
نیما همیشه میگفت آدمها دو دستهاند؛ اونایی که جرئت دارند و اونایی که یک عمر منتظرند.
پدرش هیچوقت جواب این جمله را نمیداد. هر بار که نیما از دانشگاه برمیگشت و از تمرینها، استادها و اجراها حرف میزد، چایش را هم میزد و میگفت:
«هنر خوبه پسرم... ولی یه جایی باید بفهمی داری برای چی میجنگی.»
نیما معتقد بود که پدرش نمیفهمد. چطور میتوانست درک کند؟ کسی که تمام عمرش کار کرده بود، چطور میتوانست بفهمد آدم برای دیده شدن چه چیزهایی را تحمل میکند؟
سال آخر دانشگاه، همه چیز برای نیما جدی شد. یک نمایش دانشجویی انتخاب کرده بود. خودش بازیگر اصلی بود. متن را ماهها تمرین کرده بود. همه وقتی اجرایش را میدیدند به او میگفتند استعداد دارد. حتی همان استادی که همیشه سخت میگرفت، بعد از یکی از تمرینها آرام گفت:
«تو یه چیز داری که خیلیها ندارن.»
همین جمله کافی بود که نیما را دو یه ماه کامل پرانرژی نگه داره. صبحها کلاس، ظهر تمرین، شب جلسه... . کمکم فهمید فقط بازی خوب کافی نیست.
آدم درست باید بشناسد. باید بداند با چه کسی حرف بزند. باید کجا دیده شود. اولش از این بازی بدش میآمد. بعد یاد گرفت.
یاد گرفت بعد از تمرینها بماند.
یاد گرفت با آدمهایی بخندد که دوستشان ندارد.
یاد گرفت به بعضی حرفها بخندد، حتی وقتی توهین بودند.
یاد گرفت بعضی آدمها را تحسین کند فقط چون میتوانستند برایش کاری کنند.
اما با اینحال هنوز هم نیما رو کسی به اون معنا جدی نمیگرفت. سال آخر، نمایششون بالاخره اجرا رفت. نیما بهترین بازیاش رو کرد. همه چیز درست بود. نور، موسیقی، بازی.
چند روز بعد فهمید نقش اصلی جشنواره را نگرفته. نه به خاطر بازی، نه به خاطر اجرا؛ یک نفر دیگه انتخاب شده بود اونم چون خونوادهاش آدمهای مهمی رو میشناختند.
نیما اون لحظه اینقدر عصبانی شده بود که اگه هرکسی نزدیکش میشد احتمال زنده بودنش کم بود. از بعد اون ماجرا نیما هرجا که میرفت شروع میکرد به توضیح دادن برای همه که این سیستم مشکل دارد. این مبارزه کردن رو بیمعنا میکنه، آرزوها رو میکشه.
ماهها گذشت. بعد از دانشگاه، دیگه همه اون بچهها غیب شده بودن. سعی کرد درگیر چند پروژه بشه. چندین بار تست رفت برای اجراهای مختلف و فراخوانها اسم میداد اما همهشون در آخر با جمله همیشگی «خیلی خوب بود ولی...» مواجه میشد.
یک شب تو یه کافهای، یکی از همکلاسیهای قدیمیاش رو دید. اون جملهی معروفش تو دانشگاه این بود که «من فقط میخوام بازی کنم.»
نیما پرسید:
«تو هنوز کار میکنی؟»
پسر خندید:
«آره. یه گروه کوچیک زدیم. اجرا میریم.»
نیما گفت:
«پس بالاخره تونستی؟»
پسر شانه بالا انداخت.
«نه بابا. فقط دارم انجامش میدم.»
همین جمله تا چند روز توی سر نیما موند. «فقط دارم انجامش میدم.»
نه ثابتش میکنم.
نه برنده میشم.
نه کسی رو شکست میدم.
فقط انجامش میدم.
اولین بار بعد از سالها، یاد حرف باباش افتاد. «یه جایی باید بفهمی داری برای چی میجنگی.»
دوازده سال گذشته بود، نیما جلوی خونهی قدیمی ایستاده بود. همون خونهای که آخرین بار با عصبانیت ازش بیرون زده بود. صدای پیر باباش رو از پشت افاف خونه شنید: «بله؟»
نیما چند ثانیه چیزی نگفت. انگار تموم جملههایی که سالها آماده کرده بود، دیگر به درد نمیخورد. بعد آروم گفت: «منم بابا.»
مدتی سکوت شد. نه نیما دیگه چیزی میگفت نه صدایی از افاف میومد؛ تا اینکه در خونه باز شد؛ باباش نسبت به دوازده سال پیش شکسته شده بود. نیما سخت بود دقیقا به چشمهای باباش نگاه کنه. بعد از مدتی گفت «من موفق نشدم بابا، برای چیزی که این همه مدت جنگیدم منو قبول نداشتن»
پدرش مکث کوتاهی کرد و گفت: «من همیشه قبولت داشتم.»
نیما لبخند تلخی زد.
پدرش درحالی که سرش رو تکون میداد گفت «ولی فکر کردم یه روز خودت میفهمی موفق شدن اون مقصد نیست.»
نیما چیزی نگفت بیشتر اون حرف تازه موضوع رو براش روشن کرد. بعد از دوازده سال تلاش کردن، برای اولین بار احساس کرد نباید چیزی رو ثابت کنه.