ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

سرد و گرم

نگاه جک به در ورودی کافه بود. با اینکه ازش خیلی فاصله داشت ولی سرماش رو حس می‌کرد. اونجا نوری آنچنان نبود. فقط یه لامپ درست پشت جک روشن بود. روی میز جک سعی کرده که وسایلش رو مرتبط بچینه ولی به نظر میاد اونقدر هم نظم درست حسابی نداره.

خودکاری که سرش جوییده شده و تیکه کاغذهای مختلفی که یه سریا مچاله شدن و یه سریا دست نخوردن. لیوان قهوه‌ای که دیگه یخ شده و موبایلش هم گوشه میز افتاده. بیشترین چیزی که روی میز به چشم میاد، لپ‌تاپ جکه که باز و روشن جلوی روش هست. بعد از مدتی جک بیخیال خیره شدن شد و سرش رو به لپ‌تاپش برگردوند. شروع کرد به مرور کردن متن‌های خودش و بارها خط‌هایی که نوشته بود رو خوند و پاک کرد و دوباره نوشت.

هیچ حرفی نمیزد و حتی کار دیگه‌ای نمی‌ای هم نمی‌کرد. کامل تمرکزش روی لپ‌تاپ و کلماتش بود. یه جرعه از قهوه‌ کنار دستش نوشید و شروع کرد به نوشتن. یه پاراگراف نوشت و به نظر میومد که داره خوب پیش میره. لبخند ملایمی زد و شروع کرد به ادامه دادن. از اواسط کار سیگاری روشن کرد و سعی کرد به خودش استراحتی بده. البته که این استراحت برای اون به چند ثانیه هم نکشید و در حین کشیدن سیگار به نوشتن متنش ادامه داد. به نظر میاد که موفق شده بالاخره شخصیت فرعی که بهش کارگردان گفته بود رو وارد داستان بکنه. با خودش مرور میکرد و داشت خوشحال میشد که بالاخره این شخصیت رو یجوری طبیعی میاره. به نوشتن ادامه داد و قطعات پازل فیلمنامه رو تو ذهنش مرور میکرد.
در همین حین، مشتری جدیدی وارد کافه شد. اون لباس‌های گل گشادی پوشیده بود و کلاه پشمی تو دستش بود. از موهاش معلوم بود که کامل خیس شده و اصلا هم اون کلاه رو سرش نذاشته. بدون اینکه مکثی بکنه مستقیم به سمت میز جک رفت. نه کاری با خانمی که بهش خوشامدگویی گفت داشت نه حتی براش مهم بود که بهش بگه چی میخوره.
با زدن کلاه پشمیش تو صورت جک اعلام حضور کرد. «سلام جکی چطوری؟». در مقابل جک اصلا از این حرکت خوشش نیومد. کلاه خیس رو از رو صورتش برداشت و با انزجار اون رو انداخت گوشه میزش درست روی کاغذها. براش مهم نبود اونا خیس بشن. یه نگاه به لپ‌تاپش کرد و احساس کرد که همه‌ی کلماتی که داره میبینه براش ناآشناست انگار یه نفر دیگه نوشته. اخمش تو هم رفت و لبش رو کج کرد. یه ذره از قهوه‌اش رو برداشت و نوشید و درحالی اونو میورد پایین به دختر نگاه کرد. «ماری چند بار بهت بگم که وقتی دارم مینویسم نیای پیشم، الان همه رشته افکارم پاره شد»
ماری در حالی که خودش رو انداخت روی صندلی کناری جک گفت «او چه جالب رشته‌ی چی چیت پاره شد؟ دوست داشتم. اصطلاح بدرد بخوریه، منم بعدا بگم رشتمو پاره کردید».
- تو رشته‌ات پاره نمیشه دختر خانم، کلا مغزی نداری.
ماری در حالی که خندش گرفته بود یه مشت به جک زد «ها ها چه شوخی بامزه‌ای، معلومه امروز هم دوست کافه باز من، رو دنده چپ پاشده» جک که تازه یادش افتاد با اون ضربه کلاه ماری سیگارش رو انداخته زمین اونو برداشت و انداخت تو ته سیگاری و دستش رو برد تو جیبش که یه سیگار دیگه برداره «نه دنده چپ نیست، این کارگردانه خیلی گیره بهم گفته زودتر فیلمنامه رو برسونم از اونور می‌خواد یه نقش درست حسابی به یکی از دختراش بدم. بهم گیر داده اونو یجوری تو داستان بیارم و دیالوگ‌هاش کم باشه.»
ماری درحالی که دست به موهاش میکشید، به جک نگاه نمیکرد و وقتی صورتش رو برگردوند و جک رو دید سریع به سمتش رفت و سیگار روشنش رو از تو دهنش کشید بیرون. «عه بسه دیگه هرچی میشه اینو روشن میکنی»
- بابا خب من گناهم چیه، خوشم میاد سیگار بکشم.
- نخیر نمیخواد خوشت بیاد، کلی چیز دیگه هست که خوشت بیاد.
- مثلا؟
- «مثلا …. (ماری صورتش قرمز شد و یه لحظه شوکه شد) مثلا خب ام ببین همین عه قهوه آره دقیقا همون قهوه کنار خودت.» جک یه نگاه به فنجون قهوه انداخت و اونو برداشت. ماری که دید حرفش تاثیر گذاشت ذوق کرد و جلوتر لیوان قهوه رو ازش گرفت. میبینم همون همیشگی رو گرفتی؛ یه آمریکانو ۱۰۰ عربیکا. یه جرعه از اون رو نوشید ولی سریع صورتش اخم کرد و لیوان رو به جک پس داد. «هیچ وقت نفهمیدم چجوری اینو میخوری». درحالی که جک یه لبخند ضعیفی زد گفت «همونجوری که تو شکلات رو میخوری»
- بابا آخه اون خوشمزس خیلیا دوسش دارن
- خیلیا دوسش دارن دلیل نمیشه که منم دوسش داشته باشم
- بابا توهم که هیچ وقت عوض بشو نیستی. حالا ولش کن آقای بدعنق اومدم بهت بگم که امروز هرچقدر تو این دخمه بودی بسه. پاشو که برای امشب یه بلیط تئاتر گرفتم از اون مدل‌هاس که فکر کنم توهم حال کنی.
- تئاتر؟ تئاتر برای چی؟
- مگه مناسبت میخواد؟ تازه به ویلیام هم گفتم اونم قراره بیاد.
- وایسا ببینم تو از کی اینو هماهنگ کردی به من نگفتی؟ تازه یهویی بهم میگی
ماری خندش گرفت و درحالی که میخندید گفت «همین امروز هماهنگ کردم، توکه منو میشناسی»
- خب پس عجیبه که ویلیام هم اینقدر زود اوکی داد.
«خب دیگه بسه چقدر فکر میکنی، پاشو پاشو آقای متفکر» ماری بلند شد و دستای جک رو گرفت تا بلندش کنه. جک وقتی دستای ماری رو لمس کرد یه لحظه شوکه شد. دستای اون به قدری گرم بود که انگار اونو برد به خاطرات بچگیش زمانی که مادرش بغلش می‌کرد. ولی طولی نکشید که از این خاطره اومد بیرون چون متوجه شد که ماری لپ‌تاپش رو جمع کرده و داره مثل همون کلاه محکم میزنه تو صورتش که جمعش کنه. «یالا دیگه معطل نکن».
جک لپ‌تاپش رو تو کیفش گذاشت و ماری هم کاغذای روی میز رو جمع کرد و ازش پرسید که با اونا کاری داره ولی جک شونه‌اش رو انداخت بالا گفت «بریز تو کیفم شاید به دردم خورد» همینجوری که باهم وسایل رو جمع کردن بعد از مدتی از اونجا اومده بودن بیرون. هوا بارونی بود. بارون شدیدی هم بود ولی به نظر میومد برای هم جک هم ماری آزارددهنده نبود. جوری راه میرفتن انگار که دارن تو یه پارک و هوای آفتابی قدم میزنن.
جک باز تو فکراش فرو رفته بود و حرفی نمیزد. یه دفعه حس کرد که یه چیزی تو پهلوش رفته. صورتش رو برگردوند و فهمید که ماری داره همینجوری به پشتش ضربه میزنه. به ماری نگاه کرد و لبخندی زد ولی اینبار گرم‌تر و بهش گفت «تو همیشه که میای یه دلیلی میشی که منو از افکارم دور کنی، یه جور خاصی در لحظه‌ای»
ماری از حرف جک خیلی خوشش اومد و در مقابل اونم بهش یه لبخند زد. جک که همچنان لبخند رو صورتش بود به ماری گفت «حالا تئاتره برای چه ساعتی هست.»
- یه ربع دیگه.
همه لبخند جک محو شد و عوضش چشماش گرد شد. به ماری نگاه کرد و گفت «یه ربع دیگه؟ چرا نگفتی؟». ماری در حالی که میخندید گفت «خب گفتم تو راه بهونه‌ای باشه که توهم مثل من بدویی» و بعد از این حرفش دویید. جک درحالی که هنوز باورش نمیشد بعد از مدتی اونم شروع به دوییدن کرد. درحالی که خندش گرفته بود تو دلش گفت «تو واقعا در لحظه‌ای»

 

زندگی در لحظهافکارعشق
۱
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید