ویرگول
ورودثبت نام
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

زیر باران باید...

برای نوشتن و ثبت این هوای خوش، جای دنجی را در حیاط پیدا کرده و وجودم را به دست باد و صدای پرندگان و آسمان می دهم...

کنار گل های رز عطری نشسته و به شکوفه های پرتقال نظاره میکنم.

اگر رازی را بخواهم بگویم این است که در روستا برای آنکه با جریان طبیعت همراه شوی، باید آرام بگیرید، باید سکوت کنی تا صداهای ناپیدا را بشنوی، تا حتی وزش ملایم هوا را درک کنی، باید سکوت کنی تا بتوانی صدای دور بچه ای را از آن طرف روستا بشنوی.

اگر آرام شوی و گوشه ای بنشینی، روستا زیبایی هایش را به رخت خواهد کشید.

شاید در هیاهو صدای بم و پر زدن مرغ و خروس هایی که خستگی به در میکنن نشنوی.

نمی‌دانم چگونه لحظه ای را که مرغ و خروس ها بال هایشان را باز می‌کنند و یک پایشان را می کشند تا کش و قوسی به خود دهند، برایتان توصیف کنم.

اگر روحت را آرام کنی و ذهنی آرام داشته باشی، بی اغراق می توانی صدای چکه کردن قطرات آب را از برگی به برگی دیگر یا از گلبرگی به گلی دیگر بشنوی.

سهراب سپهری : چترها را باید بست... زیر باران باید رفت... فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد... زیر باران باید چيز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت...
سهراب سپهری : چترها را باید بست... زیر باران باید رفت... فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد... زیر باران باید چيز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت...

برای دیدن و نوشتن ادامه زیبایی ها، سر بر می گردانم و گلدان های سفالی بی رنگ را کنار باغچه میبینم که چندتایی روی هم گذاشته شده اند، چگونه لبه پریده و ناهمسانشان را شرح دهم.

به گمانم این آخرین باران بهاری است، آخرین بارانی است که باید با آن وداع کنم تا پاییز و زمستان...

به گوش غنچه ها نجوا نمیکنم، اما دلم می گیرد برای غنچه هایی که باران را درک نخواهند کرد. یا بهار نارنج هایی که گلبرگ هایشان نمی توانند پذیرای قطرات باران و آسمان باشند...

الان مورچه ای با سماجت روی دستم راه می رود تا او را از قلم نیندازم، از ظرافت و درخشش سیاه‌رنگش روی گل ها و برگ های تازه بنویسم.

چقدر گنجشکان ذوق دارند و می خوانند!

صدای پریدن دسته جمعی و یک باره شان را شنیده اید؟

می دانم صدای قمری را شنیده اید، حتی شاید صبح با صدای او از خواب بیدار شوید، اما صدای پرستوها را چی؟

شاید کسی کبوتر و یا قمری را در قفس کند، اما پرستو را ندیده ام. پرستوها آزاد و رها، جفت جفت آواز می خوانند و می رقصند و آسمان را در غروب خورشيد به تسخیر خود در می آورند.

از شمعدانی ها بگویم، همان هایی که بارها از آنها گفته بودم و باز هم خواهم گفت. برگ های سبز و پهن پرزداری که عطر خاص اش را دوست دارم.

مدتی است به این می اندیشم که من دختر روستا، با نفس های طبیعت بزرگ شده ام، به جای شلوغی شهر، صدای شلوغی گنجشکان در شاخ برگ ها را شنیده ام.

به جای آنکه بوی شیرینی فروشی ها و فلفل فروشی هایی که عطر زیبا دارند، عطر نم خاک به مشامم خورده با این عطرها عجین شده ام.

گرچه صدای تراکتورها را دوست ندارم، اما باز هم از خیلی دور دست ها دوست دارم.

هر گاه از شهر به روستا باز می گردم، با فشار ریه هایم را از هوا پر میکنم. گویی زندگی را نفس میکشم.

در روستا چیزهایی تجربه کرده ام که اگر شهر باشید یا هرگز تجربه نکرده اید یا شاید نتوانید به خوبی تصور کنید، اما این باعث نمی شود که نگویم.

پس سعی میکنم بگویم و تو خیال کنی.

شب های تابستان را به یاد بیاور که هوا زیباست و آسمان غرق در سیاهی و ستاره ها پرنور تر از شب های دیگر، ماه تقریبا کامل شده و آسمان شب را مهتابی می کند. روستا ساکت است و اگر سکوت کنی صدایی را خواهی شنید، صدای تلمبه آب که از آن‌طرف روستا، از زمین های کشاورزی به گوش می رسد، صدایی که تو را در خاطرات خوش غرق می کند. آن شب ها در حیاط خوابیدن صفایی دارد.

یکی از زیبایی های دیگر روستا که ابتدای بهار و پاییز می بینی، مهاجرت فلامینگو ها و غازهای وحشی است. پرنده های مهاجری که دسته دسته، آواز خوان در شب ها پرواز می‌کنند.

اینجا زیبایی های خودش را دارد، زیبایی هایی که مرا به وجد می آورد و سبب می‌شود حتی از پشه هم بنویسم. پشه ای که در میان بارش باران، روی گل رزی می نشیند بی آنکه صدا دهد، از هر زمان دیگری مظلوم تر و تماشایی تر است.

حالا صدای زنگوله گوسفندان به گوش می رسد، پس از یک روز پرتکاپو باز می گردند و با صدای زنگوله گوسفندان، خورشيد هم آرام آرام پشت تپه ها غروب می کند، صدای گنجشکان نمی آید و مرغ و خروس ها بی صدا گوشه ای می نشینند.

صدای زنگوله گوسفندان در عصرها نوید شب و آرامشی بی تکاپو می دهند.

دیگر چای بهارنارنج بانویم خنک شده و باید دست از نوشتم بر دارم...

دلم برای این هوای ابری تنگ خواهد شد، برای مهمان شدن به صرف یک چای با چاشنی عطر رزها و شمعدانی های تازه...

به وقت غروب و هوای ابری، در حوالی جوانی
به وقت غروب و هوای ابری، در حوالی جوانی

واقعا از دیدن گل و کتاب به وجد میام.مثل همین لحظه ای که این عکس رو ثبت کردم
واقعا از دیدن گل و کتاب به وجد میام.مثل همین لحظه ای که این عکس رو ثبت کردم

گل های رز عطری که کنارشون متنم رو نوشتم.
گل های رز عطری که کنارشون متنم رو نوشتم.

این عکس رو چند روز پیش‌ گرفتم و هوا ابری نبود
این عکس رو چند روز پیش‌ گرفتم و هوا ابری نبود

بهار نارنج ها...
بهار نارنج ها...
اینم از شکوفه انار. هنوز باز نشده و بعدا ان شاء الله از باز شده اش عکس میزارم
اینم از شکوفه انار. هنوز باز نشده و بعدا ان شاء الله از باز شده اش عکس میزارم

الهی هزار مرتبه شکر🌹

پی نوشت ۱ : دیروز عصر با بانوجان و همیشه بهارم رفتیم دیدن سروش تازه به دنیا اومده. توی کوچه پر بود از عطر بهار نارنج

پی نوشت ۲ : صبح آقاجان معده اش ویروسی شده بود مهربان جان هم امشب بیمارستان کنارش هست

پی نوشت ٣: به مدت ٢ ساعت و ١۵ دقیقه آتش بس دوازده روزه تموم میشه

پی نوشت ۴: امروز درس دانش خانواده داشتم و چقدر فضای کلاس‌ خنده دار بود. بچه ها دنبال راهکارهایی از استاد بودن

پی نوشت ۵: از دیشب هوا ابری و بارانی هست. عصری هم مجدد بانوجان چندتا قلمه از شمعدون ها گرفت و جاهای دیگه باغچه کاشت. چایی عصر هم توی هوای ابری و خنک خوردیم

الهی شکر 🌱

سه شنبه ١۴٠۵/٠٢/٠١ حوالی ساعت '١:٢٠ صبح

بارانآسمان شبغروب خورشید
۱۱
۹
🌱🌱🌱
🌱🌱🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید