
دریا؛ دیگه میتونم بوهای مختلفی رو از درونش حس کنم. به راحتی بوی نمک و خون دریانوردهایی که ریخته شده رو میفهمم. دریا در هر حالتی برام قابل درک شده. چه آروم باشه چه خشن، اون مثل یه دوست قدیمی من شده. کنار سکاندار ایستادم و به عرشهی کشتی نگاه میکنم. ملوانها هرکدوم سر پست خودشون مشغول کارند. آنچنان صدایی ازشون نمیاد. بیشتر سروصدای کار کردنشون رو میشه شنید.
چشمام رو بستم. سعی کردم گذشته و خصوصا زمانی که جوون بودم رو به یاد بیارم. خاطرات محو بودن. هرچقدر بیشتر تلاش میکردم اونها هم ازم دورتر میشدن. سعی کردم خودم رو برسونم به افرادی که تو خاطراتمن ولی ازشون عبور کردم. به دستام نگاه کردم و برام این اتفاق عجیب بود.
اما قبل از اینکه بخوام بیشتر در خاطراتم غرق بشم، صدای افتادن چیزی منو به خودم اورد. چشمام رو باز کردم. به محض باز کردن چشمام، سکاندار کنارم صاف ایستاد و محکم سکان رو گرفته بود و فشار میداد. ملوانها هیچ حرکتی نمیکردن و فقط به من خیره بودن. من هم با چشمام دنبال علت صدا گشتم و بله. مشخص شد که یکی از ملوانها درحین بالا بردن بشکههای باروت به کمک طناب، موفق نشده و اونها هم روی عرشه افتاده بودن.
به آرومی شروع کردم به سمت اونجا راه رفتن. باز هم کسی هیچ حرکتی نمیکرد، حتی به نظر میومد نفس هم نمیکشن. ملوان یه پسر ۲۰ ۲۱ سالهای میومد. سرش رو انداخته بود پایین و وقتی بهش رسیدم انگار کامل خشک شده بود.
یه نگاهی به اطرافم و سالم بودن بشکهها انداختم و بعد به پسر نگاه کردم. «میدونی که من از صدای مزاحم خوشم نمیاد» پسر هیچی نگفت و بیشتر سرش رو انداخت پایین. «و در ضمن هیچوقت بینظمی رو نمیتونم بپذیرم» وقتی این رو گفتم گلوی پسر رو گرفتم و به راحتی بلندش کردم. ملوانها یه تکونی خوردن ولی با اینحال سر جای خودشون وایساده بودن. قبل از اینکه کسی بفهمه چیشد، پسر رو از کشتی انداختم بیرون.
صدای افتادنش تو دریا شنیده شد. برگشتم رو به ملوانها گفتم: «خب چرا کار نمیکنید؟» و باز هم اون روند سکوت و صدای کار کردنشون به گوشم رسید.
یکی از ملوانها به سمت اومد. «قربان، جلوتر خشکی هست» به محض شنیدن این موضوع صورتم رو برگردوندم و به سکاندار داد زدم «مسیر رو عوض کن». ملوانی که کنارم بود به سرعت از اونجا رفت. این کارش بیتشر اعصابم رو خورد کرد و روم رو به سمت دریا برگردوندم و به لبه کشتی تکیه دادم.
دریا؛ دیگه میتونم بوهای مختلفی رو از درونش حس کنم. به راحتی بوی نمک و خون دریانوردهایی که ریخته شده رو میفهمم. دریا در هر حالتی برام قابل درک شده. چه آروم باشه چه خشن، اون مثل یه دوست قدیمی من شده. «کاپیتان، یه قایقی از دور دیده میشه» به خودم اومدم و برگشتم. باز همون ملوان، یه اخمی بهش کردم و برگشتم به جایی که اشاره میکنه نگاه کردم.
دوربین تک چشمیم رو در اوردم. فقط یه نفر تو اون قایق بود. یه زن. اون به نظر نمیومد خیلی دریادیده باشه چون لباساش متفاوت بود. چیزی که بیشتر برام عجیب بود. پس چرا تنها اونم رو یه قایق کوچیک وسط دریاست؟
برام عجیب بود چرا ولی دستور دادم کشتی رو به سمتش هدایت کنند. وقتی رسیدیم، اون زن رو سوار کردیم. کمی سردش بود ولی باز هم محکم ایستاده بود. از دور وقتی لباسهاش رو دیدم فکر کردم آدم ضعیفی باشه ولی از نزدیک نظرم رو عوض کرد. ملوانها با حیرت به اون نگاه میکردن ولی به محض اینکه من بهش نزدیک شدم اونها یه قدم عقب رفتن.
- بگو ببینم، تو وسط دریا اونم با یه قایق کوچیک چیکار میکردی؟
- گفتم بیام ببینم دریانوردی تجربهاش چجوریه
- اونم با یه قایق کوچیک؟
- نه اونکه با یه کشتی بودیم ولی دزدای دریایی بهمون حمله کردن و دعوا شد. دیگه تهش دیدم هردوتا کشتی دارن تقریبا غرق میشن سوار یه قایق شدم.
- انگار یه جوری میگی که چیز خاصی نبوده
- چیز خاص چیه؟
- دزدای دریایی بهت حمله کردن، میفهمی؟
- خب؟ باحال بود که... آره قبول دارم اونا دزد بودن و آدمای خوبی نبودن ولی درکل تجربهای شد.
- بعد آدم خوب و بد رو چی میدونی؟
- اینکه بقیه رو بکشی.
- خب پس با این حساب، به نظرت ممکن نیست ما هم آدم بدی باشیم؟
- نه به نظرم نیستید.
- چرا؟
- از ظاهرتون میگم، تو به نظر میاد که آدم خوبی باشی
ملوانها با این حرفش بیشتر عقب رفتن. جو تنش بیشتری گرفته بود و کسی جرئت نمیکرد یه کلمه هم بگه. من در عوض نزدیکتر بهش شدم و اخمهام کامل توهم رفته بود. دستام رو مشت کرده بودم و فقط یه جمله کافی بود که اون زن هم به عاقبت اون پسر ۲۰ ۲۱ ساله دچار بشه. «تو! تو ظاهر من، خوبی میبینی؟!» اولش مکث کرد و خوب به صورتم نگاه کرد. یه ذره ابروهاش رو انداخت بالا و بعد گفت: «شاید بشه گفت خشن به نظر میای؛ ولی قلب مهربونی داری»
اخمام باز شد. چیزی که شنیدم رو باور نمیتونستم بکنم. دستام هنوز مشت بود ولی هیچ کاری نمیکردم. همون حالت مونده بودم. هیچ صدایی به گوشم نمیرسید. همهجا برام سکوت شده بود. انگار که متعلق به اون دنیا نبودم. کمکم اطرافم محو شد و با صدای ملوان کنارم به خودم اومدم. «قربان، قربان، حالتون خوبه؟» سرم رو تکون دادم و دیدم همه ملوانها مشغول کار خودشونن. صورتم رو برگردوندم و دیدم همون جایی که اون زن بود دیگه نیست.
- قربان، باز هم همون زن؟
- آره... اون روز رو نمیتونم فراموش کنم
- شاید یه نشونه باشه
صورتم رو برگردوندم و اینبار دیگه دستام رو دور گردون اون ملوان انداختم و بلندش کردم. درحالی که سعی میکرد خودش رو آزاد کنه شروع کردم به داد زدن «برای من چرندیات نگو، نکنه توهم دلت میخواد به ملوانهایی که تو دریا غرق شدن ملحق بشی؟» سعی کرد یه جوری نشون بده که جواب منفی هست. یه خورده باز نگهش داشتم و در نهایت ولش کردم.
رو به بقیه کردم ولی قبل از اینکه چیزی بگم خودشون فهمیدن و برگشتن سر کارشون. ملوان در حالی که گردنش رو میمالید به سختی گفت «معذرت میخوام کاپیتان.... میخواستم بهتون بگم خشکی پیشرومون هست، دستورتون چیه؟»
مکثی کردم و هیچی نگفتم. یه نگاه بهش انداختم و بعد به کشتی و در نهایت به دریا. یاد حرفای اون زن افتادم. طولی نکشید که به خشکی رسیدیم و پیاده شد. بیشتر از همه برام عجیب بود که چطور کشتی رو دید؟ چطور ملوانها رو دید؟ اصلا چطور منو دید؟ اون میتونست تنها فرد زندهای باشه که به خودش افتخار کنه که با وجود این تجربه زنده برگشته ولی باز هم موقع ترک کشتی به نظر نمیومد اینطور فکر میکنه. چرا؟
اینبار خودم از افکارم خارج شدم و رو به سکاندار گفتم «به سمت خشکی برو»