يه روز ك خواستم روحيات شاعرانه خودمو محك بزنم ، نتيجه گفتمانم با black-hole شد اين متن؛
اولين باري ك بدنيا امدم ، يادم نيست
ولي هر بار ك مردم را خوب بخاطر دارم
زندگي برايم زنده گي نبود
تكرار دفعات زنده بگوري بود
همچون هملت بدنبال روح سرگردان انتقام جو
اما غافل از انكه آفرينش ، هم لذت انتقام از ابليس بود ؛
و من،در هزارتوی این تکرار بیپایان،
نه قهرمان بودم و نه تماشاگر،
نه شورشی بودم و نه تسلیم،
فقط سایهای از خودم را دنبال میکردم،
در کوچههای تاریک اندوه،
جایی که دیوارها بوی ناامیدی میدادند
و سکوت، صدایی بلندتر از فریاد داشت.
من بارها در خود مُردم،
در آینههایی که چهرهام را پس میزدند،
در خاطراتی که هرگز به گذشته نپیوستند،
در آرزوهایی که در نیمهراه از نفس افتادند.
زمان میگذشت،
ولی من جا مانده بودم،
در میان شبهایی که بوی انتظار میدادند،
و روزهایی که با حسرت آغاز میشدند.
شايد زندگی همان بازی ابلیس بود،
که مرا به انتقامی بیمعنا کشاند،
بی آنکه بدانم،در این نبرد، قربانی از پیش انتخاب شده بودم
١٠ آبان ١٤٠٤