
تقدیم به تمام دوستداران ادبیات کودک و نوجوان که بنظرم تخیلات و رویا پردازی باید از دوران کودکی وارد ذهن هر کس بشه.
همهچیز از آنجا شروع شد که من در خواب فهمیدم شارژرم گم شده است. البته «فهمیدن» شاید واژهی دقیقی نباشد؛ در خواب، چیزها معمولاً فهمیده نمیشوند، بیشتر به آدم دوخول میکنند.
مثلاً من داشتم در اتاقم راه میرفتم، یا شاید بهتر است بگویم در یک نسخهی بسیار مشکوک از اتاقم سر میخوردم، که ناگهان یک صدای بسیار رسمی از داخل کمد آمد:
«مأموریت آغاز شد.»
من ایستادم. کمد دوباره گفت:
«تو شارژرت را از دست دادهای. این یک بحران ملی است.»
در را باز کردم. داخل کمد، به جای لباس، یک مرد با کت و شلوار خاکستری نشسته بود و یک تخممرغ آبپز را مثل یک پروندهی محرمانه زیر بغلش گرفته بود. عینکش از آن عینکهایی بود که فقط آدمهای خیلی مهم یا خیلی خطرناک میزنند. او بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«اسم من سرهنگ پریز است. از این لحظه، تو وارد عملیات نجات میشوی.»
گفتم: «من فقط شارژرم را میخواهم.»
او با نگاه خیلی سنگین و خیلی بیربطی جواب داد:
«همه چیز با همین جمله شروع میشود.»
و بعد، بدون هیچ هشدار قبلی، سقف اتاق باز شد و من افتادم.
وقتی فرود آمدم، روی سقف یک آشپزخانه بودم.
بله، روی سقف. نه کفِ آشپزخانه، نه صندلی آشپزخانه، بلکه روی سقفِ آشپزخانه. زیرِ پایم قابلمهها مثل سیارههای کوچک چرخ میزدند و یک قوری با غرور کامل از لبهی اجاق بالا میرفت، انگار سالها برای همین لحظه تمرین کرده بود.
مادرم آنطرف اتاق ایستاده بود. یا بهتر بگویم، چیزی که خیلی شبیه مادرم بود و خیلی هم با اعتمادبهنفس رفتار میکرد. او یک چنگال در دست داشت و با صدای جدی گفت:
«امروز من نقش کمد را بازی میکنم. لطفاً درِ دلتنگیات را آرام ببند.»
گفتم: «مامان، شارژرم کجاست؟»
او فکر کرد. این فکر کردنش آنقدر طولانی و عمیق بود که دو تا بشقاب از ترس تکان خوردند. بعد گفت:
«شارژر؟ بله. در راهروست. اما مواظب باش. راهرو از دیشب لجباز شده.»
من از آشپزخانه بیرون زدم.
راهرو واقعاً لجباز شده بود.
هیچوقت فکر نمیکردم یک راهرو بتواند اینقدر شخصیت داشته باشد. دیوارها با من قهر بودند، فرش زیر پایم هر سه قدم یکبار نظرش را عوض میکرد، و چراغ سقف با چشمکهای عصبی طوری روشن و خاموش میشد که انگار دارد برای یک مصاحبهی شغلی آماده میشود.
در وسط راهرو، یک بُردِ اعلانات نصب شده بود. روی آن با حروف درشت نوشته بودند:
«امروز: پیدا کردن شارژر.»
زیرش هم کسی با ماژیک قرمز نوشته بود:
«کار سادهای نیست.»
کنارش یک فنجان چای ایستاده بود. نه روی میز، نه روی زمین. خودش ایستاده بود. فنجان با صدای عمیق و متفکرانه گفت:
«اگر شارژر را میخواهی، باید از کوهِ مبل عبور کنی.»
گفتم: «کوه مبل؟»
فنجان با جدیت سر تکان داد:
«بالاخره همهی ما یک کوهی داریم. بعضیها کوه مینویسند، بعضیها کوه ها میدوند.»
ناگهان خودم را در یک بیابان دیدم.
یعنی دقیقاً همان راهرو بود، فقط حالا شن داشت. منطق خواب هم مثل آدمی که ساندویچش را جا گذاشته باشد، بیصدا رفته بود. جلوتر یک کوه عظیم از مبلهای سهنفره بالا رفته بود. هر مبل روی مبل دیگر تلنبار شده بود و به هرکدام یک کوسن غرورآمیز تکیه داده بود. بالای کوه، پرچمی با نوشتهی «شارژر یا مرگ» در باد تکان میخورد، در حالی که اصلاً بادی وجود نداشت.
در پای کوه، یک اسب ایستاده بود. البته بهنظر میرسید اسب باشد، اما خیلی خستهتر از آن بود که بتوان دربارهاش با اطمینان حرف زد. روی پیشانیاش با ماژیک نوشته بودند: مسئول حمل کلیدها.
از او پرسیدم: «شارژر را دیدهای؟»
اسب بدون اینکه نگاهم کند گفت:
«اگر منظورت آن چیز باریکِ نارنجیِ عصبانی است، بله. رفت سمت رودخانهی چای.»
گفتم: «رودخانهی چای کجاست؟»
او آهی کشید؛ آهی که انگار پنجاه سال تجربهی حمل بارِ بیمعنی را در خودش داشت.
«همانجاست که همیشه بوده. آدمها فقط وقتی خواباند میفهمند.»
و بعد، بدون هیچ دلیلی، من وسط رودخانهی چای بودم.
آب نبود، چای بود. گرم، تیره، و با بوی بسیار محترمی از دلسوزی. قندها مثل سنگریزه از کنارهها رد میشدند و یک قاشق نقرهای در دوردست، آرام روی جریان چای پارو میزد. در وسط رودخانه، یک ماهی کوچک با پالتوی رسمی ایستاده بود و با صدای بلند چیزی میخواند.
وقتی نزدیک شدم، توقف کرد و گفت:
«آها. جویندهی شارژر.»
گفتم: «دقیقاً.»
ماهی با حالت قاضیطور نگاه کرد:
«شارژر نزد من نیست. اما ردش را میدانم.»
پرسیدم: «کجا رفته؟»
جواب داد:
«به امتحان پایان ترم.»
همین که این را گفت، خودم را سر جلسهی امتحان دیدم.
روی صندلی نشسته بودم، دفترچهی سوالات باز بود، و یک کرم خاکی با عینک تهاستکانی بالای سرم قدم میزد و با صدای خشک و رسمی میگفت:
«سؤال یک: فرق بین فیل و یخچال را از نظر احساسی توضیح دهید.»
من خشکم زده بود.
کرم ادامه داد:
«سؤال دو: اگر درختی وسط اتاق درس بخواند، واکنش مناسب چیست؟»
از ته کلاس، همان اسبِ خسته سرش را از پنجره داخل آورد و گفت:
«سؤال سه هم یادت نره. قیمت یک خواب خوب را با واحد نیمرو حساب کن.»
گفتم: «من فقط شارژرم را میخواهم!»
همه با هم سکوت کردند. سکوتی سنگین، علمی، و بسیار بیربط.
بعد کرم خاکی با لحنی که فقط میشود آن را «رسمیِ ناامید» نامید گفت:
«همهی ما فقط شارژرمان را میخواهیم.»
و دوباره همهچیز پرید.
حالا توی یک بازار شلوغ بودم. بازارِ پرندهها.
فروشندهها کلاغ بودند، مشتریها کبوتر، و اجناس همه از جنس ایدههای نیمهکاره. روی یکی از میزها یک تابلوی دستنویس دیده میشد:
«شارژر اصل، کمی کارکرده، کاملاً قابل اعتماد.»
رفتم جلو و گفتم: «این مال من است؟»
فروشنده، یک کلاغ سبزرنگ با سبیل تابداده، با وقار گفت:
«در خواب، هر چیز میتواند مال تو باشد، به شرطی که ادعا کنی.»
پرسیدم: «پس شارژرم کجاست؟»
طوطی بالهایش را باز کرد و گفت:
«از اول هم اینجا بود.»
و درست همان لحظه فهمیدم شارژر در جیبم است.
نه فقط در جیبم، بلکه از اول هم در جیبم بوده، مثل یک راز بسیار کوچک اما بسیار پررو. من آن را بیرون آوردم. شارژر با خونسردیِ یک شیء باتجربه به من نگاه کرد. انگار میخواست بگوید: «بالاخره خودت را رساندی.»
از خوشحالی خواستم فریاد بزنم که ناگهان صدای سرهنگ پریز از دور آمد:
«ماموریت موفقیتآمیز بود. البته هنوز شارژر واقعی گم است.»
من خیره شدم.
گفتم: «پس این چی بود؟»
او با همان جدیت همیشگی جواب داد:
«این؟ این فقط تمرین بود.»
و بعد همهچیز خاموش شد.
وقتی بیدار شدم، روی تخت بودم. اتاقم عادی بود. خیلی عادی
شارژر تو پریز بود موبایلمم هم توش