گوشیم رو روشن میکنم تا آخرین پارت آپلود شده داستان "ازهم گسیخته" رو بخونم.
پارت جدید چیز جالبی برای گفتن نداره؛ مطمئنم که قبل از خوندن این هم، متصل شدن دو تا شخصیت توی موقعیت تصادف و ایفا کردن نقش متهم و قربانی رو ندیده بودم ولی داستان برام تکراریه؛ انگار که مغزم داره با خوندنش، خودش رو مسخره میکنه و بلافاصله یه جرقهی جدید میزنه:
"اینو که منم میتونستم بنویسم!"
پارت رو ادامه میدم و می بینم همه چیز، همونطور که کل هفته توی ذهنم بهش فکر کرده بودم و برای خودم جلو جلو داستان رو پیش برده بودم، داره اتفاق میفته که باعث میشه گوشی رو روی تخت پرت کنم و بابت خوندن این پارت نه، بابت خوندن ۲۳ پارت قبلی و وقتی که براش گذاشتم، خودم رو سرزنش کنم، عذاب وجدان بگیرم و حسرت بخورم!
حتی وقتی یه کم بیشتر میگذره، احساس میکنم بهم خیانت هم شده؛ چون نویسنده جان! محض رضای خدا، میتونستی حداقل یهکم هم که شده داستان رو طبق کلیشهای ترین حالتش پیش نبری؛ فقط یه کم فکر کردن نیاز داشت؛ همین!
ولی نه! کفری شدن و فشار دادن انگشتهام به کف دستم و مشت زدن به بالش کافی نبود؛ باید یه کاری میکردم!
باید یه جوری وقت و ذوق و احساس بقیه رو هم از این داستان تکراری نجات میدادم؛ این تنها راهی بود که باعث میشد هرچند کم، ولی یه کم ذهنم آروم بشه.
دست به گوشی شدم و شروع کردم به نوشتن یه نظر بلندبالا.
از ذوق اولم موقع پیدا کردن داستان گفتم و صبر کردن های هفتگیم برای خوندن پارت جدید تا رسیدم به اوج معرکه و دستم رو رو کردم و شروع کردم کری خوندن برای نویسنده که میتونستی به جای فلان صحنه، این رو بنویسی یا به جای فلان کلیشه، از بهمان چیز استفاده کنی تا داستانت شبیه بقیه داستان ها نشه که دیدم؛ عه!
جلل الخالق! چقدر فکرم کار میکنه!
اصلا من این خط داستانی رو از کجا آوردم؟ چرا الان به ذهنم رسید؟ قبلش کجا بود؟
ادامه دادم و رسیدم به "عه" دوم؛ چقدر جالب داره پیش میره! خب، بعدش چی میشه؟
که دیدم یه پیام رو پر کردم از داستانی که تا قبلش نمیدونستم اصلا وجود داره و حتی یک ذره هم شبیه "ازهمگسیخته" ای که خوندم، نبود.
و اون جرقه، اون "عه" کوچک و بهجا باعث شد من قلم دست بگیرم؛ نه اونجوری که ناپلئون، تاج افتاده رو از زمین برداشت و روی سرش گذاشت، فقط اونجوری که یه نویسنده نوجوان، یه دفتر چرکنویس قدیمی برمیداره و شروع میکنه به خالی کردن مغزش روی کاغذ و چندسال بعدش، "جان" رو مینویسه و ۲۰۰۰ تا خواننده دور خودش، البته مجازا، جمع میکنه.
هنوزم وقت هایی که خستم و ذهنم از هر معمای پیچیدهای به ستوه اومده، سر میزنم به آدرس کانال های قدیمی رمان هایی که داشتم و اگه از بین نرفته باشن، به داستان هاشون هم فرصت میدم ولی هیچ وقت یادم نمیره که اگه اینجام، اگه تبدیل شدم به فیلتر ضدکلیشه داستان ها و به هر ایدهای، آره نمیگم، همش به خاطر خوندن "ازهمگسیخته" بود؛ داستانی که داستان من رو شروع کرد و باعث شد به این جمله برسم:
"در سایه نمیر، اثرگذار باش"
"شاید وقتشه تو هم اجازه بدی که داستانت شروع بشه و زیر سایهاش، بهترین دوست های دنیا رو پیدا کنی، رفیق"
#داستان_من
اگه تو هم برای نوشتن داستانت به کمک یه نویسنده نیاز داری، لینک کانال من در بله:
@writorithm