تنهایی برای من دیگر یک اتفاق نیست؛ عادتیست که به جانم دوخته شده، مثل آسترِ کهنهی لباسی که سالهاست از تن درنمیآورم. آدمها خیال میکنند دلتنگی، آدم را به سوی دیگری پرتاب میکند، اما من در دلتنگیام بیشتر به درون خودم فرومیروم؛ به آن دخمهی ساکت و نمور که هیچکس را در آن راه نیست، حتی او را.
آدم بعضیها را آنقدر در اندوهِ نبودنشان زندگی میکند که دیگر تابِ بودنشان را ندارد. من او را در غمش کاملتر یافتهام تا در خودش. و این اعتراف، هرچند شرمآور، صادقانهترین چیزیست که میتوانم دربارهی عشق بگویم: من خودِ او را میخواستم، اما درنهایت به غمش وفادار ماندم.
من او را دوست دارم، اما اگر راستش را بخواهی، غمِ او را بیشتر دوست دارم. و این شاید بزرگترین و تنها خیانتی باشد که در حقش کردهام. من از خودِ حضورش کمتر، و از اندوهِ نبودنش بیشتر تغذیه کردهام. او برای دیگران شاید یک آدم باشد، اما برای من، بیشتر شبیه رنجیست که با خونم آمیخته؛ رنجی نجیب، تلخ، آرام و ماندگار.
حضورش، آن صورتِ مبهمِ عزیز، این نظمِ اندوهگین را برهم میزد. من به این نظم محتاجم؛ به همین دلتنگیِ منظم، به این خلوتِ امن، به این سکوتی که مثل دیوارهای یک دادگاهِ بینام بر گِرد من بالا رفته است. بیرون، آدمها هستند؛ نه به غایت بد، نه به غایت خوب، فقط آنقدر نزدیک که نفسِ هر روزشان هوای مرا کدر میکند. من از آنان نمیگریزم از سرِ دشمنی؛ میگریزم چون در میانشان، اندوه شکلش را از دست میدهد.
من تلخی را دوست دارم، چون واقعیست. چون تهماندهی حقیقت است در دهانی که از فریبِ چسبندهیِ شیرینِ دنیا خسته شده. دوست داشتنِ او هم برای من از همان جنس بود… نه روشن، نه رستگارکننده، نه آرام؛ فقط واقعی. و واقعیت، اغلب با طعم زهر میآید.
من عاشقِ این هجرانم. این یک خیانتِ آگاهانه است به تمامِ آنهایی که «وصال» را میستایند. وصال، احمقانهترین فریبِ بشریت است. من این تنهاییِ خودم را به تمامِ بهشتهایِ دروغینِ آنها ترجیح میدهم. اینجا، در این خلوتِ شوم، من مادرِ دردهایِ خویشم. تیغِ دلتنگیام را در پهلوی صبرم میچرخانم و به ریشِ تمامِ عالم میخندم؛ عالمی که از ترسِ «تنها بودن»، به هر لجنزاری پناه میبرد. من اما، در این امنیتِ سرد، کنارِ جنازهیِ احساسی که خودم کشتهام، نشستهام و تماشا میکنم که چطور هجران، تنها چیزیست که از این زندگیِ پوچ، برایم «حقیقت» باقی گذاشته است.
آخرین بازماندهٔ ضاربان در ضرابخانهٔ تنهایی، تمنا