ویرگول
ورودثبت نام
آ ت ن ا
آ ت ن ادختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
آ ت ن ا
آ ت ن ا
خواندن ۱ دقیقه·۸ ساعت پیش

جنازه متحرک

روی تخت دراز میکشم، حس میکنم یه تیکه گوشت سنگینم روی تشک که نیروی جاذبه تمام تلالششو میکنه تا اونو به سمت خودش بکشه و توی اعماق خاکش دفن کنه.
مردمک چشمام تکون نمی‌خورن، بهت زده و ترسونن، نمیتونم به آدم بزرگای قصه بگم که چه حالی دارم‌. انگار که اونا باتجربه های بی تجربه از جوونی منن!
سیاهی چشمام ماتم زده توی سفیدی، خشک شده و بدون تلاطم، توی یه نقطه ی ثابت، خیره به سقف.
افکار چه بی رحمانه به این جنازه حجوم اوردن، گویی زنده است و قادره از پس این همه مسئله و نظریه بربیاد!
اسمشو گذاشتم جنازه متحرک، تا بلکه این استعاره ی هدایت وار و تلخ، کمکی به سبک شدن بار سنگینش کرده باشه!!
همه افکار رو کنار میزنم. یاد یکی از داستانای کوتاه "گابریل گارسیا مارکز" میوفتم. با خودم میگم، چطور اون زمانی که خوندمش با خودم فکر نکردم که ممکنه شرح حال یکی از برگ های قصه ی زندگی من باشه.
متعجب میشم. دوباره میخونمش. سه باره. گیج و پریشون تر از وقتی که اولین بار خوندمش.
اون گوشتِ سنگین رو از روی تخت با تقلای چند صد برابری، بلند میکنم. از تابوتِ نرم و گرم بیرونش میکشم و هولش میدم توی زندگی.
بهش میگم؛ اینجا قرار نیست صفحه ی اخر کتابت باشه!
-آ‌ت‌ن‌ا

ترسامیدگابریل گارسیا مارکزمرگ
۳
۰
آ ت ن ا
آ ت ن ا
دختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید