
برج نور، دیگر صرفاً یک سازهی فلزی درهمشکسته پس از آخرالزمان نبود؛ بلکه قلب تپندهی مقاومت در برابر "نفس غبار" بود. انرژی عظیم آن، که با تلاشهای بیوقفهی "اسکات" و یاریهای گاهبهگاه "الیاس"، دوباره آزاد شده بود، اکنون به منظور ایجاد و تقویت "گیرندههای حافظه" استفاده میشد. این گیرندهها، دستگاههای کوچک و قابل حملی بودند که امواج خاطرات ثبت شده در بلندگوهای برج را دریافت کرده و در میان بازماندگان پراکنده میساختند. اما این کار، دنیایی را که گمان میکرد فراموشی بهترین سرنوشت است، به چالش میکشید.
اولین بار در حاشیهی شهر، میان خرابههای یک شهرک صنعتی کوچک، جایی که گروهی از بازماندگان زندگی سادهای را در پیش گرفته بودند، با اولین نشانههای مقاومت جدی روبرو شدند. این افراد، که روزگاری زیر نظر "پروژهی فراموشی" زندگی کرده و حافظهشان تا حد زیادی شستشو داده شده بود، اکنون تحت عنوان "سربازان فراموشی" عمل میکردند. وظیفهی آنها? پاک کردن هرگونه اثری از گذشته، و از بین بردن کسانی که سعی در "یادآوری" داشتند.
اسکات، در حال توزیع گیرندهها بود. نور آبی ملایم دستگاه اصلی، که از کولهپشتیاش بیرون زده بود، خاطراتی از دوران شکوفایی شهر را پخش میکرد: تصویر شاد کافه ها، بوی نان تازه از نانوایی ها، و صدای خنده ی کودکان در پارک ها. الیاس، که در کنار اسکات ایستاده بود، با چشمانی که لحظهای شفاف شده بود، به چهره ی مردی خیره شد که به نظر می رسید بخشی از خاطراتش در حال بازگشت است.
اما آرامش دیری نپایید. ناگهان، صدای غرش موتورهایی کهنه و فریادهای بلند، سکوت را در هم شکست. از میان گرد و غبار بلند شده در انتهای خیابان، گروهی موتورسوار پدیدار شدند. لباسهایشان تیره و یکپارچه بود، و بر روی سپرهای موتورهایشان، نماد "چشم پاک کننده" – نشانهی "پروژهی فراموشی" – حک شده بود. آنها "سربازان فراموشی" بودند؛ افرادی که حافظهشان کاملاً پاک شده بود و تنها دستور اطاعت کورکورانه را در خود داشتند.
"ایست!" فریاد زدند. "هرگونه یادآوری ممنوع است. آینده، پاک است."
اسکات بلافاصله گیرندهها را جمع کرد و الیاس را پشت خود کشید. "باید برویم!"
اما سربازان فراموشی، راه را سد کرده بودند. یکی از آنها، با ظاهری خشن و چشمانی خالی از هرگونه احساس، به سمت اسکات هجوم آورد. شمشیر تیزی در دست داشت که ظاهراً تیغهی آن با انرژی خاصی پوشش داده شده بود.
"خاطرات، سمی هستند!" سرباز فریاد زد. "باید نابود شوند!"
درگیری اجتنابناپذیر بود. اسکات، که با خود تنها یک چاقوی بقا داشت، چارهای جز دفاع نداشت. او به یاد تلاشهای پروفسور ایهام افتاد. او باید از این خاطرات، از این مردم، محافظت میکرد.
درگیری در میان خرابهها شدت گرفت. عدهای از بازماندگان که در نزدیکی بودند، وحشتزده فرار کردند، اما برخی دیگر، که نور امید خاطرات کمی ذهنشان را روشن کرده بود، با چوب و سنگ به سمت سربازان حمله بردند. الیاس، در آن لحظه، دست اسکات را گرفت.
"اسکات... من... آسمان... به رنگ آبی بود. و... پرنده ها آواز می خواندند."
این تصویر، مانند جرقهای در تاریکی، در ذهن اسکات درخشید. او به یاد آورد که چرا این کار را شروع کرده است. نه فقط برای خودش، بلکه برای همه. برای بازگرداندن آن آسمان آبی، آن آواز پرندگان.
صدای شلیک. نه شلیک گلوله، بلکه صدایی شبیه به پالسهای انرژی. یکی از سربازان، دستگاهی شبیه به یک تفنگ را بالا برد و به سمت اسکات نشانه رفت. اسکات بلافاصله خود را به پشت یک اتومبیل واژگون شده انداخت. نور انرژی، با شدت زیادی به اتومبیل برخورد کرد و فلز آن را ذوب نمود.
"این دستگاهها... قوی هستند،" اسکات با نفسنفس گفت. "ما نمیتوانیم با آنها بجنگیم."
اما الیاس، در آن لحظه، ایده ای ناگهانی به ذهنش رسید، ایدهای که از خاطرات دورش نشأت گرفته بود. "نور... اسکات. نور اذیتشان میکند. یادت هست؟ پروفسور گفته بود."
اسکات به یاد آورد. یادداشتهای پروفسور ایهام در مورد "کلید نور" و تأثیر آن بر سایهها. این سربازان، هرچند حافظهی کامل نداشتند، اما به نوعی با همان ویروس یا انرژی مرتبط بودند. نور قوی، میتوانست آنها را آزار دهد.
"برج نور!" اسکات فریاد زد. "باید به برج نور برسیم!"
با پشتیبانی پراکندهی بازماندگان، اسکات و الیاس، به سمت برج نور فرار کردند. سربازان فراموشی، با خشم، آنها را تعقیب میکردند. برج نور، تنها پناهگاه امن آنها بود.
وقتی به برج رسیدند، در را با عجله بستند. اما صدای ضربات سنگین به در، نشان میداد که سربازان به زودی راهی برای ورود پیدا خواهند کرد. اسکات، با عجله به سمت کنسول اصلی برج دوید.
"الیاس، کمکم کن!" اسکات فریاد زد. "باید نور را حداکثر کنیم!"
الیاس، با تمام تمرکز، شروع به یادآوری هر نوری کرد که در زندگیاش دیده بود. از نور خورشید، تا نور فانوسها، تا حتی نور صفحهی نمایش دستگاه اسکات.
همزمان، اسکات شروع به فعالسازی مجدد سیستمهای برج نور کرد. او از کریستال "کلید نور" استفاده کرد و انرژی را به سمت تمام پنلهای نوری برج هدایت نمود. نور آبی دستگاه "ضبطکننده خاطرات"، با نور سفید درخشان برج نور ترکیب شد.
صدای مهیبی بلند شد. برج نور، با نوری خیرهکننده، شروع به درخشیدن کرد. نوری که از تمام پنجرهها و شکافهای آن بیرون میزد. نوری که حتی از دور، قابل مشاهده بود.
سربازان فراموشی که در حال شکستن در بودند، با دیدن این نور، موقتاً متوقف شدند. آنها سر خود را با درد عقب کشیدند، گویی که نور، مستقیماً به عصبهای فراموشیشان ضربه میزد.
"موفق شدیم!" اسکات فریاد زد. "نور، آنها را عقب راند!"
اما این پیروزی، تنها موقتی بود. سربازان فراموشی، با نیروی بیشتری باز خواهند گشت. اسکات میدانست که آنها به سلاحی قویتر، و شبکهای گستردهتر نیاز دارند.
"ما نباید فقط خاطرات را پخش کنیم،" اسکات گفت، در حالی که به چهرهی الیاس نگاه میکرد. "ما باید یاد بگیریم که چطور از خودمان دفاع کنیم. ما باید 'یادآوران' را مسلح کنیم."
نبرد برای حافظه، تنها نبرد یادآوری نبود. بلکه نبرد بقا نیز بود. و اسکات، با یاری الیاس و نور برج، آماده بود تا برای آینده بجنگد. آیندهای که دیگر فراموش شده نبود.