
تازه آفتاب زده بود که ننهعلی چوب دستیاش را برداشت و از خانه بیرون زد. خوش نداشت بقیه زودتر از او بیایند. دیروز پایش را کرده بود توی یک کفش و کل عباس را آورده بود جلوی خانهاش که ریسه چراغانی توی حیاط بکشد. کل عباس گفته بود:
- الان چه وقته ریسه زدنه ننهعلی؟ چیزی تا محرم نمونده.
- کار نداشته باش. تازه از سفر رسیده دارم. خاطرش برام عزیزه.
و بعد هم دست کرد و پر روسریاش را باز کرد. اسکنایهای تاشده را بیرون آورد و گذاشت کف دست کل عباس.
- اینم مزدت.
کل عباس نگاهی به اسکناسهای زرد و رنگ و رو رفته انداخت. اسکناسها را لبه پنجره گذاشت و زیر لب چیزی گفت که ننهعلی نشنید. شاید هم نخواست بشنود. ننهعلی رو چرخاند. آفتابه گوشه دیوار را برداشت و شروع کرد به آب و جارو کردن حیاط. کار کل عباس که تمام شد ننه علی هم به اندازه دو مشت از باغچه گل چیده بود. گلها را لای پارچه نمدار گذاشت و برد توی اتاق و گذاشت سر طاقچه.
همین دیشب بود که مثل هر شب رختخواب علی را کنار خودش انداخت. تای ملافه را باز کرد و کشید روی تشک. تا سر روی متکا گذاشت، دستهایش را جلوی صورتش گرفت و هی انگشتهای حنا بستهاش را شمرد. انگار حسابش درست در نمیآمد. بوی حنا زیر دماغش میخورد. چشم انداخت به عکس روی طاقچه. نور ریسه ها افتاده بود توی قاب عکس و صورت علی را قرمز کرده بود. آن موقع که رفت تازه پشت لبش سبز شده بود. این سالها هرچه به ننه علی سخت گذشت و هر روزش اندازه یک عمر طول کشید، اما صورت علی هنوز هم توی ذهن ننه علی مثل وقتی که از زیر قرآن ردش کرد، جوان بود. اما حالا انگشت هایش را که می شمرد، علی پنجاه سال را پر کرده بود. ننه علی همه این سالها هیچ وقت لب به شکایت باز نکرد و هر بار فقط می گفت:
- قول داد که برمیگرده.
پیچ آخر جاده امامزاده غریبعلی را که رد کرد، به هن و هن افتاد. مش هاشم از دور ننه علی را که دید، جلو آمد. ننه علی همان جا روی پله های امامزاده نشست تا نفسی تازه کند.
- چرا پیاده اومدی؟ مگه قرار نبود با کل عباس بیای؟
- عجله داشتم. خوب نیست صاحب مجلس دیرتر از بقیه بیاد.
مش هاشم آه بلندی کشید و رفت توی امامزاده. بیرون که آمد، استکان چای دستش بود. استکان را روی پله گذاشت و کنار ننه علی نشست.
- تا یک ساعت دیگه اینجا شلوغ میشه، بیا توی امامزاده بشین. یه وقت زیر دست و پا نمونی.
- این همه راه نیومدم که از دور بچه ام رو ببینم.
مش هاشم دستی به پیشانی پینه بسته اش کشید و گفت:
- کدوم بچه ننه علی؟ چرا خودتو با این حرفها اذیت میکنی؟
- اذیت؟ مگه میشه مادر از دیدن اولادش اذیت بشه؟
مش هاشم حرفی نزد. سرش را چند بار تاب تاب داد و فوت بلندی کشید. آخر سر، دست سر زانو گذاشت و از جا بلند شد. ننه علی نفسش که جا آمد بلند شد. سمت امامزاده چرخید و سلام داد. برگشت و جلو رفت. کنار گودال عمیقی که وسط حیاط امامزاده کنده بودند نشست. دور تا دور گودال را با گل پوشانده بودند. ننه علی مشتی خاک برداشت، زیر لب چیزی خواند و به خاک فوت کرد. مشتش را بالای گودال باز کرد. باد کمی از خاک را به صورت ننه علی زد.
دو ساعت مانده به ظهر بود که امامزاده غلغله شد. بس که آدم توی حیاطش آمد. همه هر طور بود خودشان را رسانده بودند. حتی صنم، عروس پا به ماه راضیه هم آمده بود و روی پله، کنار ننه علی نشست. دانه های درشت عرق توی گودی زیر چشمهایش نشسته بود. چادرش را دور شکم بسته بود و با گوشه روسری خودش را باد می داد. ننه علی روی شکم برآمده صنم دست گذاشت و گفت:
- راضی به زحمتت نبودم. این طفل معصوم توی این گرما اذیت میشه.
صنم دست از باد زدن خودش برداشت و به ننه علی خیره شد. خواست چیزی بگوید که دوباره ننه علی گفت:
- دل منو شاد کردی و اومدی پیشواز پسرم، الهی که بارت رو سالم بذاری زمین.
راضیه آمد کنار عروسش ایستاد و با ننه علی احوالپرسی کرد.
- چطور شده حنا بستی ننه علی؟
- دوست نداشتم پسرم امروز که میاد منو شکسته ببینه. به خدا که امشب راحت سر روی بالشت می ذارم.
- ننه علی کی میاد؟ نکنه خیال برت داشته علی رو دارند میارن اینجا؟
- خب معلومه، پسرم داره برمیگرده. دیشب واسه خاطر خودش موهامو حنا گذاشتم.
راضیه دست عروسش را گرفت و بُرد توی امامزاده. زیر گوشش حرف می زند. صنم برگشت و دوباره به ننه علی نگاه کرد. ننه علی چشمش پی رفتن آنها بود. دلش می خواست راضیه و صنم همان جا توی امامزاده می ماندند و بیرون نمی آمدند.
خورشید به وسط آسمان رسیده بود. تیزی گرمایش صاف می خورد وسط کمر ننه علی که هنوز هم کنار قبر نشسته بود. بالاخره آمبولانس رنگ و رو رفته ای پیچ جاده را گرفت و بالا آمد. دو تا ماشین عقب و جلویش می آمدند. ماشین ها که رسیدند به امامزاده، مردم صلوات فرستادند. دو مرد از ماشین پیاده شده و در آمبولانس را باز کردند. تابوت را از آمبولانس بیرون آوردند. مردم جلوتر آمده و دوباره صلوات فرستادند. مش هاشم روی سر مردم گلاب می پاشید. زن ها عقب تر از مردها ایستاده بودند و گریه می کنند. ننه علی به چوب دستی اش تکیه داد و بلند شد. توی آن شلوغی چیزی نمی دید. گردن کشید چپ و راست و سر بلند کرد. بالاخره تابوت را روی دست مردها دید. پاهایش لرزید. انگشتهایش را محکم دور چوب دستی گرفت و وزنش را که انگار سنگین تر از همیشه بود روی چوب دستی انداخت. مردها جلوتر آمدند و تابوت را روی زمین گذاشتند. مشت مشت گل پرپر شده بود که زن ها روی تابوت می ریختند. ننه علی دستش را روی چوب دستی اش سُراند و روی زمین نشست. گرمای هوا کلافه اش کرد بود. انگار خورشید همه نورش را روی سینه ننه علی می تاباند بس که قلبش مثل ماهیِ توی تنگِ کم آب تقلا می کرد و خودش را به دیواره سینه می کوبید. ننه علی هیچ کدام از مردهایی را که دور قبر ایستاده بودند نمی شناخت. یکی از مردها که لباس سفید یقه آخوندی پوشیده بود، رو کرد به ننه علی و گفت:
- مادر از اینجا بلند شو. برو عقب وایسا.
ننه علی به روی خودش نیاورد. مرد دوباره گفت:
- مادر جان اینجوری نمیشه شهید را دفن کرد. برو پیش زنها بشین.
- کجا برم؟ خب من مادرشم. سی ساله چشمم به در مونده تا پسرم بیاد.
مردها دست از کار کشیدند و به ننه علی زل زدند.
- مادر این شهید گمنامه، البته که فرقی هم نمی کنه. همه زن های این روستا مادرشند.
- گمنام یعنی چی؟ اینی که توی تابوت خوابیده، صاحب داره، پسر منه. این همه آدم برای بدرقه علی من اومدند.
مرد این بار جواب ننه علی را نداد. مش هاشم جلو آمد. بازوی مرد را گرفت و کنار کشید. دوباره که برگشتند به ننه علی نگاه کرد و گفت:
- حاج آقا بذار ننه علی همین جا بشینه. کاری به کار شما نداره.
مردها دوباره مشغول شدند. در تابوت را که باز کردند، صدای شیون جمعیت بلند شد. مش هاشم بلندگوی امامزاده را روشن کرد. روضه خوان، روضه ظهر عاشورا می خواند. ننه علی چوب دستی را جلو گذاشت و روی زانو بلند شد. به حجم کوچکی نگاه می کرد که توی پارچه سفید پیچیده شده بود. دست هایش را برای بغل گرفتن باز کرد. مرد گفت:
- مادر بذار کارمون رو بکنیم.
ننه علی بریده بریده گفت:
- بذار پسرمو بغل بگیرم.
مرد، جنازه را داد بغل ننه علی. ننه علی دست هایش را گهواره کرد و حجم سفید توی بغلش را تکان داد و نوازش کرد. صورتش را روی پارچه سفید گذاشت. چشمهایش را بست.
- خوش برگشتی عزیزم... سی ساله دارم برات رختخواب می اندازم نصف که شب اومدی ببینی منتظرتم. خوش اومدی دورت بگردم. چشمم روشن شد. دیگه هر بار که برم بیرون، کلید خونه رو نمیدم همسایه.
ننه علی کیسه نم دار زیر چادرش را باز کرد و گل های پرپر شده را روی جنازه ریخت.
- این گل ها را واسه خاطر خودت چیدم. گل محمدی، همون که همیشه دوست داشتی.
مش هاشم جلو آمد و جنازه را از دست ننه علی گرفت. مردها بند بالای کفن را باز کردند و جنازه را توی قبر گذاشتند. روضه خوان دیگر چیزی نمی خواند و فقط صدای شیون زن ها می آمد. ننه علی خم شد و توی قبر را نگاه کرد. چند تکه استخوان بود. سر بلند کرد، چشم هایش همه جا را مه گرفته می دید. پرسید:
- پس سرش کو؟
مرد چشم هایش را بست و این بار شانه هایش لرزید. ننه علی بین جمعیتی که دورش بودند چشم چرخاند و داد زد:
- دیدین پسرم برگشت؟ سرش رفت اما قولش نرفت.
پایان
اسفند 1403