد. صفحههای خاموش، یکی پس از دیگری روشن شدند. صدای وزوز و چرخش عظیمی در برج پیچید.
نگهبان سایه، از نور گریخت. سایهها، مانند دود، در تاریکی اطراف پخش شدند. اسکات و الیاس، در میان نوری که داشت شهر را از نو روشن میکرد، ایستاده بودند.
اسکات به سمت صفحهی کنترل دوید. او توانست با استفاده از دانش پروفسور و کریستال نور، انرژی را به سمت دستگاه "ضبطکننده خاطرات" هدایت کند. دستگاه، شروع به دریافت انرژی عظیمی کرد.
"حالا، الیاس!" اسکات گفت. "حالا باید تمام چیزهایی را که بخاطر میآوری، به من بگویی! هر خاطرهای! هر درسی! ما باید آن را در دستگاه ذخیره کنیم!"
آن شب، در دل برج نور که دوباره زنده شده بود، اسکات و الیاس، در نور خیرهکنندهی بازگشته، خاطرات را نجات دادند. نه فقط خاطرات خودشان، بلکه خاطرات پروفسور ایهام، خاطرات دوران قبل از فراموشی، و شاید، بذرهای امیدی برای آینده.
آنها میدانستند که این تنها آغاز راه است. برج نور، با انرژیاش، میتوانست منبعی برای گسترش دستگاه "ضبطکننده خاطرات" باشد. آنها میتوانستند دانش را دوباره زنده کنند. اما این کار، آسان نبود. دنیای بیرون هنوز تاریک و پر از خطر بود.
ولی وقتی اسکات به الیاس نگاه کرد که با آرامش به تصویری از گل سرخ که روی صفحه نمایش دستگاهشان نقش بسته بود، لبخند میزد، میدانست که ارزشش را دارد. حافظه، حتی در زوال، نیرویی قدرتمند بود. و آنها، محافظان آخرین زمزمههای بشریت بودند.