
امروز میخوام چیزی بنویسم
هر طور که شده ، میخواهم امروزم را ثبت کنم و یقین پیدا کنم در چنین تاریخی با تمام وجود زیسته ام.
احتمالا حالا باید در حال انجام هرکاری باشم جز نوشتن اما همیشه انجام دادن کارهایی که نباید انجام شوند حال دیگری دارند .
اما هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر کلمه ای برای نوشتن پیدا میکنم . انگار چشمه ی جوشان واژه های قلبم خشک شده باشند احتمالا کویر بی آب و علف ذهنم تا اعماق قلبم نفوذ کرده است . انگار منبعی که من را با ایده ها و کلمات پیوند میزد ناگهان بدون اطلاع قبلی تمام شده باشد و من حالا از هرگونه ارتباط و پیوندی خالی هستم .این حالت برای من زیادی ترسناک است .
چند دقیقه بعد همان روز :
احتمالا اشتباه کردم انگار امروز هم نمیتوانم چیزی بنویسم .
چند ساعت بعد همان روز :
حالا که چیز خاصی برای عرضه کردن ندارم و این تب لعنتی نوشتن هم دست از سرم برنمیدارم بگذارید از روزمرگی های احتمالا بی مزه و کسالت بار زندگی ام برایتان بگویم . نه اینکه حالا خیلی هم مهم باشد اما اجازه بدهید از همین تریبون کوچک و جمع و جور اعلام کنم که در حال حاظر در حال خواندن کتاب " حق نوشتن " اثر جولیا کامرون و کتاب "بامداد خمار" نوشته پروین هستم . البته فکر کنم پروین نام مستعار این نویسنده باشد نام اصلی ایشان فتانه حاج سید جوادی است . نمیدانم چند وقت پیش بود که اسم این کتاب بخاطر ساخت سریال خانگی از آن سر زبان ها افتاد و منی که هرگز این کتاب را نخوانده بودم دلم میخواست خواندنش را امتحان کنم حتما قرار بود مزه ی خوبی را زیر زبانم به جا بگذارد آخر رمان های عاشقانه ی ایرانی صد هیچ تمام رمان ها و داستان های خارجی را میزنند به هر حال خودم کتاب را نداشتم اما انگار خدا صدای قبلم را شنید و حاجتم را داد (اگر آن زمان میدانستم صدایم قرار است به عرش و مستقیما به گوش خدا برسد دعای دیگری میکردم ) سرتان را درد ندهم ، من از همه جا بی خبر در کتابخانه دختر خاله کوچکم این کتاب را پیدا کردم و حالا مدتی است به رسم امانت همراه من است.راستش را اگر بگویم دو هفته پیش ده صفحه اول کتاب را که خواندم به دلم ننشست انگار یک جورهایی بود ، دور بود ، عشق هیچ یک از شخصیت ها به دلم نیفتاد تا آن را ادامه دهم پس کتاب را با وقار تمام بستم و سرجایش برگرداندم تا برای خودش خوب خاک بخورد .اما روح وسواسی ام هر روز یک نیش به مغزم میزد که کتابی را نیمه خوانده رها کرده ام و باید دینم را نسبت به کتابی که بازش کرده ام و دست گرفته ام تمام کنم . این هم یکی از عقاید مسخره و عجیب و غریب من است ، فقط خدا میداند که چه وسواس ها و عقایدی بین آن قشری که کمی بیشتر از بقیه اهل مطالعه هستند وجود دارد ! شما به بزرگی خودتان عجیب و غریب بودن ما را ببخشید .
پس سپر برداشتم و کلاه خود سر کردم و به جنگ کتاب رفتم تا قالش را بکنم اما میدانید چه شد؟ کمی که گذشت این من بودم که سپر انداختم ، حالا دنبال کردن قصه های رحیم نجار و دیدارهای یواشکی محبوبه برایم بامزه است . هرچند که در دل به حماقت این دختر سرخود و بی فکر لعنت میفرستم اما فکر کنم دیگر پابند داستان شدم و منتظرم به خانه برسم ، لیوان چایم را پر کنم و زیر پتو بخزم ، کتابم را دست بگیرم و کمی بیشتر بخوانم و میدانم آخر سر لیوان چایم کنار دستم یخ میکند و از دهن می افتد و باز مامان غر میزند که تو هم با این چایی خوردنت . و من لبخند دندان نمایی میزنم و کتابم را نشان میدهم که حواسم را از همه چیز پرت کرده است وای به حال لیوان چایی.
خواندن کتاب "حق نوشتن " خانم جولیا کامرون را پیشنهاد میکنم اگر به نوشتن علاقه دارید . متن کتاب به هیچ عنوان مباحث آموزشی و علمی را در برنمیگیرد بیشتر انگیزه و سوخت برای روشن کردن موتور نوشتن است همین ، همینقدر ساده و کاربردی . حداقل من که از خواندش لذت میبرم و هر روز یک بخش از کتاب را به دقت مطالعه میکنم و گوشه کنارش یادداشت میگذارم تا جایی که شبیه کتاب دعانویس ها شود اما خب اینجوری کتاب خواندن لذت دیگری دارد.
فکر کنم به اندازه کافی خاطر عزیزتان را با این پرچانگی ها مکدر کرده باشم دیگر بیشتر از این ادامه نمیدهم و سعی میکنم برگردم سرکارم و روی کاری که بایتش پول دریافت میکنم تمرکز کنم . مدیرم را نمیدانم اما به احتمال زیاد خدا من را میبخشد که حالا دارم مینویسم ! مگر نه ؟ آخر هیچ کاری تا به این انداره من را سرکیف نمی آورد . فکر نکنم خدا هم از داشتن بنده ی عبوس و بدخلقی که صبح تا شب پشت سیستم نشسته و بدون حس زنده بودن فقط ساعت های عمرش را میشمارد راضی باشد . یاد جودی ابوت می افتم که در کتاب بابا لنگ دراز خودش خدایش را هرجور که برایش لذت بخش بود تعریف میکرد . من هم از او یاد گرفته ام خدای من مهربان ، بخشنده ، عادل ، فهیم و طناز است و پایه همه جور جشن و شادی و پایکوبی است . این هم جشن من است . مطمعنم که این ها را زیر سبیلی رد میکند.
پ ن : بعدا بیشتر درباره ی جودی مینویسم