ویرگول
ورودثبت نام
Zahra Sadat
Zahra Sadatگاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو می‌شوند‌‌ دست به قلم از فلسفه، جامعه‌شناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
Zahra Sadat
Zahra Sadat
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

یک نفس مانده به صبح

خوش به حال بچه‌هایی که هنوز

پا به دنیا نگذاشته‌

و زندگی برایشان هنوز

به ثانیه و دقیقه نیافتاده

آنها که در نفسِ صبح ظهور

اولین گریه‌هایشان را می‌کنند

آنها که جنگ را فقط در کتاب‌ها می‌خوانند و

تعجب می‌کنند

چطور آدم‌ها زیر یک آسمان

حال هم را نفهمیدند؟

خوش به حال دست‌های کوچکی که بی‌هراس

نهال فردا را می کارد و

خزان را نمی‌شناسد.

ما در این انتظار ریشه دواندیم

و قرار نبود قصه آمدنش اینقدر طولانی باشد

قرار بود تا بهار هست و

تا هنوز سر به هوا شکوفه‌ها را می‌شماریم

بیاید

اما

عمر این انتظار از چهار فصل گذشت...

و من حتی اگر چشم‌هایم سیاهی شب را ببیند

گوش‌هایم هنوز

صدای آمدن سپیده دم را می‌شناسد

می‌شنود.

پس بگذار باد بیاید و

بذر این امید را با خود ببرد

به هر کجا که خاکی هست

تا سبز شود

و جهان

یک نفس برای تولد خورشید

دم بگیرد.

به وقت ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

شعر سپیدشب نوشت
۵
۰
Zahra Sadat
Zahra Sadat
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو می‌شوند‌‌ دست به قلم از فلسفه، جامعه‌شناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
عقیق
عقیق
بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ الله وَ إِلَى اللَّهِ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ ‌رَسُولِ اللَّهِ/// به نام "او" از سوی "او" به سوی "او" در سوی "او" و بر آیین رسول "او" «اینجا مطالبی با حال و هوای مذهبی( دلنوشته/عقلنوشته/تاریخی/معرفی کتاب و...) قرار داده میشه»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید