ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

11780

سردخانه همیشه بوی کشتار می‌داد.

بوی مرگ؛ بوی ثبت.

من شیفت شب بودم.

شب‌ها، آدم‌ها زودتر اسم‌شان را از دست می‌دادند.

روی هر کشو یک برچسب بود. اسم، سن، علت مرگ.

اما بعضی کشوها فقط یک عدد داشتند.

نه اسم. نه سن. نه علت.

فقط عدد.

۱۱۷۸۰.

اول فکر می‌کردم یک اشتباه اداری‌ست.

بعد فهمیدم اشتباه نیست؛ سیاست است.

هر وقت جنازه‌ای می‌آمد که کسی دنبالش نبود،

یا کسی جرئت نداشت بگوید «این مالِ ماست»،

یا خانواده‌اش گفته بودند «نمی‌شناسیمش»،

یک عدد می‌گرفت.

عددها حرف نمی‌زنند.

عددها شکایت نمی‌کنند.

عددها شهید نمی‌شوند.

شب اول، ۱۱۷۸۰ فقط یک جسد بود.

جوان.

گلوله از پشت، نزدیک قلب.

لب‌ها نیمه‌باز؛ انگار هنوز می‌خواست چیزی بگوید.

شب دوم، متوجه شدم وزنش فرق کرده.

نه جسمانی…

چیزی شبیه سنگینیِ هوا قبل از طوفان.

از همکارم پرسیدم:

– «این چرا جابه‌جا نمی‌شه؟»

گفت:

– «اونو ولش کن. اینا مالِ هیچ‌کسن.»

اما شب سوم،

وقتی درِ کشو را باز کردم،

دیدم صورتش کمی فرق کرده.

نه زخم جدید،

نه خون.

غمگین‌تر شده بود.

دفتر ثبت را که باز کردم،

کنار ۱۱۷۸۰ نوشته شده بود:

«بدون هویت – پرونده بسته»

اما پرونده بسته نبود.

داستان داشت باز می‌شد.

هر شب که می‌گذشت،

وقتی در شهر کسی گم می‌شد،

وقتی مادری جلوی بیمارستان اسم صدا می‌زد و جواب نمی‌گرفت،

وقتی ویدیویی ناپدید می‌شد،

وقتی خبری «تأیید نشد»…

۱۱۷۸۰ سنگین‌تر می‌شد.

یک شب،

بهش گفتم:

– «اسمت چی بود؟»

سکوت.

اما انگار سردخانه نفس کشید.

کم‌کم دیدم

روی پوستش

ردهایی ظاهر می‌شه:

نه زخم،

نه کبودی؛

اسم‌هایی که پاک شده بودند.

اسم‌هایی که جایی ثبت نشدند.

دادهایی که بایگانی نشدند.

مادرهایی که یاد گرفتند آرام گریه کنند.

۱۱۷۸۰ دیگر یک نفر نبود.

جمع شده بود.

یک شب مأمور بالا دستی آمد.

گفت:

– «این باید دفن بشه. بی‌سر و صدا.»

پرسیدم:

– «با چه اسمی؟»

نگاهم کرد، خندید:

– «اسم؟ مگه مهمه؟ بنویس ناشناس.»

خواستم چیزی بگم،

اما یادم آمد

من هم اسم دارم.

و اسم داشتن این روزها خطرناک است.

وقتی کشو را بستم،

فهمیدم اشتباه کردم.

چون دیگر بسته نشد.

عدد ۱۱۷۸۰

روی دیواره‌ها افتاد.

روی زمین.

روی دست‌هام.

دیدم در شهر

روی دیوارها

کسی نوشته:

۱۱۷۸۰

بدون توضیح.

بدون شعار.

فرداش،

در اخبار گفتند:

«چند اغتشاشگر ناشناس کشته شدند.»

چند.

نه چند نفر.

شب آخر،

قبل از دفن،

برای اولین بار

۱۱۷۸۰ چشم باز کرد.

نه به من.

به جایی پشت سرم.

و فهمیدم

تا وقتی حقیقت گردن گرفته نشه،

تا وقتی اسم‌ها برنگردند،

تا وقتی عددها جای انسان‌ها نشسته‌اند…

این کشو

هیچ‌وقت خالی نمی‌مونه.

من رفتم.

اما عدد موند.

۱۱۷۸۰

یک جسد نبود.

اتهام بود.

و هنوز

در این کشور

عددها

زنده‌تر از آدم‌ها هستند.

شبمی
۴۹
۲۳
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید