اپیزود مرگ: ماهی، تنگ، شمع و جغرافیای نیستی..
پیشصحنه: تاریخچهٔ سه نفرین
پیش از آنکه تنگ، تنگ باشد، رویایی شفاف بود در دل کوهی از کوارتز.
کوه، زیر فشار اعصار، خواب میدید که روزی آسمان را از درون خود ببیند.
آدمیان آمدند، خواب را ذوب کردند و در قالبی ریختند.
با نخستین دم، نفرین آغاز شد:
«تو ظرفِ زندگی خواهی بود،
بیآنکه سهمی از زیستن داشته باشی.»
پیش از آنکه ماهی، ماهی باشد، پارهای زنده از اقیانوس آغازین بود؛
در رگهایش مسیرِ مهاجرتها میچرخید.
نفرین دوم چنین بود:
«حافظهات را کوتاه میکنیم،
تا زندانت را جهان بدانی.»
و پیش از آنکه شمع، شمع باشد،
نوری بود که بر زمین ایستاد.
نفرین سوم آرامتر گفته شد:
«بتاب.
و بدان که هرچه روشنتر شوی،
کمتر خواهی ماند.»
صحنهٔ نخست: جشن خاموشی
اتاق، قاب کوچکی بود در دل جهانی بزرگتر.
پنجره رو به باغی خوابزده باز میشد.
روی میز چوبی، شمعی میسوخت؛
شعلهاش جملهای مینوشت
و پیش از فهمیدهشدن، پاک میکرد.
نور به تنگ خورد
و سایهای بر دیوار افتاد
نه شبیه کوزه،
بلکه شبیه کوه.
تنگ، رنجی دوگانه داشت:
محدود بودن،
و دانستنِ آن.
ماهی را دوست میداشت؛
عشقی خاموش و بیپناه،
که در دیوارههای شفافش
مثل ترکِ موییباریک،
آهسته و بیامان پیش میرفت.
ماهی، هر پنج ثانیه،
جهان را از نو آغاز میکرد.
گاهی تصویری مبهم
از دروازهای مرجانی
او را به دیواره میکوبید.
هر ضربه،
رویای شکستن را
در تنگ بیدارتر میکرد.
صحنهٔ میانی: راز ناتمام
شمع، که پایان را نزدیک میدید،
خم شد و چیزی نوشت:
«ای تنگ، تو میتوانی…»
باد از پنجره گذشت
و جمله را شکست.
همین کافی بود.
تنگ، ادامه را نشنید؛
فهمید.
صحنهٔ سوم: حرکت
لرزش از درون تنگ آغاز شد.
نور شمع شکست
و اتاق
پر از رنگهای پراکنده شد؛
گویی تاریکی
برای لحظهای
ایمان آورد.
ماهی، در آخرین چرخهٔ حافظهاش،
چیزی تازه حس کرد:
دیوارها
همزمان
نزدیک و دور شدند.
و آنگاه،
تنگ
چون قهرمانی که راهِ بازگشت را سوزانده است
خود را رها کرد.
سقوط،
نه افتادن،
که عبور بود.
در میانهٔ هوا
به یاد آورد:
کوه بودن،
ذوب شدن،
ساخته شدن.
فهمید که شکستن
بازگشت نیست،
دگرگونی است.
صحنهٔ چهارم: سمفونی
صدا، یکی نبود؛
چون ارکستری که مرگ را تمرین کرده باشد:
شیشه،
آب،
و بعد
سکوت.
تکهها در هوا چرخیدند.
هر کدام چیزی را نگه داشتند:
ماهی،
شمع،
پنجره.
تنگ
برای نخستینبار
همهجا بود.
ماهی بر زمین افتاد.
حافظهاش گشوده شد.
در پنج ثانیه،
تمام اقیانوس را دید.
فهمید خانه
جا نیست؛
یاد است.
آب،
راه خودش را پیدا کرد.
صحنهٔ پنجم: پسازِ نور
شمع،
در آخرین سوختن،
سه چیز دید:
تکههایی که دیگر زندان نبودند،
ماهیای که هنوز در آنها شنا میکرد،
و سایهٔ خودش
که شبیه درخت شده بود.
سپس
خاموش شد.
اما تاریکی نیامد.
ماه از پنجره تابید
و خردهشیشهها
مثل ستاره
روی زمین پخش شدند.
پایان: جغرافیای نیستی
اتاق،
دیگر اتاق نبود.
جایی بود
که شکست،
آغاز روایت است؛
و خاموشی،
شکلی دیگر از نور.
سه موجود
از تعریف خود عبور کردند
و در جغرافیای نیستی
که همان ماندن است
حل شدند.
— نفرین سبز