
روزگارم همچون چارقد مادرم سیاه است تباهی آهسته بر شیشههای کدرِ اتاقم میلغزید و در ترکهای دیوار، در پوسیدگیِ چوب پنجره، در نفسهای بریدهی من، نفوذ میکرد. اتاق من نه اتاق بود و نه مأوا؛ بیشتر به سردابهای میمانست که بهاشتباه در طبقهی دوم یک خانه جا مانده باشد. در آنجا، من، سیاوش، سالها بود که میان بیداری و کابوس تبعید شده بودم؛ چنانکه گویی زندگی، پیش از آنکه مرا به جهان بیاورد، مرا به محکومیتی خاموش سپرده بود.
شهر، با همهی کوچههای نمزده و دیوارهای چرکگرفتهاش، مرا بهخوبی میشناخت. نه از آن شناختی که میان آدمهاست، بلکه از آنگونه شناختی که میان زخم و نمک برقرار است. هرجا میرفتم، ردّی از من پیشتر از خودم میرسید: بوی تندِ شکست، لرزشِ دست، و آن نگاهِ از پا افتادهای که دیگر به هیچجا نمیرسید. مردم مرا طرد نکردند؛ پیشتر از آن، مرا از جنس خود ندانستند. کافی بود یکبار چشمشان به صورتِ فرورفتهام، به دستهای لرزانم، به گفتارِ منقطع و تنِ فرسودهام بیفتد تا درِ انسانیت، بیصدا، به روی من بسته شود.
اعتیاد، در آغاز، برای من نه لذت بود و نه هوس؛ بیشتر شبیه فرار بود، فراری کور از چیزی درونی که نامی نداشت. میخواستم از صداهایی که شب در مغزم راه میافتادند بگریزم، از آن هجومِ خاطرههایی که مثل مگس بر چراغِ ذهنم مینشستند، از تنهاییِ عظیمی که درون استخوانهایم لانه کرده بود. اما آنچه برای گریز آغاز شد، به بند بدل شد؛ بندی که هر روز محکمتر، نامرئیتر و بیرحمتر گرداگرد جانم میپیچید. من به چیزی آلوده شده بودم که هم مرا تسکین میداد و هم میبلعید؛ و این دوگانگی، شبیه همان لبخندهای مردگان بود که گاهی در خوابِ آدم دیده میشود: هم آشنا، هم هولناک.
مادرم نخستین کسی بود که از من برید. نه با فریاد؛ فریاد برای آدمهای زنده است. او با سکوت از من برید، با نگریستنِ کوتاه و سنگین، با کشیدنِ پردهها، با گفتنِ جملهای که تا استخوانم نشست: «تا وقتی پاک نشدی، برنگرد.»
آن جمله، حکمِ تبعید بود. نه فقط از خانه، که از خاطره، از آغوش، از حقِ فرزند بودن. و من، که خود نیز دیگر بهسختی میتوانستم خویشتن را تحمل کنم، چیزی نگفتم. زبانم در دهانم خشک شد، گویی همزمان از شرم و از سرما یخ زده بود.
پس از آن، شهر به تدریج چهرهی حقیقی خود را نشان داد: چهرهای بیچشم و بیدست، اما پر از دهانهایی که پنهانی میجنبیدند. نانوا وقتی مرا میدید، ترازو را محکمتر میگرفت. همسایهها تا صدای قدمهایم میآمد، پنجرهها را میبستند. کودکان، بیآنکه بدانند چرا، با دیدنم پچپچ میکردند و میخندیدند. من بدل شده بودم به افسانهای بدشگون که در بازار و مسجد و قهوهخانه دهانبهدهان میگشت؛ افسانهای دربارهی مردی که از درون پوسیده بود و هنوز روی پا میایستاد.
شبها، در آن اتاقِ بیرحم، با آینهای ترکخورده روبهرو میشدم که صورتم را نه آنگونه که بود، بلکه آنگونه که میهراسم، بازمیتاباند. در آن آینه، چشمهایم بیشتر به حفره میمانست تا چشم، و لبهایم به خطی مرده که هنوز از عادتِ سخن گفتن تکان میخورد. گاهی خیال میکردم پشت سرم کسی ایستاده است؛ اما هر بار که برمیگشتم، فقط دیوار بود، دیوارِ نمکشیده و سردی که گویی حافظهای از رنج را در خود نگه داشته باشد.
بارها خواستم از این حلقه بیرون بزنم. خواستم صبحی برخیزم و خود را به روشناییِ بیدروغِ بازپروری و رستگاری بسپارم. اما هر بار، پیش از آنکه روز بتواند شکل بگیرد، من دوباره به شب بازمیگشتم. انگار در من نیرویی بود که به تاریکی تعلق داشت؛ نیرویی که مرا نه به سوی مرگ، بلکه به سوی فرسودگیِ تدریجی میکشاند. مرگ دستکم پایان دارد؛ اما فرسودگی، این تبِ بینام، پایانی ندارد. فقط آدم را لایهلایه از خودش تهی میکند.
یکبار در راهِ بیمارستان، از برابر خانهی کودکیام گذشتم. دری که زمانی با مشتهای کوچک خودم بر آن کوبیده بودم، حالا پشت دیواری از سکوت پنهان بود. در ذهنم، مادر را دیدم که پشت پنجره ایستاده، و پدر را که سالها پیش رفته بود و جز لکهای محو در حافظه چیزی از او نمانده بود. خواستم نزدیک شوم، اما پاهایم سست شدند. فهمیدم که طردشدن، فقط راندهشدن از خانه نیست؛ بیرون افتادن از امکانِ بازگشت است. آدمی که یکبار از چشمِ دیگران سقوط کند، کمکم از چشمِ خود نیز میافتد.
آن شب، باران بیامان میبارید؛ از آن بارانهایی که نه زمین را میشویند و نه آسمان را سبک میکنند، فقط همهچیز را به رنگِ خاکستریِ عمیقتری فرو میبرند. من به پل قدیمی رفتم، پلی که سالها بود در شهر ایستاده بود، اما انگار خودش هم از ایستادن خسته شده بود. زیر پل، آبِ تیره با صدایی مبهم میگذشت؛ صدایی شبیه نفسهای کسی که در خوابِ تبدار هذیان میگوید. ایستادم و به تاریکیِ زیر پاهایم نگاه کردم، و در آن تاریکی، چیزی دیدم که نه آب بود نه سایه؛ بلکه گویی جمعِ تمام روزهای تباهِ من بود که یکجا به صورتم خیره شده بود.
و آنگاه، در سکوتی که از همهچیز سنگینتر بود، صدایی آمد. نه از بیرون؛ از جایی درونِ من، از آن اتاقِ تاریکی که سالها در سینهام بیچراغ مانده بود. صدایی که نه امر میکرد و نه التماس؛ فقط میگفت:
«دیگر بس است.»