ویرگول
ورودثبت نام
ugly stepsister
ugly stepsisterدر حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
ugly stepsister
ugly stepsister
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

اگه نگران نباشم انگار هیچ چیز درست نیست

این چند روز خیلی خیلی شلوغ بود دارم سعی میکنم کلی کار اداری رو پیش ببرم از اون طرف واقعا در مواجه با سیستم فشل اداری ایران قرار میگیرم که هرچی بگیم ازش کمه... مخصوصا جاهایی که عده ای به خاطر عقده های خودشون، آشکار و نهان سنگ اندازی میکنن به کارت و حتی گاهی این قدر وقیح هستند که میان و میگن که آره شماها ما مردم کلی پشت در مطب تون منتظر میمونیم... واقعا چه قدر یه نفر میتونه حقیر باشه که همچین حرف هایی رو بزنه... یعنی دیگه چه قدر باید بهت فشار بیاد که یه نفر که اصلا هیچ شناختی نداری صرفا چون یه مدرکی داره و تو مثلا به هر دلیلی دلت میخواسته و نرسیدی یا هم که اصلا یه هم صنفیش ازش آسیب دیدی به باور خودت یا ندیدی، حالا بیای با اون لج بازی کنی... ولی خب به هرحال منم تنها چیزی که از بچگیم راه گرفتم اصرار برای انجام کارهایی که باید انجام بشه:))

به هرحال کارم الکی سر ندونم کاری یه عده تاخیر افتاده و امیدوارم که نهایتا خیلی مشکل خاصی نخوره...

از طرفی چند روز گذشته اصلا در حد بدی هرکاری که دلم نمیخواد و از طرفی دلم میخواد رو انجام دادم...

پترنی که داره و خیلی آسیب زاست اینه که یه کار بدی انجام میدم( یه جوری میگم کار بد انگار بچه 4 ساله ام دست زدم به بخاری:) ) و از اون رو بعدش حس گناه منو له میکنه... تریگرهاش معمولا استرس، خستگی یا حوصله سررفتگی و عدم وجود هیجان هست؛ که شاید حدی از این احساسات خیلی رایج و سالم هست. ولی نهایتا این جوریه که بعدش کلی به خاطر ترکیبی از اتفاقاتی که میفته احساس گناه و ضعف میکنم، بعدش ذهنم شروع میکنه تمام کارهایی که انجام دادم، تمامی ضعف هام رو میاره جلو چشمم .مدام شروع میکنه به زدن حرف های سرزنش کننده که آره تویی که این قدر آدم بد و مزخرفی هستی، اصلا لیاقت خوبی نداری، حقته اگر فلان چیز برات اتفاق افتاده، باید تا آخر عمرت تنها بمونی، تو خیلی موجود غیرقابل تحمل و هیولایی هستی... و بعد حسابی با این افکار خودم رو کتک میزنم و بعدش همین جوری بی حس میمونم... و انگار بخشی از درونم یهویی میگه خب من که این جوریم پس بذار ادامه بدم... دیگه راه نجاتی نیست... من هیچ وقت نمیتونم درست بشم...

شاید باید خیلی ویژه در مورد این ماجرا با تراپیست صحبت کنم... هنوزم وسواس شدیدی دارم نسبت به همه چیز...

البته که این قدر این چیزا توی سیستم عصبی من تنیده شده که واقعا نمیدونم چه جوری میشه و چه قدر میشه ازش خلاص شد... شایدم بخشیش از یونیک بودن آدم هاست... شاید اگر همه مون خیلی سالم باشیم دنیا این قدر متنوع نباشه:)))))

نمیدونم امیدی به رهایی ام از این چیزا هست یا نه... بخشیش البته با کار کردن جبران میشه... یه جورایی مجبورم محیط ام رو عوض بکنم...

چون الان یه جورایی شرطی شدم:)

امسال اولین سالیه که بعد 7 سال دیگه راستی راستی دکتر شدم... آرزوی بچگی ام... کاری که فهمیدم چه قدر دوسش دارم... خوشحالم که میتونم زندگیش کنم... خسته ام گاها و له میشم زیر بار کاری ولی نهایتا چیزیه که به زندگیم معنا داده...

امیدوارم نهایتا پزشک خوبی از آب در بیام که علم و مهارتم به درد خودم و بقیه بخوره... نمیدونم زندگی برام چه خوابی دیده حتی نمیدونم قراره چه رشته ای رو توش تحصیل بکنم ولی هرچی که هست مجبورم ادامه بدم ظاهرا... حداقل فعلا... تا اینکه ببینم چه قدر زندگیم به مردنم می ارزه:)

کاشکی همین یک ماه باقی مونده نه خون به دلم بشه نه بیهوده بگذره... هوس سفر کردم ولی با این اوضاع نمیدونم چه قدر امکان داره که بشه رفت و دید...

احساس گناهسیستم عصبیسلامت رواناضطراب
۰
۰
ugly stepsister
ugly stepsister
در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید