ویرگول
ورودثبت نام
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپوراز دل سکوت، کلمه می‌سازم عاشق داستان‌هایی که ردشان می‌ماند
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپور
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

دو قدم تا سوختن

قسمت چهارم .

دست‌هایم یخ کرده بود.

با خودم تکرار می‌کردم:

«فقط یه سوءتفاهمه… فقط یه سوال می‌پرسن و ولم می‌کنن…»

اما حتی خودم هم باورم نمی‌شد.

بالاخره ماشین ایستاد.

جلوی یک ساختمان قدیمی وسط بیابان.

کارخانه‌ای متروکه.

دیوارهایش ترک خورده بود و بوی آهن زنگ‌زده در هوا پخش بود.

قلبم فرو ریخت.

یکی از مردها گفت:

– پیاده شو.

صدایش مثل حکم بود.

گفتم:

– تروخدا… من کاری نکردم… من فقط شنیدم…

اما اسلحه را بیشتر جلو آورد.

– گفتم پیاده شو.

با پاهایی که نمی‌لرزید… می‌افتاد… از ماشین پایین آمدم.

زمین داغ بود.

باد بیابان صورتم را می‌سوزاند.

مرا به داخل بردند.

راهروها تاریک و خالی بود.

هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم از زندگی دورتر می‌شوم.

وارد اتاقی شدم.

ساکت.

خلوت.

یک مرد نسبتاً پیر پشت میز نشسته بود.

نگاهش از همان اول فهمید که اینجا جای التماس نیست.

یکی از مردها گفت:

– همونه.

مرد پیر آرام گفت:

– بشین.

روی مبل نشستم… یا بهتره بگم روی لبه‌ی مرگ.

دستم هنوز می‌لرزید.

مرد کمی جلو آمد.

صدایش آرام بود… اما ترسناک‌تر از فریاد.

– من می‌دونم چی شنیدی.

قلبم ایستاد.

– برای همین دو راه داری.

سکوت کرد.

و بعد ادامه داد:

– راه اول… همین الان تموم می‌شی.

مکث.

– بدون اسم… بدون جنازه… بدون رد.

نفس در سینه‌ام گیر کرد.

ادامه داد:

– حتی پدر و مادرت هم نمی‌فهمن چی شدی.

چشم‌هایم پر از اشک شد.

لحظه‌ای سکوت افتاد.

بعد گفت:

– راه دوم… همکاری.

– و اگر حتی یک قدم اشتباه برداری…

خانواده‌ات هزینه‌اش را می‌دهند.

دستم را مشت کردم.

فکرهایم در هم ریخته بود:

«اگر بمیرم چی؟» «اگر قبول کنم چی میشه؟» «اگر پدر و مادرم بفهمن؟» «اگر منو دیگه فرزند خودشون ندونن؟»

نفسم شکست.

آرام گفتم:

– من… راه دوم رو انتخاب می‌کنم.

مرد فقط سر تکان داد.

انگار همین جواب را می‌دانست.

– تصمیم درستی گرفتی.

در را که باز کردند، هوا تغییر کرد.

و آنجا بود…

مرد سیاه‌پوش.

سهیل.

تکیه داده بود به دیوار.

اسلحه پایین.

اما نگاهش مستقیم روی من بود.

سرد… سنگین… بدون احساس.

نزدیک آمد.

فقط یک جمله گفت:

– از این به بعد، دیگه اشتباه نداری.

قدم‌هایم لرزید.

گفتم:

– من نمی‌خواستم اینجا باشم…

سهیل نگاهش را کمی پایین آورد.

برای یک لحظه… چیزی شبیه تردید در چشمش افتاد.

اما سریع پنهانش کرد.

نزدیک‌تر آمد.

آهسته گفت:

– اینجا هیچ‌کس نمی‌خواد باشه.

بعد کمی مکث کرد.

– ولی همه گیر می‌افتن.

سکوت.

بعد مرا از آنجا بیرون بردند.

وقتی از کارخانه بیرون آمدم، آسمان همان بود…

اما من دیگر همان نبودم.

میاشتباهمرد
۰
۰
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپور
از دل سکوت، کلمه می‌سازم عاشق داستان‌هایی که ردشان می‌ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید