
یه وقتایی حس میکنم خنجری که از طرف آدما به طرفم پرتاب شده فقط یه خراش کوچیک روی قلبم ایجاد کرده که اصلا ارزش ناراحت شدن نداره.
اما منم باید بالاخره یاد بگیرم این خراش های کوچولو یه روز عمیق میشن پس محبت الکی نثار آدما نکنم، چون اونا هیچ وقت نمیبینن که چقدر با ذوق زمانی از زندگیمو براشون صرف میکنم و نتیجه ی این کار، قلبیه که تا مدت ها بعد قراره بسوزه و با خودش بگه آخه من که کاری نکرده بودم.
من خیلی چیزهارو یاد گرفتم، یاد گرفتم که وقتی از ته قلبم به آدما محبت کردم و اونا با کاراشون نشون میدن که منو نمیخوان، من برم. برم و ذوق و شوق قلبمو برای خودم نگه دارم و دیگه به پای اون آدم نریزم.
یاد گرفتم نگران شدن زیادی برای آدما فقط برای خودم دردسر میسازه، وقتی که اونا در حال زندگی کردنن و من مدام نگران اینکه حالشون خوبه؟ چیکار کنم که حالشون خوب بشه؟
یاد گرفتم گاهی آدما نمیخوان با صحبت کردن، موضوع رو حل کنن.
نمیخوان بفهمن اگه چیزهایی اونارو ناراحت میکنه، چیزهایی هم هست که تو رو ناراحت کنه.
اما مغزم و منطقم خوب میدونه که هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیره.
باید یاد بگیره توهین شدن به شعورش نباید با هیچ نوع کوتاه اومدنی همراه بشه.
باید یاد بگیره کاری نکنه تا آدما فکر کنن اگه دنیای رنگی ای واسه خودش ساخته به این معنیه که هیچی از تلخی های دنیا نمیفهمه.
باید یاد بگیره. باید بزرگ بشه.
و من میدونم که این روح عجیبِ توی وجودم برای یاد گرفتن اینا باید زمین بخوره!
اما بعد از زمین خوردن قراره طور دیگه ای بلند بشه.
بهم گفت،
بزرگ شدی اما نمیخوای قبول کنی که دنیا رنگین کمون نیست.
و گمونم نباید بذارم این انکار هر روز منو توی باتلاق خودش بکشه، چون که دنیا با اینکه رنگین کمون داره ولی رنگین کمون نیست!