ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

Butterfly Effect

اثر پروانه ای
اثر پروانه ای

شب، آرام نیامده بود.

شب خزیده بود؛ روی آسفالت خیس، روی شیشه‌ی چرک ایستگاه، روی شانه‌های مردی که هر شب همین ساعت، همین‌جا می‌ایستاد.

ساعت ایستگاه ۱۰:۳۸ را نشان می‌داد.

مرد ساعتش را نگاه نکرد.

سیگار را روشن کرد.

اولین پک همیشه مزه‌ی فلز می‌داد؛

مثل مکیدن میخ.

دود بالا رفت، اما مستقیم نه. پیچ خورد، برگشت، انگار هوا تصمیم نداشت راه بدهد. مرد نگاهش کرد. همیشه نگاه می‌کرد. این مکثِ همیشگی‌اش بود؛ سهم کوچکی که از شب برای خودش برمی‌داشت.

صدای قطار از دل تونل آمد.

دور.

خفه.

مثل نفس حیوانی بزرگ.

مرد می‌توانست حرکت کند.

اما پک دوم را زد.

چراغ‌های قطار نزدیک شدند. نور، کف ایستگاه را برید. مرد قدم برداشت، اما ایستاد. پک سوم. آخرین پک.

دود رفت توی چشمش.

سوزش.

چشم بستن.

وقتی چشم باز کرد، درها بسته می‌شدند.

دستش را دراز کرد، اما سیگار هنوز بین انگشتانش بود. قطار رفت.

بادِ رفتنش، دود را پخش کرد.

ایستگاه خالی شد.

چند ثانیه هیچ‌چیز نبود.

بعد ترس آمد.

نه ناگهانی؛ آرام، مثل آبی که از کفش بالا می‌کشد.

مرد به خیابان پشتی رفت. راهی که همیشه از آن بدش می‌آمد. باران، آسفالت را صیقلی کرده بود. چراغ تقاطع چشمک می‌زد؛ زرد، زرد، بعد خاموش.

شب نفسش را نگه داشت.

صدای موتور کامیون آمد.

نزدیک‌تر از حد انتظار.

مرد دوید.

پایش لغزید.

تعادل، چیزی نیست که بیفتد؛ می‌لغزد.

ضربه، کوتاه بود.

صدای شکستن استخوان نبود؛ صدای برخورد گوشت با فلز بود. مرد روی زمین افتاد. سیگار از دستش رها شد و کنار جدول خاموش شد. باران، دود آخر را شست.

اما مرد نمُرد.

او زنده بود.

و این، اشتباه اول بود.

اورژانس شلوغ شد. خیابان بسته شد. آمبولانس دیر رسید. هر دقیقه مثل یک تکه گوشت جدا شد.

در بیمارستان، چراغ‌ها روشن بودند، اما تصمیم‌ها کند.

دستگاهی جواب نداد.

پرستاری اشتباه کرد.

دکتر دیر رسید.

همه چیز کوچک بود.

هیچ فاجعه‌ای آن‌جا نبود.

تا وقتی که زن باردار در اتاق کناری شروع کرد به تقلا.

صدایش ضعیف بود. کسی نشنید. یا شنید و فکر کرد می‌رسد. همیشه فکر می‌کنند می‌رسند.

کودک زنده به دنیا آمد.

اما دیر.

سال‌ها گذشت.

کودک بزرگ شد. نه ناقص، نه بیمار؛ فقط کمی کندتر. کمی مرددتر. از آن آدم‌هایی که وقتی باید تصمیم بگیرند، مکث می‌کنند.

او شد مسئول بخشی که مکث، خطرناک است.

شبی بارانی، پشت مانیتور، به عددی خیره شد که کمی غیرعادی بود.

می‌توانست بررسی کند.

اما خسته بود.

فکر کرد: «فردا.»

فردا، آب راه افتاد.

سد نترکید؛ تسلیم شد.

آب، اول آرام آمد. بعد سریع. بعد بی‌رحم.

شهر خواب بود.

خانه‌ها وزنشان را از دست دادند.

چراغ‌ها زیر آب خاموش شدند.

فریادها دیر بالا آمدند.

وقتی صبح شد،

شهر دیگر شکل شهر نبود.

هیچ‌کس دنبال علت نگشت.

گفتند: خطای انسانی.

گفتند: طبیعت.

گفتند: بدشانسی.

هیچ‌کس نگفت:

مردی، شبی،

جلوی ایستگاه،

یک پک بیشتر زد.

و دنیا،

نه با انفجار،

نه با خشم،

بلکه با مکثی کوچک

یاد گرفت

چطور فرو بریزد.

میمرد
۲۵
۱۲
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید