ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهام
الهام
الهام
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

به اندازه کافی گریه نکردم

چند روزی میشه که چیزی برای نوشتن و حرفی برای بیان کردن ندارم ، با موضوع دوم خیلی هم بیگانه نیستم ، به طور کلی تو دسته آدم های کم حرف و اعصاب خرد کن قرار میگیرم و اگر بخوام راستش بگم این ویژگیم خیلی هم دوست دارم باعث میشه دورم پر از آدم های رنگ و وارنگ نشه ، اما این که چیزی برای نوشتن نداشته باشم برام عجیبه و ترسناک . نه اینکه همیشه هم در حال خلق اثار فاخر و یادماندنی بوده باشم اما نوشتن همون دو خط روزمرگی های زندگیم برام نجات بخش بوده . نور راهم بوده و مثل یه فانوس مسیر های تاریکی که همیشه داخلشون بودم برام تا حدی روشن و قابل عبور کرده . مثل یه ناجی دستم گرفته و از داخل باتلاق هایی که داخلشون دست و پا میزدم بیرون کشیده و اما حالا دیگه نایی برای رها کردن کلمات روی صفحه خالی کاغذ ندارم.

یه چیزی هست که از داخل داره من میخوره از عمیق ترین بخش های وجودیم شروع کرده و کم کم داره به سطح میرسه . حضورش در همه حال حس میکنم ، دندون های تیز و چنگال های برنده اش که سعی دارن پوست بدنم بشکافن و از لای اولین درزی که پیدا کردن بیرون بریزن. فرقی نداره که غمگینم یا شاد ، راضی یا ناراضی ، خواب یا بیدار در هر حال میدونم که اونجاست و منتطره اولین نشانه از ضعفه . وقتی اون ضعف و اون دستاویز پیدا کنه دیگه قرار نیست رهاش کنه و با همون طناب قراره بالا بیاد و خودش نشون بده و من فکر نکنم اون روز دیگه توانایی کنترل کردنش داشته باشم . همین حالا هم به اندازه از پا در آرودن یک فیل انرژی صرف کنترل کردنش میکنم . اما با این حال اثراتش وجودش همه جا در نقطه نقطه زندگیم قابل مشاهده است .

آدم هایی که هر روز دارم ازشون فاصله میگیرم ، آدم هایی که عمیقا دوسشون دارم واقعا دوسشون دارم اما ترجیح میدم ازشون دور باشم چون تجربه به من ثابت کرده عشق و محبت مثل یه سم شیرین که ذره ذره تو رو در برابر دیگران ضعیف میکنه و آخرین چیزی که الان بهش نیاز دارم ضعفه ، شعله ی خشم وجودم که در حال زبونه کشیدنه ، ناامیدی و سرخوردگی که از هر طرف احساسش میکنم و داره به دیواره های سست روحم که منتظر یک تلنگر برای فرو ریختنه فشار میاره ، رها و ترک شدن بین تمام اتفاقات این دنیا یک شبه و بی رحمانه و باور به اینکه برای اثبات قوی بودن باید از پس همه چیز به تنهایی براومدن و سرباز زدن و رد کردن کمک اونهایی که احتمالا بهم اهمیت میدن.

و یک سوال بی جواب و مسئله ی حل نشده که تا آخرین روز عمرم قراره همیشه مثل یه طناب دار به گردنم باشه. ای کاش چشم هام میتونستن به حد کافی گریه کنن ، گریه کنن تا این حجم از غم و گند و درد بیرون بریزن اما حیف که چشم های هیچ کس برای دریا گریه کردن ساخته نشدن .

هیچ وقت به اندازه کافی گریه نکردم

پ ن : از این نوشته خودم بیزارم

روزانه نویسینویسندگیتوسعه فردیآزادنویسی
۴
۰
الهام
الهام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید