ویرگول
ورودثبت نام
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپوراز دل سکوت، کلمه می‌سازم عاشق داستان‌هایی که ردشان می‌ماند
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپور
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

دو قدم تا سوختن

قسمت دوم

زن در را پشت سر دختر بست.

خانه ساکت بود، اما این سکوت آرامش نداشت.

زن چند لحظه به او نگاه کرد و گفت:

– چی شده ؟ چرا اینقدر ترسیدی؟

دختر هنوز نفسش منظم نشده بود.

– من… یه جا بودم… حرفایی شنیدم… بعد یه عده دنبالم افتادن.

زن آرام سر تکان داد.

– اسمت چیه؟

دختر مکث کرد.

– شهربانو…

زن لبخند کوتاهی زد.

– اسم قشنگیه. بیا یه لیوان آب بخور.

لیوان را با دست‌های لرزان گرفتم و آب را نوشیدم

کم‌کم نفسم آرام‌تر شد، اما نگاهم هنوز پر از ترس بود.

– حالا بهتر شدی؟ بگو ببینم چی شنیدی.

شهربانو نگاهش را پایین انداخت.

– نمی‌دونم دقیق… ولی حرف از یه کاری بود… یه چیزی که نباید می‌شنیدم.

زن چند ثانیه سکوت کرد.

نگاهش روی صورت دختر ثابت ماند.

بعد خیلی عادی گفت:

– تو الان فقط ترسیدی. چیزی نیست. بیا داخل، برات چای درست می‌کنم.

دستش را آرام پشت شانه شهربانو گذاشت و او را به اتاق داخلی خانه هدایت کرد.

شهربانو روی فرش نشست.

زن گفت:

– همینجا بمون، من برم کیسه چای رو بیارم.

و به اتاق کناری رفت.

در را پشت سرش بست.

داخل اتاق، چند لحظه مکث کرد.

بعد کشوی میز را باز کرد و تلفن را برداشت.

شماره‌ای گرفت.

– الو؟

صدای مردی آمد:

– چی شده؟

زن آرام گفت:

– دختره اینجاست.

– مطمئنی؟

– خودش گفت چیزهایی شنیده… همونه.

مرد گفت:

– نگهش دار. داریم میایم.

زن گوشی را گذاشت.

چند ثانیه به در خیره ماند…

بعد نفس عمیقی کشید.

کیسه چای را برداشت و وارد آشپزخانه شد.

حدود یک ساعت گذشت.

زن چند بار برای شهربانو چای آورد.

رفتارش کاملاً عادی بود، حتی مهربان.

شهربانو کم‌کم آرام شده بود.

شاید همه چیز فقط یک سوءتفاهم بود…

اما ناگهان زنگ در به صدا درآمد.

شهربانو از جا پرید.

– کیه؟

زن بدون مکث گفت:

– احتمالاً مادرم.

اما این بار لبخندش کمی دیرتر روی صورتش نشست.

زن به سمت در رفت.

چند لحظه بعد، صدای قدم‌های سنگین از حیاط آمد.

شهربانو آهسته به سمت پنجره رفت…

دخترزنچای
۴
۱
ارغوان صفاپور
ارغوان صفاپور
از دل سکوت، کلمه می‌سازم عاشق داستان‌هایی که ردشان می‌ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید