
میشناسیشان؟ همانها که همیشه قربانیاند. همانها که در گوشهٔ تاریک اتاقشان نشستهاند، پرده را کشیدهاند و منتظرند کسی بیاید و برایشان شمع روشن کند. اما خودشان؟ خودشان کبریت را در جیبشان قایم کردهاند. همیشه یک «او»ی ظالم در قصه دارند که نیامده، نمانده، نفهمیده. و آنها ماندهاند و یک عالمه زخم نمایشی که خون از هیچکدامشان نمیآید.
آنها بلدند چطور حرف بزنند. بلدند کی بغض کنند، کی سکوت کنند. بلدند یک جملهٔ مبهم بنویسند که ده نفر بپرسند «چه شده؟» و آنها جواب ندهند. چون جواب ندادن خودش یک جواب است. یک «من آنقدر رنج کشیدهام که حتی نمیتوانم حرف بزنم» دروغین.
آنها خودشان را فرهاد معرفی میکنند. بیچاره فرهادِ تیشه به دست، قربانی عشق شیرین. این فرهادهای دروغین تیشهشان را نه بر سنگ، که بر دل آدمها میکوبند و وقتی خون میآید میگویند «ببین، ببین که دست خودم زخمی شد.» آنها شیرین را میخواهند اما نه برای دوست داشتن. برای اینکه قصهای داشته باشند که در آن قهرمان باشند. قهرمانی که شکست خورده، اما شکستش را قشنگتر از هر پیروزی به نمایش میگذارد. و این فرهادهای قلابی، این عاشقهای حرفهای، چه خوب بلدند تیشه را طوری بزنند که فقط سروصدا کند. فقط دیده شود. فقط دخترها بگویند «وای عزیزم، تو لیاقت بیشتری داری.» و آنها هم بغض کنند و سر تکان دهند و پس از صید طعمه بروند سراغ کوه بعدی. اینها عاشق هیچچیز نیستند. فقط معتاد ترحماند.
اما ته ماجرا چیست؟ خودخواهی محض. یک «من» خودخواه که تمام جهان را فقط از روزنهٔ نیاز خودش میبیند. آدمها برایش یا قربانیاند یا جلاد. و او همیشه قربانی است. حتی وقتی چاقو دست خودش است، حتی وقتی زخم را خودش زده، روایت را طوری میچیند که انگار آسمان بر سرش آوار شده.
و بدترین بخشش اینجاست که آنها ترحم میخرند. از هر کسی که رد شود. از غریبهها، از دوستها، خصوصاً از دخترهایی که هنوز فرق زخم واقعی و نمایش را نمیدانند. و این ترحم برایشان مثل مخدر است. معتادش میشوند. هر روز یک پست مبهم جدید، هر روز یک بغض تازه، هر روز یک «دیگر هیچچیز مثل قبل نیست.»
اما هیچچیز واقعاً تغییر نمیکند. چون آنها ترحم میخواهند، نه تغییر. نوازش میخواهند، نه حقیقت. و هر وقت مطمئن میشوند که کسی با دلسوزی قرار نیست برگردد، بیهیچ مکثی میروند سراغ نفر بعدی. برایشان فرقی نمیکند چه کسی باشد. فقط کافی است هنوز نیاموخته باشد که «قربانی» گاهی خودش جلاد است. و این چرخه، این دور باطل چندشآور، تا ابد ادامه دارد. مگر آنکه یک روز، یک نفر، درست توی صورت حقبهجانبشان بگوید: «تو قربانی نیستی. تو فقط یک خودخواه گریان و حرفهای هستی.»
-تمنّا