
- یه مدته که دلم میخواد برم.
- کجا بری؟
- فقط برم، مهم نیست کجا
- خب دلیلش چیه؟
جالب اینجا بود که دلیلش رو خودم هم نمیدونستم. از وقتی که مشاورم این سوال رو ازم پرسید انگار که همهچیز رو فراموش کردم. تمام فکرم این بود که «من چرا میخوام مدتی از همه فاصله بگیرم؟» آن هم در حدی که حتی بقال سر خونهمون رو هم نمیخوام ببینم. همان موقع با صدای باز شدن در ماشین به خودم آمدم.
- سلام
- چطوری؟
- مثل همیشه
- تو تا حالا شده بگی میخوام هیچکی رو نبینم، حتی تو هم نمیخوام ببینمت...
سوال آخر را بلند نپرسیدم. با خودم بگومگو کردم که نتیجه این شد که بهتره این سوال رو حداقل اینجوری مطرح نکنم. دلم میخواست دربارش با یکی حرف بزنم ولی کی؟ مشکل اینه کی حاضره فقط گوش بده و مسخرم نکنه؟ شروع به نصیحت نکنه یا نیاد ایراد بگیره؟ البته که نمیخوام تعریف هم بکنه من فقط میخوام یکی باشه که گوش بده. خواستههایی که از بچگی داشتم ساده به نظر میومد ولی نمیفهمم چرا برای بقیه پیچیده است.
- گوشیت داره زنگ میخوره
باز هم مثل اینکه اینقدر تو مغزم غرق شده بودم اصلا نفهمیدم. عجیبه، خیلی وقته ازش خبری نیست. چیشده به من زنگ زده. فکر میکردم دیگه با هم دوست نیستیم.
- الو
- به چطوری؟ خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم
- آره منم همینطور
- خواستم تولدت رو تبریک بگم، خیلی مبارکه ایشالا...
باقی حرفاش رو نفهمیدم. فکر کنم وضعیتم داره وخیم میشه. اینقدر درگیر این رفتن و دلیلش بودم که حتی نفهمیدم امروز تولدمه. آخه مگه کسی متوجه حال من میشه. از خانواده یا دوست آشنا هرکی بشه حرف زدم حتی همینجور به آدمایی رندم پیام دادم ولی ملت فکر و ذکرشون اینه که من یه آدم هول که دنبال دوست دختره. نمیدونم مردم رو برای همین درک نمیکنم.
- هی خوبی؟
- ها چی؟
- میگم خوبی؟ خیلی تو خودتی
- آره خوبم فقط یه خورده فکر کنم خستم...
همون موقع جرقهای تو مغزم زده شد. انگار که تو کلهام آتیشی روشن شده. بالاخره فهمیدم الان چرا اینقدر گیج و منگم. ذهن من خسته شده بود. کلهام از شدت فشار پروژههایی که قبول کردم داره منفجر میشه. تمام مدت هر روز من اینجور میگذره. اینقدر داخل افکارم زندگی میکنم که یادم میره واقعیت چجوریه.
حالا این مسئله خستگی که قبول؛ ولی تویی که موقت تو مغزم اومدی بگو
کجای تنهایی ترسناکه؟ آدمای زیادی دیدم که اصرار دارن هرجوری هست تو رابطه برن و اسمشو بذارن عشق