ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۹ ساعت پیش

تنهایی یا آزادی؟

صدای زنگ گوشیش بلند شد. دستشو دراز کرد، گوشی رو برداشت ولی دوباره گذاشت سر جاش، این دفعه سایلنت. چشماش نیمه‌باز بود، نمی‌دونست ببندتشون بهتره یا باز نگه داره. به پشت دراز کشید و زل زد به سقف. یه نفس عمیق کشید و از تخت بلند شد.

رفت سمت آشپزخونه، کتری رو گذاشت رو گاز. بدون اینکه چیزی فکر کنه مستقیم رفت دستشویی. اونجا یه جورایی غریب بود، انگار گرگ و میش آورده بودن تو خونه. فقط صدای زوزه کتری می‌اومد. یه نگاه به خودش تو آینه انداخت. یه لحظه دلش خواست دستشو ببره اونور آینه و دور گردنش بذاره و شروع کنه به فشار اوردن.

برگشت آشپزخونه، لیوانشو پر آب جوش کرد، یه تی‌بگ انداخت توش و شروع کرد دور خونه راه رفتن. حدود نیم ساعت همین‌جوری چرخید، بعد برگشت اتاقش و نشست پشت سیستم. لیوان چایی رو گذاشت رو جا لیوانی و شروع کرد کار کردن.

اونجا هیچ صدایی نبود غیر از صدای آهنگ‌های سبک راک. موس رو آروم تکون می‌داد، بدون نگاه کردن به کیبورد، به انگشتاش کامل اعتماد داشت و هیچ نگاهی به کیبورد نمی‌کرد. یه نگاه به ساعت انداخت، رفت تو سایت رستوران‌ها، منو رو نگاه کرد و اسکرول کرد پایین. هیچ کدوم به نظرش فرق خاصی نداشتن. رفت سایت بعدی، باز بعدی. آخرش خسته شد، رفت آشپزخونه و دو تا تخم‌مرغ برداشت.

با ماهیتابه و یه تیکه نون رفت نشست پشت تک‌مبل و شروع کرد خوردن. باز همون سکوت لعنتی، انگار ول کن ماجرا نیست. خسته شد، گوشیشو روشن کرد و رفت اینستا، بعد تیک‌تاک، بعد یوتیوب.

به خودش اومد و فهمید که هوا حسابی تاریک شده. سکوت و تاریکی واقعاً حال بهم زن بود. بلند شد، لباس عوض کرد و زد بیرون. بدون هیچ مقصدی راه افتاد. از دور یه کافه دید، رفت داخلش نشست. مدتی اونجا نشسته بود و به آدما نگاه می‌کرد ولی راستش بوی قهوه و گرمای آمریکانو بیشتر به دلش می‌نشست.

دوباره خسته شد، گفت لیوانشو بیرون‌بر کنن. دوباره زد به خیابون و آروم آروم قهوه‌شو می‌خورد و راه می‌رفت تا وقتی که پاهاش دیگه کشش نداشتن. به سمت خونه‌اش حرکت کرد.

وقتی به دم در خونه‌اش رسید، نفس عمیقی کشید. وقتی وارد خونه شد اون تاریکی اول خونه یه جورایی ترسناک میومد. با خودش فکر می‌کرد حتماً یکی داره نگاش می‌کنه، ولی بی‌خیال رفت داخل، انگار به خودش می‌گفت: «خب منو بکشه، مهم نیست.»

لباس عوض کرد، دراز کشید رو تخت و آلارم گوشیشو برای نیم ساعت جلوتر از ساعتی که باید بره سرکار گذاشت. زل زد به سقف و بالاخره صداش دراومد، آروم و خسته: «چرا... چرا؟»

تنهاییآزادیرهاییاستقلال
۱
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید