ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۱۸ روز پیش

خلأ

باران از عصر می‌بارید.

نه آن باران شاعرانه‌ای که آدم را به پنجره بکشاند؛ نه. این یکی انگار از دهانِ آسمان بیرون می‌ریخت، مثل استفراغی سیاه روی خیابان‌های پوسیده‌ی شهر. سنگفرش‌ها برق می‌زدند، چراغ‌های نفتی کوچه‌ها در آب شکسته می‌شدند، و سایه‌ها—لعنت به سایه‌ها—مثل موجوداتی زنده میان دیوارها حرکت می‌کردند.

من آن شب سومین نفر را کشتم.

نه از خشم.

نه از گرسنگی.

نه حتی از لذت.

این‌ها توضیح‌هایی‌اند که مردم دوست دارند بشنوند؛ چون اگر بشود جنایت را با واژه‌ای ساده معنا کرد، دیگر ترسی باقی نمی‌ماند. اما حقیقت هرگز ساده نیست.

حقیقت این است که وقتی دستم دور گلوی او حلقه شد، صدای نفس‌هایش شبیه صدای انسانی نبود. انگار شهری که سال‌ها درون سینه‌ام دفن شده بود، ناگهان شروع کرد به ناله کردن. و وقتی خاموش شد، برای چند ثانیه دنیا آرام گرفت.

فقط چند ثانیه.

اسم من مهم نیست.

در پرونده‌ها احتمالاً چیزی نوشته‌اند؛ قاتل کوچه‌های غربی، قصاب باران، دیوانه‌ی شبگرد… انسان‌ها عاشق نام‌گذاری‌اند. با اسم گذاشتن روی چیزها خیال می‌کنند آن‌ها را فهمیده‌اند.

اما من نه قصابم، نه دیوانه.

فقط آدمی هستم که خیلی زود فهمید درون هر انسان چیزی تاریک‌تر از گناه زندگی می‌کند.


پدرم کفاش بود.

مردی ساکت با دست‌هایی ترک‌خورده و چشمانی که هیچ‌وقت مستقیم نگاهم نمی‌کرد. مادرم پیش از آن‌که یادم بماند مرده بود. خانه‌مان بوی چرم خیس و روغن چراغ می‌داد. شب‌ها کنار بخاری زغال‌سنگی می‌نشستم و نگاهش می‌کردم که کفش‌ها را می‌دوخت؛ انگار داشت زخم‌های دنیا را وصله می‌کرد.

یک شب از او پرسیدم:

«آدم بد از کجا به دنیا میاد؟»

سوزن را از چرم بیرون کشید. لحظه‌ای نگاهم کرد و گفت:

«از همون‌جایی که آدم خوب.»

بعد سرش را پایین انداخت.

آن جواب تا سال‌ها مثل تیغ در ذهنم ماند.

اگر منشأ یکی‌ست، پس چرا یکی دعا می‌خواند و دیگری گلوی آدمی را می‌برد؟

و اگر تفاوت فقط انتخاب است، پس چرا بعضی انتخاب‌ها انگار پیش از تولد درون آدم کاشته شده‌اند؟

اولین بار هفده‌ساله بودم.

زمستان بود. خیابان‌ها سفید و سرد. پیرمردی کنار کلیسا از سرما می‌لرزید. مردم رد می‌شدند، نگاهش نمی‌کردند. انگار حضورش توهین به آسایش‌شان بود.

کنارش نشستم.

چشم‌هایش خاکستری بود.

گفت: «فکر می‌کنی خدا نگاه می‌کنه؟»

گفتم: «نمی‌دونم.»

خندید. صدایی خشک و شکسته.

گفت: «اگر نگاه می‌کرد، باید از خودش شرمنده می‌شد.»

نیم ساعت بعد مُرد.

همان‌جا.

در برف.

و هیچ‌کس حتی قدمش را کند نکرد.

آن شب فهمیدم انسان‌ها از قتل متنفر نیستند.

فقط از دیدنش بدشان می‌آید.

مرگ اگر آرام و بی‌صدا باشد، همه از کنارش رد می‌شوند.

همان شب چیزی در من جابه‌جا شد.

نه، اشتباه است.

چیزی بیدار شد.


اولین قربانی زن جوانی بود با موهای قرمز.

هر شب از خیابان آردفروش‌ها می‌گذشت. چکمه‌های واکس‌خورده، شال پشمی خاکستری، و نگاه سردی که هیچ‌وقت روی هیچ‌کس نمی‌ماند.

یک هفته تعقیبش کردم.

نه برای شکار.

برای فهمیدن.

می‌خواستم بدانم آدم‌ها وقتی فکر می‌کنند تنها هستند چه شکلی‌اند.

او در خلوت هم همان بود؛ بی‌اعتنا، سرد، منظم.

شب هشتم در کوچه‌ای بن‌بست ایستاد.

صدای باران از ناودان می‌آمد.

وقتی برگشت و مرا دید، فقط یک لحظه ترسید.

و آن لحظه…

آن لحظه عجیب بود.

برای اولین بار نقاب انسانی از صورت کسی افتاد.

ترس چهره‌اش را واقعی کرد.

تمام آن نظم و غرور و تمدن، در یک ثانیه فروریخت.

فقط موجودی زنده مانده بود که نمی‌خواست بمیرد.

دست روی دهانش گذاشتم.

او تقلا کرد.

چشم‌هایش گشاد شد.

و بعد…

سکوت.

وقتی تمام شد، به دیوار تکیه دادم و گریه کردم.

نه از پشیمانی.

از فهمیدن چیزی که نمی‌خواستم بفهمم.

مرگ، انسان را صادق می‌کند.

و زندگی، استاد دروغ است.


بازپرس پرونده مردی بود به نام ایوان نیکولایویچ.

چشم‌های خسته، ریش جوگندمی، کت بلند مشکی.

دو بار در خیابان دیدمش.

بار سوم خودش مقابلم نشست.

قهوه‌خانه‌ای تاریک کنار میدان مرکزی.

گفت: «می‌دونم تویی.»

لبخند زدم.

«پس چرا دستگیرم نمی‌کنی؟»

فنجانش را کنار گذاشت.

«چون هنوز نفهمیدم چرا.»

گفتم: «آدم‌ها برای دلیل‌های زیادی می‌کشن.»

«نه تو.»

«پس چرا؟»

سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«تو دنبال چیزی هستی که هیچ‌کس نباید پیداش کنه.»

عجیب بود.

برای اولین بار کسی تا این حد نزدیک آمده بود.

گفتم: «و اون چیه؟»

ایوان جواب داد:

«مرز میان انسان و هیولا.»

خندیدم.

بلند.

آن‌قدر که چند نفر برگشتند.

و گفتم:

«اشتباه می‌کنی. مرزی وجود نداره.»


چهارمین قتل سخت‌ترین بود.

پسربچه‌ای نبود.

زن هم نبود.

کشیش بود.

مردی که همه دوستش داشتند.

مهربان، آرام، محبوب.

شب‌ها به فقرا غذا می‌داد.

برای مردم دعا می‌خواند.

همه می‌گفتند قدیس است.

سه شب نگاهش کردم.

شب چهارم دیدم دختربچه‌ای گرسنه جلو آمد.

نان خواست.

او دستش را گرفت، لبخند زد… و بی‌آن‌که نگاهش کند رد شد.

فقط چون اشراف داخل کلیسا منتظرش بودند.

همان‌جا فهمیدم.

نیکی هم گاهی فقط شکلی شیک‌تر از بی‌رحمی‌ست.

وقتی کشتمش، لب‌هایش می‌لرزید.

گفت: «خدا تو رو می‌بینه.»

زمزمه کردم:

«اگر می‌بینه، چرا ساکته؟»

بعد سکوت.

سنگین‌تر از همیشه.

آن شب خواب دیدم در راهرویی بی‌پایان راه می‌روم.

در هر اتاق، جنازه‌ای نشسته بود.

و همه با صورت خودم نگاهم می‌کردند.


ایوان بالاخره پیدایم کرد.

اتاق کوچک زیر شیروانی.

پنجره نیمه‌باز.

باران.

همیشه باران.

اسلحه‌اش را بالا آورد.

گفت: «تمومه.»

نشستم.

خسته بودم.

واقعاً خسته.

پرسید:

«پشیمونی؟»

مدت زیادی نگاهش کردم.

و گفتم:

«نه.»

فکش سفت شد.

«حتی یه ذره؟»

گفتم:

«از مرگشون نه. از این‌که دنیا بعدش تغییر نکرد، چرا.»

او آرام نزدیک شد.

«فکر کردی با کشتن چند نفر چیزی عوض می‌شه؟»

لبخند زدم.

«نه. ولی می‌خواستم ثابت کنم زیر پوست همه‌مون یه چیز مشترک خوابیده.»

«چی؟»

جواب دادن سخت بود.

خیلی سخت.

اما بالاخره گفتم:

«خلأ.»

او چیزی نگفت.

ادامه دادم:

«آدم‌ها برای فرار از خلأ خودشون رو با ایمان، قانون، عشق، پول، قدرت، هرچی… پر می‌کنن. ولی تهش، وقتی تنها می‌مونن… چیزی جز تاریکی نیست.»

ایوان گفت:

«و تو خواستی اون تاریکی رو ببینی.»

«نه…»

به پنجره نگاه کردم.

باران روی شیشه می‌لغزید.

«خواستم ثابت کنم تنها من نیستم.»

لحظه‌ای لرزش دستش را دیدم.

خیلی کوتاه.

اما دیدم.

و فهمیدم.

او هم می‌دانست.

همه می‌دانند.

فقط اسمش را بلند نمی‌گویند.

صدای شلیک آمد.

اما درد نه.

فقط گرما.

روی زمین افتادم.

چوب سقف تار شد.

باران دورتر شد.

ایوان بالای سرم بود.

چهره‌اش شکسته.

گفتم:

«می‌ترسی؟»

زمزمه کرد:

«آره.»

لبخند زدم.

آخرین لبخند.

و گفتم:

«پس هنوز انسانی.»


حالا نمی‌دانم مرده‌ام یا نه.

گاهی صدای قطره‌ها را می‌شنوم.

گاهی قدم‌های رهگذران.

گاهی نفس قربانی‌ها.

شاید جهنم همین باشد.

نه آتش.

نه شکنجه.

فقط آگاهی.

آگاهیِ محض.

این‌که تمام عمر دنبال معنایی بودی و آخر فهمیدی جهان هیچ جوابی ندارد.

فقط سکوت.

سرد.

بی‌انتها.

و با این حال…

عجیب است…

در همین تاریکی مطلق، هنوز جایی درونم کورسوی کوچکی هست.

نه امید.

نه ایمان.

فقط پرسشی خاموش:

اگر انسان این‌قدر تاریک است…

چرا هنوز، درست لحظه‌ی مرگ، دلش می‌خواهد کسی دستش را بگیرد؟

و من با این سؤال مانده‌ام.

در بارانی بی‌پایان.

در شهری بی‌انتها.

میان صدای قدم‌هایی که نزدیک می‌شوند.

شاید قربانی بعدی.

شاید قاضی.

شاید خدا.

یا شاید فقط خودم…

که هنوز بعد از تمام این جنایت‌ها، در تاریکی به دنبال چهره‌ی خویش می‌گردم.

شبمیانسان
۲
۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید