
خوش به حال بچههایی که هنوز
پا به دنیا نگذاشته
و زندگی برایشان هنوز
به ثانیه و دقیقه نیافتاده
آنها که در نفسِ صبح ظهور
اولین گریههایشان را میکنند
آنها که جنگ را فقط در کتابها میخوانند و
تعجب میکنند
چطور آدمها زیر یک آسمان
حال هم را نفهمیدند؟
خوش به حال دستهای کوچکی که بیهراس
نهال فردا را می کارد و
خزان را نمیشناسد.
ما در این انتظار ریشه دواندیم
و قرار نبود قصه آمدنش اینقدر طولانی باشد
قرار بود تا بهار هست و
تا هنوز سر به هوا شکوفهها را میشماریم
بیاید
اما
عمر این انتظار از چهار فصل گذشت...
و من حتی اگر چشمهایم سیاهی شب را ببیند
گوشهایم هنوز
صدای آمدن سپیده دم را میشناسد
میشنود.
پس بگذار باد بیاید و
بذر این امید را با خود ببرد
به هر کجا که خاکی هست
تا سبز شود
و جهان
یک نفس برای تولد خورشید
دم بگیرد.
به وقت ۱۹ بهمن ۱۴۰۴