ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

Zero Room(part 2)

من جک اسنو هستم.

متولد ۱۹۸۸. سن خوزه _کالیفورنیا

فیلم‌بردار فیلم های تجاوز به کودکان .

این جمله رو همیشه اول می‌گفتم، چون «فیلم‌بردار» یعنی شاهدِ مجاز.

یعنی نگاهت سؤال نمی‌سازه، مدرک می‌سازه.

آرشیوم طبقه‌بندی داشت:

نور کم، لرزش دست، صدای نفس—

همه‌چیز برای اینکه حقیقت «ثبت» بشه، نه اینکه «قضاوت» بشه.

دکتر گفت: — «اختلال پدوفلیا.»

پرونده گفت: — «کافی نیست.»

من یاد گرفتم چیزی نذارم که دیده بشه؛

فقط چیزی که ذخیره بشه.

آخرین باری که دکمه‌ی ضبط رو زدم،

چراغ قرمز مثل یک چشم باز موند.

بعد تاریکی.

(زمان حال)

نور سرد از شش‌ضلعی‌های سقف می‌ریخت پایین.

دیوارها بتن نبودند؛ آلیاژ بودند—

سطحی که صدا رو می‌بلعید و لرزش رو نگه می‌داشت.

کف شیاردار، با کانال‌های باریک.

کانال‌ها به یک گریل مرکزی می‌رسیدند.

نه برای آب.

برای خون.

ماری کنار ستون افتاده بود.

جایی که دستش باید می‌بود، فقط باندی خیس بود.

خون راه خودش رو پیدا می‌کرد؛ آرام، پیوسته، بی‌وقفه.

ریچارد زمزمه کرد: — «اگه فشار رو ببندیم…»

ادوارد قطعش کرد: — «هیچ‌چیزی اینجا دستی نیست.»

سیستم روشن شد.

صدا نه مرد بود، نه زن—

بی‌طرف.

«کالیبراسیون کامل.»

از دیوار روبه‌رو، پنل باز شد.

داخلش دستگاهی بود با ستون مرکزی و چهار بازوی مفصلی.

هر بازو با ابزار متفاوت، تمیز، صیقلی.

همه‌چیز شماره‌گذاری شده بود.

ماری نفس کشید.

کوتاه.

بریده.

ریچارد به من نگاه کرد: — «جک… کاری کن.»

من چیزی نگفتم.

نمایشگر نام‌ها رو اسکن کرد.

«سوژه‌ی اصلی: جک اسنو.»

ادوارد گفت: — «این… این انتخابه؟»

سیستم: «این نتیجه است.»

دو بازو جلو آمدند.

کمربند مغناطیسی دور کمرم قفل شد.

هم درد داشت، هم فشار—

مثل وقتی که دوربین رو روی سه‌پایه می‌بندی.

ریچارد فریاد زد: — «بس کنین! داره می‌میره!»

نگاهش به ماری بود.

خون حالا به گریل رسیده بود.

بدنش تسلیم می‌شد، بی‌صدا.

سیستم مکث نکرد.

«ثبت پایان واحد جانبی.»

نور بالای ماری خاموش شد.

ماری مرد

نه با فریاد، نه با شکایت؛

با کم آوردنِ بدن.

ادوارد زیر لب: — «لعنتی…»

بازوی اول ستون فقراتم رو ثابت کرد.

بازوی دوم تراز افقی رو تنظیم کرد.

اعداد روی نمایشگر بالا رفتند؛

همه‌چیز اندازه‌گیری می‌شد.

ریچارد: — «جک… نگاه کن به من.»

نگاه کردم.

گفتم: — «ضبط کن.»

بازوی سوم فعال شد.

نه تیغه—

گُوِه‌ی جداساز.

سیستم گفت: «تفکیک کنترل‌شده.»

حرکت آهسته بود.

آن‌قدر آهسته که بدنم فرصت داشته باشه بفهمه داره چه می‌شه.

صدا، فلزی نبود.

دقیق بود.

ادوارد عقب رفت. — «خاموشش کن!»

ریچارد: — «چطوری؟!»

نمایشگر آخرین خط رو نوشت:

«آرشیو تکمیل شد.»

گُوه کارش رو کرد.

نه انفجار، نه خون‌پاشی اغراق‌شده—

فقط پایانِ حساب‌شده.

وقتی دستگاه ایستاد،

دو نیمه بدنم به دو سمت کشیده شده بودند.

مثل فایل‌هایی که از هم جدا می‌شن.

نور برگشت.

سکوت موند.

ریچارد نشست.

ادوارد به دیوار تکیه داد.

سیستم آرام گفت: «مرحله‌ی بعد آماده‌سازی می‌شود.»

و سازه—

دوباره نفس کشید.

مرد زنمی
۲۳
۱۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید